تبليغاتX
روسپیگری

 

هميشه كه دلايل  ِ‌روي كاغذ تعيين كننده نيستند ،‌ بيشتر وقت ها دلايلي كه نه ديده نمي شوند نه شنيده مي شوند نه چشيده مي شوند . . . مي شوند علت تامه ؛ من مي دانم كه سيگار كشيدن براي سلامتي م مضر است و من بيماري را دوست ندارم ؛‌ صغرا كبرايي به اين راحتي اما به نكشيدن سيگار منجر نمي شود ،‌ تازه ،‌ جالب قضيه اينجاست كه صغرا ها و كبراهاي ديگري هم هست مثلا ً‌ سيگار كشيدن پول آدم را هدر مي دهد و من دوست دارم پول بيشتري داشته باشم ؛‌ سيگار كشيدن من را از چشم ديگران مي اندازد و من دوست ندارم از چشم ديگران بيافتم ؛‌ اگر مادرم بفهمد من سيگار مي كشم آنقدر غصه مي خورد كه اصلا ً‌دوست ندارم به اش فكر كنم و من دوست ندارم مادرم غصه بخورد و . . . اما من سيگار مي كشم به همين راحتي . اين نوع تصميم گيري درست مشابه تصميم گيري هاي ديگر – دست كم براي من – است ؛‌ مثال ها شخصي هستند و شايد خيلي هم جالب نباشند اما با كنار هم قرار دادن اين فرايند تصميم گيري در كنار ساير موارد از قبيل رفتار هاي مشابه من و رضا در مقايسه با رفتار هاي مشابه ِ‌دو برادر ديگر و . . . نتيجه مي شود اين كه ساختاري يكسان بر كل ِ‌حيات حاكم است كه (‌ صداي ناظري مياد كه روز تويي روزه تويي حاصل دريوزه تويي آب تويي كوزه تويي آب ده اين بار مرا ،‌ ساختار فراكتالي رو مي بينين ؟ راستي ‌" وجدان زنو " رو خوندين ؟‌ فصل ترك سيگارش چقدر معركه س ؛‌ چند وقتيه كتاب معرفي نكردم اينو از دست ندين :‌ وجدان زنو ،‌ ايتالو اسووو ،‌مرتضي كلانتريان ، ناشرش معلوم نيس ! رو كتاب نوشته مركز پخش :  كتاب برگزيده ،‌برگرديم به هندسه ي فراكتالي )  نمونه هاي مشابه ،‌ خيلي هستند در واقع شباهت هايي كه در جهان (‌ مي تونين به جاي جهان بگيد دنيا ،‌طبيعت ،‌زندگي يا سيستم حاكم بر حيات ،‌ مشكلي پيش نمياد )‌ هستند به مراتب بيشتر از آني ست كه معمولا ً‌فكر مي كنيم ،‌ نتيجه ي كاربردي و كاركردي اي كه مي تونيم ازين موضوع بگيريم اينه كه وقتي به مشكلي برخوردين كه نمي دونين بايد چه جوري حل اش كنين به يك موضوع مشابه فكر كنين شرايط و نتايج رو با ضرايب تبديل شون نگاشت كنين به فضاي ديگر .

باز هم تاكيد مي كنم ساختار ِ‌حاكم بر حيات به شدت فراكتالي ست

 

 

‍ [ امروز تولد ِ‌برناردو برتولوچي هست برناردو يي كه با آخرين تانگوش گرفتارمون كرد با گرفتارش آسمون جلمون كرد با اسمون جل اش . . . با وجودي كه هنوز از خيلي از ايتاليايي ها فيلم نديدم ولي نمي دونم چرا فكر مي كنم برتولوچي سر و گردن اش خيلي سر و گردن تره ! ]

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط شاه رخ  | 

[ شروع ِ‌موسيقي ]

 

مثل وقتي كه كار كردن توي اون شركت رو بي خيال شدي ،‌ مثل سيگار كشيدن ات ،‌ مثل دست رو دست گذاشتن ات ،‌ ادامه دادن رابطه ت با حجت ،‌ انصراف دادن ات ،‌ دوباره برگشتن ات ، ‌شمال رفتن ات ، ابراز علاقه كردن ات ،‌ مي دوني داري اشتباه مي كني و ادامه مي دي  .

مثل روز برات روشنه كه همه رو از دست مي دي ، خونواده ت رو ،‌ ديگري رو ، ليلا رو ، اما بازم يه جوري ادامه مي دي كه انگار همه چي بر وفق مراده ، سيا ميگه انصافا ً‌خوب از پس مشكلات بر مياي خودم هم باورم شده ،‌ فكر مي كنم اين زخم ها رو قاتر اگه مي خورد از پا در اومده بود (‌ حسين ،‌ قاتر تو پس مي دم به خدا ) .

كم نميارم ولي ،‌ من شاه رخ ام ، شاه رخ ‌!

 

[ اينجاي متن ، موسيقي قطع ميشه كارگردان مياد جلوي دوربين و : ]

 

(‌ امروز سالگرد درگذشت كيشلوفسكي هم هست كسي كه عجيب دوست اش دارم و اي كاش فيلم هاي اش را نمي ساخت تا من غصه ي اين را نخورم كه ديگري از كيشلوفسكي چيزي حالي ش نمي شود )‌

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط شاه رخ  | 

امروزنشسته بوديم من و رضا و زن داداش ام و دختر دايي م و مادرم نشسته بوديم مادرم يه چيزي گفت كه اعصاب ام كلا ً‌ريخت به هم ؛‌ نيگاش كردم يه لبخند زدم يه نفس عميق كشيدم رفتم تو آشپزخونه يه ليوان آب خوردم برگشتم هر چي از دهن ام دراومد بهش گفتم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 10 بعد از ظهر  توسط شاه رخ  | 

تابلوي تهران 35 km را از دور مي بيني

-         بزن كنار جامونو عوض كنيم

 

  به دوست داشتن ِ‌ديگري شك مي كني ،‌ هم به دوست داشتني كه ديگري فاعل آن است هم به آني كه مفعول ؛‌ ترجيح مي دهي به جاي دوست داشتن بگويي اشتياق ،‌ ديگري را خيلي وقت پيش از رولان بارت گرفته اي ؛‌ يادت مي افتد كه اشتياق را هم از آنجا داري ؛ ‌قرار بود فكرت جاهاي پرت نرود بر مي گردي به ترديد ؛‌

 

بايد دوباره مرور كني ، فاطي ،‌ عشق دوران نوجواني ،‌ عشق اول ،‌ وقتي هنوز جاذبه ي جنسي نمي داني ،‌ اگر چه بعضي سيگار هاي شب هاي خوابگاه را هم به ياد فاطي كشيدي و اگر چه هنوز فكر مي كني فاطي عشق اثيري ست  ؛ صداي شهرام بالا مي آيد "‌ من در اين آبادي پي چيزي مي گشتم ،‌ پي خوابي شايد پي نوري ريگي لبخندي "

مرور ساغر و عصمت و طيبه و بقيه ،‌ دردي را دوا نمي كند ،‌ به دوست داشتن ِ‌ديگري شك كرده اي

 

تهران 25 km 

 

گوشي ت زنگ مي خورد ؛‌ ديگري است ،‌ كمي از شك ات كم مي شود ،‌ بعضي نتيجه گيري ها كم رنگ مي شوند بعضي پر رنگ ؛‌ فكر مي كني هنوز از مجردي چيز هايي مانده كه نكرده اي ،‌ ياد حرف هاي سامان مي افتي ،‌ ليلا زنگ مي زند قرارت را با او فيكس مي كني ،‌ اصغر چپ چپ نگاه مي كند قسم مي خوري منظوري نداري اين فقط يك ارتباط دوستانه است ،‌ فكر مي كني چه جوري از رابطه ي دوستانه خارج شوي

 

تهران 15 km  

 

لعنتي چيزي توي صدات هست كه تا به كسي مي گويي دوستت دارم طرف يك دل نه صد دل عاشق ات مي شود پس چرا خودش پيش دستي نكرد ؛‌ چون اينجا ايران است و فرهنگ ما اينجوري است لابد

 

به تهران خوش آمديم

 

كافه گودو ،‌ حياط خلوت  چيستا يثربي ،‌بيمارستان كسرا ،‌ نشر چشمه ،‌نشر ثالث ،‌ آقابزرگ ،‌عياران ،‌ پارك لاله .

اين ترديد لعنتي تمام مسير برگشت هم ول كن نيست .

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 3 بعد از ظهر  توسط شاه رخ  | 

یکی دو سال پیش بود که با یاسر برنامه ی کتابخونی راه انداخته بودیم و اولین کتابی که یاسر آورد و قرار شد بخونیم و جلسه بذاریم راجع بهش حرف بزنیم " ساعت پنج برای مردن دیر است " بود . کلی باهاش حال کردیم و از سپیدی های متن اش حرف زدیم و غصه خوردیم که چرا اسم ضعیف ترین داستان کتاب روی کل کتاب گذاشته شده .

 

یکی دوماه پیش بود که دنبال دختری می گشتم با  گوشواره های مروارید و می دونستم سر ِ چشمه هست و مستقیم رفتم نشر چشمه که چشمم خورد به کات ، منطقه ی ممنوعه / امیر حسن چهل تن / موسسه انتشارات نگاه / چاپ اول : 1383 / 750 تومان  

 

آقای چهلتن ِ عزیز ، اگه قرار هست این داستان–فیلم رو بسازین ؛ باور کنین فقط توی همین وضعیته که ساختن و دیدن اش ارزش داره ؛ منظورم از وضعیت ، دقیقا ً شرایط فرهنگی هست ؛ فکرشو بکنین چند سال دیگه – روی چندش اصلا ً حرف ندارم ! – توی ایرانی که فضای باز سیاسی فرهنگی وجود داره و همه حق انتشار کتاب و ساخت فیلم و درآوردن روزنامه و . . . دارن چه لطفی داره ساختن و دیدن این فیلم ؟

 

شما هم اگه می خواین بخونین دقیقا ً وقت اش الانه ، تا مسوولین فرهنگی کشور عوض نشدن باید این کتابو خوند ، بعدش دیگه لطف اش فقط به اینه که راجع به تو در تو بودن اش حرف بزنیم و اینکه مرحمت بازیگر بود یا نه ؛ ولی الان میشه راجع به اینکه میشه کسی شهید شده باشه و با دختر همسایه هم سر و سرّی داشته حرف زد و اینکه اصلا ً شاید شهید هم نشده باشه .

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 12 بعد از ظهر  توسط شاه رخ  | 

تازه می خواستم راجع به مردی که لیبرتی والانس را کشت هم چیزی بنویسم ؛ دم این سانسور چی ها گرم ، فیلم صدو نوزده دقیقه ای رو جوری کردن اش هشتاد و هشت دقیقه که آدم از استفاده ی فعل ِ کردن هیچ ابایی نداره .   

 

( چقدر با عنوان این پست حال می کنم ، دارین نکته شو ؟ )

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 9 قبل از ظهر  توسط شاه رخ  | 

موندم کتاب " متن هایی برای هیچ " رو کجای کتابخانه ام بگذارم ؛ نه شعر است این کتاب نه داستان نه در حیطه ی سینما نه تحلیلی است نه تاریخی ؛ کتابخونه ای هست که یک قفسه داشته باشه که توش فقط یک دونه کتاب جا بشه ؟

 

فوق العاده ست این کتاب ؛ گوش کنین یه کم : همه جا تاریک است کسی نیست سرم چه شده لابد در ایرلند جایش گذاشته ام توی پیاله فروشی باید هنوز همانجا باشد روی پیشخوان لیاقت اش همین بود .

 

اگر فکر می کنید مرجع ِ ضمیر " اش " بعد از لیاقت " سر " هست سخت در اشتباهید ؛ این فقط یک نمونه از هزاران است . من اصلا ً در حدی نیستم که بخوام راجع به این کتاب نظر بدم فقط توصیه ش می کنم .

 

متن هایی برای هیچ / سامویل بکت / علی رضا طاهری عراقی / نشر نی / 1200 تومان

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 4 بعد از ظهر  توسط شاه رخ  | 

یعنی اونی که الف و لام های " یا ابا عبدالله الحسین " رو اینقدر بلند و کشیده نوشته ، می خواسته بلندی نیزه های کربلا رو نشون بده یا این منم که دارم از هر چیزی، چیزی در میارم ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط شاه رخ  | 

دیشب تا نصفه شب گل یا پوچ بازی می کردیم ؛ کلی خندیدیم ؛ یه جا بود که مشت همه باز شده بود بجز یه نفر ، هرکاری می کردم یه جوری لو بده نمی داد  لعنتی ، آخرش دیدم فقط شانسه که می تونه گل یا پوچ رو تشخیص بده ! یعنی زندگی هم همینجوریه ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 7 بعد از ظهر  توسط شاه رخ  | 

  1. رفت

" رفت " عجب فعل وحشتناکیه ، تک سیلابی بودن اش باعث می شه مثل پتک بخوره توی سر آدم و در ضمن یکهویی بودن اش و این که بی مقدمه س

 

  1. Capote( Bennet Miller )

ساختاری عجیب و در عین حال گیرا ، فضایی سرد و در عین حال ملتهب ؛ می توان فرض کرد روایت ِ نوشته شدن ِ یک رمان بر اساس جنایتی هولناک است که در کنار ِ این پیرنگ ِ اصلی با زندگی ترومن کاپوتی هم آشنا می شویم ؛ و می توان هم فرض کرد نوشته شدن ِ رمان بهانه است تا با کاپوتی اشنا شویم .

در طول ِ فیلم متوجه می شویم که کاپوتی و پری هر دو کودکی یکسانی داشته اند و ظاهرا ً این کاپوتی است که نویسنده شده است و پری ، جنایتکار . اما آیا این پری نیست که دارد به واسطه ی کاپوتی داستان اش را می نویسد و آیا این کاپوتی نیست که با به تاخیر انداختن ِ دادگاه تلاش می کند رمان اش کامل شود و این جنایت نیست ؟

کدام بخش ِ کاپوتی را باور کنیم ؟ کجا دارد فیلم بازی می کند ؟ وقتی در جمع های دوستانه بذله گویی می کند دارد فیلم بازی می کند یا وجه غالب شخصیتی اش همین است ؟

یکی از Top10 ها یم خواهد ماند همیشه .  

 

3. داستان گویی در سینما و تلویزیون / کریستین تامسون / بابک تبرایی و بهرنگ رجبی / انتشارات بنیاد سینمایی فارابی / 1500 تومان

 

فکر می کردم لااقل بخش آخرش که راجع به لینچ هستش چیزی برای گفتن دارد چیزی که ارزش خواندن مقدمه ی سه فصلی ش را داشته باشد اما نه سه فصل اول نه فصل چهارم هیچ حرفی برای گفتن نداشت ؛

من گول کتاب " داستان گویی در سینما و تلویزیون " را خوردم شما نخورید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 10 قبل از ظهر  توسط شاه رخ  | 

 

احتمالا ً یک روز صبح که گاسپار نوئه از خواب بیدار شده ، به ذهن اش رسیده که میشه یه داستان رو از آخر به اول هم تعریف کرد و به خودش هم گفته که عجب ایده ی بکری ! خب حالا چه داستانی رو از آخر به اول تعریف کنم ؟ یه دخترپسره رو با هم آشنا می کنم ( چه جوری ؟ دختره از قبل رفیق ِ یکی دیگه بوده اون یکی دکتر بهش میگه قلب ات خرابه نباید بهش فشار بیاری اون هم فکر می گنه حالا که دیگه ارگاسم بی ارگاسم بذار دختره رو دایورت کنم رو رفیق ام ) بعدش اونا رو می فرستم یه مهمونی ، دختره رو تنهایی از مهمونی بیرون میارم ، یکی ( یه دیوونه ی روانی ) بگیره زورکی خفتش کنه بعد بُکُشدش . بعد دوست پسر تازه ش با دوست پسر سابق اش رد ِ یارو رو بگیرن توی یه کلوپ همجنس بازی بُکُشنش . همینو میام فیلمبرداری می کنم اونوقت به جای اینکه سکانس ها رو به ترتیب از اول به آخر نشون بدم از آخر به اول نشون می دم .

انصافا ً هم گرفت این فیلم ، نشون به اون نشون که بشین توی جمع ِ آدم های سینمایی ِ نیمه حرفه ای بگو بهشت بر فراز برلین لا اقل یکی پیدا میشه بگه " چیه ؟ " وقتی بگی ویم وندرس بپرسه " کیه ؟ " بگو وقتی بابا به ماوریت رفته بود قصه همینه بگو داستان توکیو بگو مارماهی بگو هیروشیما عشق من بگو چهارصد ضربه بگو آخرین تانگو در پاریس بگو ماجرا بگو JFK بگو تویین پیکز بگو زیر درختان زیتون بگو آینه بگو بچه ی رزماری بگو میلوش فورمن بگو کوریسماکی بگو دگما نود و پنج و . . . . اما بگو Irreversible احتمال اش خیلی کمتره کسی ندیده باشه ، به همین خاطره که میگم گرفته این فیلم . حتا یادمه یه مقاله چند وقت پیش توی مجله فیلم از تب هایی گفته بود که ملت رو چند وقت گرفته بوده یکی ش تب Irreversible  بوده .

 

حالا قراره توی فیلم  کلی صحنه ی جندش آور و حال به هم زن و دیالوگ های بی ادبانه ببینیم و بشنویم که چی بشه ، که ایده ی گاسپار نوئه حتما ً باید فیلم بشه .

خواهش می کنم نگین این یه کار آوانگارده که با نوع فیلمبرداری ش و با طولانی کردن اون صحنه ی مونیکا بلوچی و با جابجا کردن علت و معلول تونسته یه اثر متفاوت خلق کنه ؛ این حرف یعنی نداشتن معیار برای تشخیص سره از ناسره .

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 12 بعد از ظهر  توسط شاه رخ  | 

 

این روز ها می گذرد اصلا ً روزهای خوبی نیست ( نیس قبلا ً خیلی خوش می گذشت !! ) پنج نفری دوره شده ام ( تاکید دارم فعل جمله مجهول باشد چرا که اراده ای انگار در کار نیست ) ؛ نه ، دوست ندارم بشینم زانوی غم بغل کنم برگردیم سر کتاب !

 

یادم باشد چند وقت دیگر که سال تمام می شود پستی بنویسم با عنوان اتفاق های برگزیده ی سال ؛ یادم باشد خواندن کتاب " سخن عاشق " را هم بنویسم .

 

سخن عاشق  /  رولان بارت  /  پیام یزدانجو  /  نشر مرکز  /  3250 تومان 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط شاه رخ  | 

با دو سال تاخیر ، رمان ِ" آداب بی قراری " را خواندم ، رمانی که سال 83 برنده ی جایزه ی بنیاد گلشیری شد ؛ قبل از اینکه راجع به رمان بنویسم فقط می خواهم این نکته را بگویم که اگر این رمان را الآن برای گرفتن مجوز بفرستی ارشاد ، به احتمال خیلی زیاد ، نه تنها مجوز نخواهد گرفت بلکه همین کتاب پرونده ای خواهد شد علیه نویسنده اش ! چه سال های خوبی بود سال هایی که کتاب های خوب چاپ می شد !

 

شروع رمان ، شروع خوبی است – من از صحنه های اروتیک خوشم میاد خجالت هم نمی کشم – به خاطر لحظات عاشقانه ی خوبی که هست و بوی خیانتی که می پیچد توی این لحظه ها و چیز هایی که نمی دانیم از زندگی مهندس کامران خسروی و نمی دانیم به او حق بدهیم یا نه

 

ادامه ی رمان ، برای من دست کم که مدت هاست حسرت زندگی تنهایی توی یک آپارتمان کوچولو بدون هیچ مزاحمتی از طرف کسی را دارم لذت بخش است و البته دلایل دیگری هم هست که بخش میانی را جذاب تر می کند مثل ناهید !

 

پایان رمان را من که دو بار خواندم نه که خیلی حال کرده باشم باهاش ، چون خیلی گیج شدم که چی به چی شد یهویی ، بچه چرا رو گازه ؟ اینجا کجاس ؟ من کی ام ؟

 

می خوانم و حسرت آن روز ها را می خورم .

 

آداب بی قراری

یعقوب یادعلی

انتشارات نیلوفر

1800 تومان

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط شاه رخ  | 

الف . معمولا ً ترجیح می دهم در جملات ام از " باید " استفاده نکنم ولی این بار استثناست و می گویم که تکنیک ( حتا می توان کفت فرم ) باید در خدمت محتوا ی اثر باشد . همین ؛

اگر مارسل کارنه ، فلاش بک های فیلم " روز بر می آید " را با دیزالو خیلی کند نشان می دهد برای این است که رنجی که فرانسوا ( ژان گابن ) از یادآوری خاطرات می کشد را منتقل کند . اگر سرجیو لئونه در Once Upon A Time In America صحنه ی فرار نودلز ِ نوجوان و دوستان اش را اسلوموشن نشان می دهد برای این است که حس ناتوانی این ها را منتقل کند و اگر آلیور استون در Natural Born Killers انقدر تدوین را تند کرده خب دقیقا برای همین است که وارد دنیای ذهنی میکی و مالوری و دنیای رسانه ها شویم و . . . .

 

ب . اگر دو سال پیش کسی از من می پرسید ژاک پره ور رو می شناسی ؟ می گفتم " نه کی هست ؟ " اگر پارسال می پرسید ، " آره شاعر فرانسوی رو می گی دیگه ، سیا یه کتاب ازش داره تابستون می نشستیم تو پارک می خوندیم ش ؛ "  حالا چرا کسی از من نمی پرسه ژاک پره ور کیه تا بگم کسی که فیلمنامه ی " روز برمی آید " را برای مارسل کارنه نوشته .

 

روز برمی آید

ژاک پره ور

لیلا ارجمند

نشر نی

1500 تومان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 9 قبل از ظهر  توسط شاه رخ  | 

احساس می کنم جایی حوالی رتردام هستم ، قرن هفدهم میلادی ست و پل ورمر چند خانه آن طرف تر  دارد نقاشی می کشد ؛ دارم توی بازار شهر قدم می زنم ؛ بوی سبزی ، ماهی ، سرخی ِ گوشت ، رنگ های درهم ِ میوه ها ، صدای زن ها ، بچه ها ، فروشنده ها همه را می بینم می شنوم حس می کنم و می دانم چند خانه آن طرف تر ورمر دارد گوش گری یت را سوراخ می کند گوشواره های مروارید همسرش را گوش اش کند تا یکی از تابلو های زیبای نقاشی خلق شود ، دختری با گوشواره های مروارید .

 

امروز که رمان دختری با گوشواره ی مروارید را خواندم یاد حرفی افتادم که چند سال پیش یکی از دوست هام زد " چقدر کتاب خوب هست که هنوز نخوندیم ، چقدر فیلم خوب که هنوز ندیدیم ، چقدر موسیقی خوب که هنوز نشنیدیم " .

 

گری یت یکشنبه ها برای پدرش تابلوهای ارباب اش را توصیف می کند همان کاری که نویسنده دارد برای ما می کند پدر گری یت نابیناست اما زیبایی تابلو ها را در می یابد چرا که خودش زمانی شغل اش نقاشی بوده اگر چه روی کاشی ها

 

جا به جا جملاتی می آید توی داستان که نمی توان پهلو به پهلو نشد دوباره این پاراگراف را نخواند .

 

دختری با گوشواره مروارید

تریسی شوالیه

گلی امامی

نشر چشمه

 

پاورقی : اگر فیلم دختری با گوشواره مروارید – پیتر وبر – را دیده اید فکر نکنبد خواندن رمانی که فیلم بر اساس آن ساخته شده لطفی ندارد ؛ لطف اش چند برابر است ؛ قسم می خورم !

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط شاه رخ  | 

شخصیت ابراهیم گلستان را دوست دارم ؛ شخصیتی که در " نوشتن با دوربین " خود را به خوبی نشان می دهد . در داستان " اسرار ِ گنج ِ درّه جنّی " این شخصیت ، که با حالتی عصبی بقیه را مسخره می کند ، خود را عریان نشان می دهد ؛ این به خودی خود چیز بدی نیست اما وقتی این قضیه از داستان بیرون می زند تبدیل به یک نقطه ضعف می شود ؛ مثلا ً جایی در داستان ، میان عروسی ، دختری قرار است بیاید و شعر بخواند ، نه با آواز ، بلکه دکلمه کند ، همینجا معلوم است که این تمهیدی است تا گلستان دق دلی هایش را خالی کند و گرنه من که نه دیده ام و نه شنیده ام که وسط ِ عروسی دختری بیاید و شعر دکلمه کند آن هم در روستایی دور افتاده که غالبا ً بی سوادند ؛ حالا گلستان ِ عزیز - که مطمئنیم هر داستانی را از منظر دانای کل روایت می کند - شروع می کند به مسخره کردن ِ کسانی که در رادیو و تلویزیون یا برنامه های رسمی و نیمه رسمی ِ قبل و بعد از انقلاب ادا در می آورند ( از مجری برنامه ی رادیویی گلها تا خانم حیدر زاده و کاست ِ مثل هیچکس )

بگذارید این پاراگراف را از کتاب عینا ً بیاورم :

"

مردم که کف زدند دختر لبخندی از تشکر زد ، نگاهی به دور و بر انداخت ، آن وقت آغاز کرد به خواندن . دختر زیبا و ساده بود و شعر که می خواند لب هایش را ، به شکل بادبزن های چینی فانوس وار ، چین چین و گرد نمیکرد ، پلک هایش را کشیده و خمار نمیکرد ، در پایان خواندن هر بیت در انتظار شروع کمانچه و سنتور نیم رخ را بر نمیگرداند یا آهسته دیده به پایین نمیافکند ، کاری به کار شور و حال و جذبه و عرفان حرفه ای نداشت ؛ اصراری نداشت خود را شبیه نفر تیتی ، همسر آمنهوتپ ، بقبولاند ؛ با لحن دختری که زکام است و پا به روی پاش گذاشته باشند و التماس داشته باشد ولش کنند دردش گرفته است نمی خواند ؛ هر مصرع را دوباره نمیخواند ؛ در نور شمع نمیخواند ؛ همراه شعرخوانی او بلبل به چهچه نمیافتاد ، گل ها هم کلوزآپ از خودشان نشان نمیدادند ، خورشید هم کنار موج های افق پشت قایق بادی غروب نمیکرد . زیبا و ساده بود و شباهت به شعر خوان های کار کشته رسمی نداشت . شاید برای اینکه سردش بود .

"

 

در فیلم هامون ِ داریوش مهرجویی – که اصلا ً هم این فیلم را دوست ندارم – صحنه ای هست که زن نمایشگاه نقاشی برگزار کرده و یکی از تیپ های روشنفکری آن زمان – که هنوز هم مشابه های شان زنده اند و نفس می کشند و مقاله هم می نویسند اتفاقا ً و من از یکی شان خیلی بدم میاد و اسمشو نمیارم ! – راجع به یکی از تابلوها می گوید " ببینید انفجار رنگ آبی در زمینه ی سفید ، شاید اشاره داره به انفجار بزرگ بیگ بنگ " ، حالا این همان تابلویی است که رنگ اتفاقی از دست زن ریخته بود روی تابلو ! ؛ اینجا مهرجویی خیلی قشنگ کسانی را که ادای روشنفکری در می آورند مسخره می کند ؛ این را گفتم که مقایسه ای باشد بین مسخره کردن ِ آدم هنر مندی مثل مهرجویی که لزوما ْ هم دوست داشتنی نیست و شخصیتی دوست داشتنی اما کمتر هنرمند مثل ابراهیم گلستان .  

 

  

پاورقی : من از خوندن ِ اسرار گنج دره جنی ، ابراهیم گلستان ، انتشارات بازتاب نگار لذت می برم ؛ پیشنهادش می کنم !

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط شاه رخ  | 

فقط باید سعی کنم دیوونه نشم ؛ همین ؛ باید یاد بگیرم با خودم حرف نزنم کمتر درختا رو بشمرم یا تیر چراغ برقا رو یا تعداد روزای رفته و مونده ی سال رو یا چیزای دیگه ای که حساب همه شون دستمه ؛ فردا رضا رو ببرم دکتر ، برگشتنی یه جوری باهاش صحبت کنم هم رابطه ی خودش و سمیه رو درس کنه هم مشکلی درس نشه بعد با اکبر صحبت کنم مادرو ببره دکتر به دایی هم بگم باهاش صحبت کنه یه جوری که مادر بتونه کنار بیاد با اوضاع ، باید با حسین هم هماهنگ کنم یه دکتر بیاره خونه فرشته رو ببینه ؛ نباید چیزی رو بشمرم مثلا ً اینکه چند نفر تو این خونه مریضن یا چند هزار روزه که این قضایا ادامه داره . باید به سمیه هم زنگ بزنم یه جورایی این سوء تفاهمی که پیش اومده حل شه ؛ نه نباید دیوونه بشم اگه دیوونه بشم چه جوری می تونم شرکتو راه بندازم ؟ چه جوری می تونم فردا با دکتر فلاحی صحبت کنم ؟ چه جوری می توونم هفته ی دیگه امتحان بدم ؟ چه جوری می تونم فیلمایی که ندیدم رو ببینم ؟ نه ، هر جوری شده نباید دیوونه شم ، باید الان بگیرم بخوابم ؛ بخوابم ؟ چه جوری ؟ قبل خواب اگه دو هزار تا نشمرم که خوابم نمی بره ، می تونی بری قدم بزنی خسته شی ، مثل دیشب ، توی این هوای سرد ؟ رادیو رو روشن کن پس ، نمی شه ، بقیه رو بیدار می کنه ؛ تو مث اینکه حالی ت نیس ما تو این خونه مریض داریم نه یکی نه دو تا . حالیمه ، فقط جون هر کی دوس داری دیوونه نشو ؛ همینجوریش کارمون خیلی سخته تو هم دیوونه شی اصلا ً کار خودت سخت تر می شه ؛ باید غروبا از پارکی که توش سیگار می کشی تا خونه همه ی درها رو کلید بندازی ببینی کدوم شون باز میشه وگرنه چه جوری می تونی خونه رو پیدا کنی ؟ می دونی روزی چند تا سیگارو باید از فیلتر روشن کنی تا یکی شون شانسی درس رو لبت نشسته باشه ؟ تازه دیگه ای میل های لیلا رو هم نمی تونی بفهمی چه برسه به این که جواب هم بدی . ببین به نفعته دیوونه نشی دیگه داری کم کم اون روی سگمو بالا میاری ؛ این آهنگی که داری گوش می کنی چیه ؟ موهاتو چرا بلند کردی ؟ چند شنبه امتحان ِ چی داری ؟ خاتم سلطانی پیش گزارش می خواد ، نوشتی ؟ فرشته دوباره مریض شده ، پیک نیک منفجر شده نصف رضا پریده ، نصف دیگه ش خیلی خنده داره من ولی خنده م نمیاد . مادرتو چرا اذیت می کنی ؟ اینا دارن چی میگن ؟ محمودی نژاد کیه ؟ مایکل جکسن کجا بود ؟ داری از چی حرف می خوری ؟ از پرت بالا نرو بیفتی خراب می شه دستت کم میشه گاگول میشی خنده ش می ترکه هوا می ره انقدر قلقلی دوس دارم بیاد دسشو بذاره زیر سرم بگه اتل متل توله سگ گاو حسن پدرسگ نه شیر داره نه حلوا حلوای تن تنانی کمدی می شی پشتت صاف نمی شه بزغال پیکار دولون میختار شوندم خیاقل عزرید و 78 سی و من چنتال شی رال توف .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 10 بعد از ظهر  توسط شاه رخ  | 

یک پسر جوان ، اتفاقی سر ِ راه ِ زن و شوهری با رابطه ی سرد – جلوتر قرار است شک کنیم که اینها زن و شوهرند – قرار می گیرد ؛ مرد سعی می کند از پسر جوان به صورت ابزاری برای نشان دادن خود به همسرش استفاده کند ، 

چاقو در آب ، اثر ِ یرژی اسکولیموفسکی – دارم راجع به فیلمنامه ش حرف می زنم و گرنه خودم هم می دونم چاقو در آب اولین فیلم بلند رومن پولانسکیه ! – کاری است شبیه کارهای آنتونیونی ، خیلی شبیه ، از چند نظر ، یکی اینکه درونمایه ش روابط انسانیه ، آدم هایی که می خواهند اما نمی توانند رابطه ی عمیقی برقرار کنند . فضای سرد ، دیالوگ های کم اما پر مغز و نماهای ساده همگی از نقاط قوت این فیلمنامه هستند که در ضمن بیشتر یاد آنتونیونی می افتیم .

چند نکته ی لذت بخش این فیلمنامه یکی استفاده ی ماهرانه از قایق ، چاقو ، آب و کمربند در طول فیلمنامه است و یکی هم تاکید بیشتر بر روانشناسی روایت تا قصه پردازی ؛

 

 

 چاقو در آب

نوشته ی یرژی اسکولیموفسکی

ترجمه ی مجید مصطفوی  

نشر نی

1100 تومان

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 8 قبل از ظهر  توسط شاه رخ  | 

دارم از دست می روم جایی کفه ی مرگ ام را بگذارم باد از توی موهام رد شود

می بینی چقدر عجله دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط شاه رخ  | 

فیلمنامه ی خانم های جنگل بولونی ، راجع به زنی است ( هلن ) که معشوق اش ( ژان ) نسبت به او سرد شده و می توان گفت بیوفا شده است . هلن تصمیم می گیرد از ژان انتقام بگیرد و شرایطی پیش می آورد که ژان با بدنام ترین فاحشه ی شهر ( انی یس ) ازدواج کند .

نکته ی جذاب این فیلمنامه ، حذف هایی است که در آن صورت می گیرد . شاید اینکه ما نمی دانیم ژان و هلن چگونه با هم آشنا شده اند ، چه مدت با هم بوده اند و چه اتفاقی افتاده که رابطه شان به اینجا رسیده خیلی هم مهم نباشد اما اینکه آشنایی ژان با انی یس در سکانس بعدی به اعتراف ژان به عشق انی یس می انجامد و چیزی انگار این وسط بوده و ما ندیده ایم و یا جایی که چهار شخصیت اصلی در خانه ی هلن به مهمانی دعوت شده اند و ما نمی بینیم و نمی فهمیم چه اتفاقی می افتد که انی یس نظرش راجع به هلن عوض می شود یا وقتی ژان و انی یس همدیگر را در جنگل می بینند و کات می شود به دم خانه ی انی یس و کل مسافرت ژان که هیچ از آن نمی بینیم و صحنه ی عروسی ژان با انی یس که به شدت خلاصه شده است ما را وادار می کند که فقط یک مخاطب منفعل نباشیم و مجبوریم در فرایند شکل گیری اثر در ذهن مان سهم بیشتری داشته باشیم ، هر چند کوکتو به درستی نمی گذارد که هر جور دوست داریم فکر کنیم !      

در یک کلمه ، خانم های جنگل بولونی ، نوشته ی ژان کوکنو که برسون فیلم اش را ساخته و نشر نی فیلمنامه اش را با ترجمه ی کورش مرادیان چاپ کرده به قیمت 1500 تومان یک فیلمنامه ی سپید است .

 

این فیلم رو من و سیا با هم دیده بودیم یادش به خیر ؛ وقتی فیلم رسید به این دیالوگ که :

خانم د ( مادر انی یس ) : کجا می روی ؟

انی یس لحظه ای به مادرش نگاه می کند .

انی یس : تو از کجا می آیی ؟

خانم د : همه چیز را به اش گفتی ؟

انی یس : من هیچ چی نگفتم .

خانم د : دوستش داری

انی یس دست مادرش  را می گیرد و می بوسد .

 

به سیا گفته بودم این یک دیالوگ معمولی نیست ؛ وقتی خانم د از انی یس می پرسد کجا می روی ؟ نگرانی اش را از آینده ی دختر نشان می دهد و وقتی انی یس می گوید تو از کجا می ایی ؟ دارد سرکوفت گذشته اش را به مادرش می زند . سیا گفت : تو هم شدی یکی ازین منتقدای تلویزیون که آسمون و ریسمون رو به هم می بافه .

 

 

برسون می گوید :

فیلم تو باید به آن چیزی شبیه باشد که هنگام بستن چشم هایت می بینی .

 

برسون جای دیگری می گوید :

 

مهم آن چیزی نیست که نشان ام می دهند بلکه آن چیزی است که از من پنهان می کنند و فراتر از این ، آن چیزی که فکر نمی کنند در آن ها نهفته باشد .

و جای دیگرتری می گوید :

 

ایده ها را پنهان کن ولی تا جدی که مردم بتوانند آنها را پیدا کنند . مهم ترین چیز ، پنهان ترین چیز خواهد بود .

 

 

و بالاخره اینکه :

مردم نمی دانند چه می خواهند . تصمیمات و لذت های خود را به آن ها تحمیل کن

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 10 قبل از ظهر  توسط شاه رخ  | 

زنهای ایران فرقی نمی کند لیلا باشند یا آزاده ، ویلای بزرگ شان در مهرشهر استخری داشته باشذ که توی مهمانی ها با هم زن و مرد شنا کنند یا پرورشگاهی باشند و پدرشان بهشان دست زده باشد و در اتاقی کثیف و اجاره ای زندگی کنند مشکل جای دیگری است

 

با همان بخش اول  رمان شروع می کنیم ؛ توصیف نماهای مختلف از شهر ، از طرفی به شدت تصویری ست و در واقع فقط تصاویری ست که به سرعت و با تدوینی تند از پیش چشم مان می گذرند و چیدمان این تصاویر به گونه ای است که انگار از نگاه دوربینی داریم آنها را می بینیم که از خانه راه افتاده از کنار برج میلاد رد می شود و دارد می رود دکتر ؛ ما فقط یک جفت چشم هستیم شاید چشم های لیلا بوده ایم ؛   

در بخش دوم با صحنه ای طرفیم که نگار از پنجره دارد بیرون را نگاه می کند ؛ همزمان داریم فکرهای نگار را می خوانیم وقتی چشم اش به برج میلاد می افتد فکرش هم می رود سمت مردی که فرهاد از او صحبت کرده و هنوز ندیده و قرار است جلوتر ببینیم اش و این یعنی یک تکنیک قشنگ ؛ یاد صحنه ای از The Sheltering Sky افتادم که به زیبایی برتولوچی از نرینگی یک شیئ شبیه دسته ی هاون در ابعاد بزرگ تر استفاده می کند

بعد با لیلا آشنا می شویم شخصیتی که روی دیگر سکه ی نگار است و جلوتر با متین ، ازاده ، حسام ، دکتر مهر تاش و ... . هر چقدر جلوتر می رویم روایت داستان جذاب تر و پیچیده تر می شود ،

 

اگه می خواین کتابو بخونین ازینجا به بعدو نخونین می خوام یه چیزایی رو لو بدم

 

جایی هست که شک می کنیم این شخصیت های متین و آزاده و ... بخشی از خود نگار هستند و وقتی قضیه جالب تر می شود که آخرین سطر کتاب را می خوانیم همه ی این ها شخصیت های مستانه هستند و این شاید همان نویسنده ای است که در اولین بخش دارد بخش هایی از کتاب را می خواند و چون این ماییم که داریم کتاب را می خوانیم پس شاید لیلا ، نگار ، متین ، فرزانه ، ازاده ، حسام ، دکتر مهرتاش و و و و  قسمت هایی ازخود ما هستند که هستند و چه بازی قشنگی می شود با اسم ها ؛ وقتی حسام همینجور یک اسم می گوید به اصرار نگار ( آزاده ) و می گوید ثمانه و جلوتر حسام می شود آقای دوستدار که به دوست فرزانه گفته بود حمید ولی اسم اش چیز دیگری بود و پدر فرزانه هم بود و روایت جذاب تر هم می شود ( خبری از تعلیق های احمقانه نیست خوشبختانه )

 

یکی از زیباترین نکاتی که در این رمان اتفاق می افتد استفاده از برج میلاد به عنوان یک نشانه و حتی بیراه نگفته ایم اگر بگوییم یک شخصیت ، است ؛ در چند جای کتاب ، نرینگی ِ برج به وضوح نشان داده می شود ، مثلا ً وقتی نگار ( آزاده ، متین ، چی صداش بزنیم ؟ ) اولین بار سوار ماشین خارجی ای می شود که انگار دنبال اش می کرده اولین چیزی که از پنجره می بیند همین برج است ، برجی که فرزانه خود را از آن انداخته پایین ، برجی که قلمبه شده توی این شهر که روابط آدم ها اصلا ً راحت نیست .

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 10 قبل از ظهر  توسط شاه رخ  | 

1. برادرم توی جنگ کشته شد ، پدرم در حین بمباران و در حین انجام وظیفه کشته شد ، عوارض روانی ِ سال های جنگ را در تک تک اعضای خانواده ام می بینم ، جنگ را بدترین چیز می دانم ، وقتی فکر می کنم به فیلم هایی که دوست دارم خیلی هاشان فیلم های ضدجنگ هستند اما با این حال از مردن صدام خوشحال نیستم .

2. بعضی وقت ها در را که باز می کنم – ما آیفون نداریم – می بینم یک گدا پشت در است و پول می خواهد ، بهشان می گویم هیچ دلیلی ندارد دفعه ی دیگر که این زنگ را بزنید من اعصاب ام به همین راحتی باشد که الان هست و غالبا ً با نگاهی سفیهانه دور می شوند ؛ امروز یکی شان آمد دم در گفت تو رو خدا کمک ام کنید گریه کردم .

 

عنوان این پست جمله ای است از  Ella Wheeler Wilcox

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 4 بعد از ظهر  توسط شاه رخ  | 

حتا اگر اتفاقی بیایی و از روسپیگری رد شوی از کجا بفهمی این که به اسم ِ شاه رخ دارد می نویسد همانی ست که از آن بالا ی بالا دویده بود تا برسد مغازه های دربند باتری قلمی بخرد برای واکمن تو و بیاید زیر شنل تو یک گوشی گوش من یکی گوش تو و توی ساعی سرش روی پات بود و تو به کلاغ ها چیبس می دادی و وقتی چیبس تمام شده بود ترسیده بودی از نگاه کلاغ ها و منقار های شان و این همانی ست که گریه کرده بود و گفته بود باشه دیگه هیچ وقت بهت زنگ نمی زنم .

راستی چند روز پیش رفته بودم عیاران روی همون میزی نشستم که دفعه ی اول ، ولی این بار جای تو لیلا نشسته بود یعنی اول لیلا نشست اونجا می خواستم بگم نه اون میز نه بعد با خودم گفتم اگه نتونم با این موضوع کنار بیام که نمی شه سعی کردم به اون موضوع فکر نکنم که یهو لیلا درومد که یزد رفتی ؟ یک لحظه انگار برق ام رفت و اومد ؛ بد تو نباشه دختر خوبیه ، سرش به تن اش می ارزه ، یه چیزایی رو قبول داره که من هم ، ولی مهم تر اینه که پای همون چیزا هم وایساده ، به قیمتی که کمتر کسی می مونه ، اهل مطالعه س ، هنوز زیاد با هم این ور اون ور نرفتیم ، راست اش دیگه حس اش هم نیست فکرشو بکن چقدر انرژی می خواد من میدون فردوسی تو صادقیه – باور می کنی خونه ی لیلا آریا شهره ؟! – با هم بریم پارک طالقانی ازونجا بزنیم بریم شهر بازی پارک ارم  . حالا من و لیلا هفتصد و خورده ای کیلومتر با هم فاصله داریم هر از گاهی که کاری پیش بیاد من میرم اونجا همدیگه رو می بینیم ، حالا هم که دارم اینا رو بهت میگم یه خورده دیر شده می دونم ولی باور کن این چند وقته دنبال بهونه می گشتم تا اینکه امروز صبح بیدار که شدم روی صفحه ی گوشی م نوشته بود هفتم دی ماه و این نه برای من نه برای تو هیچ توضیح اضافه ای نمی خواد .

تولدت رو تبریک نمی گم نیازی هم نیس مطمئنم انقدر امروز اینو بهت گفتن که خسته شدی انقدر کادو گرفتی که نگو وقتی فکرشو می کنم شوهرت کادو رو آورده جلو تشکر کردی خواستی بگیری کشیدتش عقب گفته اول بوس برق ام میاد و میره ؛ راستی شوهرت خوبه ؟ ازش راضی هستی ؟ توی رختخواب مثل یه حیوون ِ وحشی هست ؟ برات لقمه می گیره ؟ دورت می گرده ؟ سرشو میزاره رو شونه ت گریه کنه ؟ اصلا ً هیچ وقت دل اش تنگ می شه ؟ از در میاد تو می پرسه تو نفس ِ کی هستی ؟ می شینه لب پنجره نیگات کنه و سیگار بکشه بخوای بری داد بزنه می خوام وقتی سیگار می کشم نیگات کنم لعنتی ؟ اصلا ً بهت میگه لعنتی ؟

نه نمی تونم بیشتر از این ادامه بدم مگه آدم از چیه ؟ از چوب و فلز که نیست .      

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 11 بعد از ظهر  توسط شاه رخ  | 

می خواستم در ستایش اِمیر کوستوریتسا ( تلفظ اش همینه  شک نکنین ! ) بنویسم و اینکه چقدر با فیلم هایی که ازش دیدم حال کردم اما مگه رضا میذاره ؛ مجبورم کرد به زمین و زمان فحش بدم - فقط وقتی به مقدسات فحش می دم می فهمه که دارم جدی حرف می زنم - حرفایی که باید بهش می زدم رو جوری لای فحش ها می ذاشتم که انگار پنیر خامه ای لای نون ؛ اِمیر کوستوریتسا متولد بیست و چهارم نوامبر هزار و نهصد و نجاه و چهاره ، رضا متولد هزار و سیصد و پنجاه و پنجه ، حسین میگه شعر گفتن آداب داره باید یکی باشه که از صبح علی الدلول رو اعصاب ات رژه بره تا بوق سگ ؛ اِمیر کوستوریتسا با فورد کوپولا تنها کسایی هستن که بیش از یک بار جایزه ی کن رو بردن ، رضا اون موقع ها که فوتبال بازی می کرد بهش می گفتن جان بارنز ( یادتونه ؟ کچل می کرد با اون قیافه ی یغورش ) اتفاقا ً کوستوریتسا هم عشق فوتباله بعد از اینکه فیلم " زندگی یک معجزه است " رو ساخت گفت می خوام یه مدت فقط فوتبال نیگا کنم ، قرار بود یه مستند راجع به مارادونا هم بسازه ، حسین میگه نباید بهت خوش بگذره من اما ساعت هایی که فیلم های کوستوریتسا رو دیدم خیلی بهم خوش گذشته یعنی اینکه شعرام خوب از آب در نمیاد به خاطر اِمیره ؟ اما اون که فقط چند ساعت بوده ، رضا عوض اش سال ها رو اعصاب من زحمت کشیده که ؛ همین الانش هم نمی ذاره من متمرکز شم با نچ نچ کردناش می گه خاموش کن اون لعنتیو می خوام بخوابم . چاره ای نیست باید باهاش کنار اومد . اگه تا حالا از اِمیر کوستوریتسا فیلم ندیدین اشکال نداره هنوز وقت هست .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 0 قبل از ظهر  توسط شاه رخ  | 

الف :

فکر کن مستانه میل بافتنی دست گرفته با کاموا ی آبی ؛ فکر کن چند پاراگراف بعد رگ های کبود ِ ، می شود گفت حتا آبی ِ ، دست ِ مستانه را می بینیم ؛ یاد ِ شعری افتادم که تقدیر ، که شاید سرنوشت ِ آدم ها را هم می بافد ، فکر می کنی زن است یا مرد ؟ ،

فکر کن به روزی که بمب ها ریختند و یکی شان خورد به خانه ی همسایه و تو از ایوان پرت شدی و مردی

فکر کن یک مونولوگ پنجاه و هشت صفحه طول بکشد و خسته که نشوی هیچ کلی هم لذت ببری

 

دارم از رمان " انگار گفته بودی لیلی "حرف می زنم نوشته ی سپیده شاملو ، نشر مرکز .

 

ب : به پیشنهاد لیلا ؛

 

  1. معمولا ً توی همون اولین مغازه خریدم رو انجام می دم ؛ به ندرت پیش میاد برم مغازه ی دوم ؛ مغازه ی سوم  ، هرگز
  2. حوصله ی هیچ بچه ای رو ندارم .
  3. فندک ام رو دوست دارم .
  4. این یکی مربوط می شه به دو سه سال پیش ، نمی تونستم تحمل کنم می دونستم خیلی کار زشتیه اما زشت تر از این نبود که خودمو خیس کنم که
  5. دانهیل قرمز ، یوونتوس ، ادبیات داستانی روسیه ، ناظم حکمت و اورهان ولی و نزار قبانی ، امیر کاستاریکا و جیم جارموش و کیشلوفسکی ، استامبولی با ماست ، بازی آلمان ایتالیا توی همین جام جهانی قبلی و پیاده روی های کله ی سحر با سیا ، مطمئنم که خیلی چیزا از قلم افتاده .

 

هر کی دوست داشت تو این بازی شرکت کنه

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 12 بعد از ظهر  توسط شاه رخ  | 

مهدیه ی عزیز لطف کردن و این آدرس رو پیدا کردن که توی ردیف هشتاد و هشت اش کتاب مرغ عشق رو میشه دانلود کرد .
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 8 قبل از ظهر  توسط شاه رخ 

معمولن وقتی بچه گیر می ده که مامان برام قصه بگو مامانه می گه یکی بود یکی نبود و شروع می کنه قصه ی خودشو تعریف کردن ، خیلی خلاق باشه جای خودش یه خرگوش می ذاره جای پسره یه گرگ ؛

عدنان غریفی توی داستان مرغ عشق از کتاب مرغ عشق جای خودشون ، خودش و خونواده ش ،  مرغ عشق گذاشته البته به نظر داستانش واقعی هم میاد ؛ توصیه می کنم این چاهار تا داستانو که چاهار تا پست روسپیگری رو هم به خودشون اختصاص دادن رو بخونین چاهارتاش تو یه کتابه به اسم مرغ عشق نوشته ی عدنان غریفی انتشارات آهنگ دیگر  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 11 بعد از ظهر  توسط شاه رخ  | 

زبان شسته و رفته ، طنز موفق ، دیالوگ های روان ، فضاسازی عالی

از یک داستان کوتاه دیگه چه انتظاری هست

قبرستان یک داستان موفق است خیلی موفق

قبرستان ، داستان سوم از کتاب مرغ عشق عدنان غریفی ، انتشارات آهنگ دیگر ، هست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 11 بعد از ظهر  توسط شاه رخ  | 

از هر طرف که نگاه کنی قشنگ است ، از یک طرف داستان ِ شکار ِ کوسه است و بازی وحشیانه ای که مردم در می آورند و از طرف ِ دیگر ، اگر نمادین نگاه کنی ، کوسه همیشه برای جماعت ِ مردم ترسناک است حتا وقتی مرده و خودشان یا هجده چرخ رفته باشند روش و یکی پاش بخورد به دندان کوسه مثلن و خون بیاید همه فرار می کنند ، فکر می کنند نمرده

مرغ عشق ، عدنان غریفی ، آهنگ دیگر ، 1500 ت ( داستان کوسه )  
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 0 قبل از ظهر  توسط شاه رخ  | 

داستان کبوترها ، یک الگوست برای کسانی که می خواهند بدانند ذهن سیال یعنی چی و یک ضد الگو برای اونایی که دوست دارن توی داستان هاشون پلاکارد بگیرن دست شون شعار بدن .

صحنه ای هست توی فیلم بوتیک – حمید نعمت الله – که کسی از دیدن برنامه ی حیات وحش و تخم گذاری لاک پشت ها و اتفاقاتی که سر این تخم ها می افتد حال اش بد می شود ، دوستی می گفت خیلی شعاری و مسخره س ، هیچی نگفتم چون پیش اومده که خودم با دیدن برنامه های حیات وحش حالم بد شده –

" به خیال اینکه مثل همیشه خواهد پرید ، ترمز نکردم و راندم . اما پرید و من لحظه ای حس کردم که چرخ جلو دوچرخه ام از یک بر آمدگی بالا رفت و گذشت . "

 

از متن داستان کبوتر ها از کتاب مرغ عشق / عدنان غریفی / انتشارات آهنگ دیگر / 1500 ت  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 11 بعد از ظهر  توسط شاه رخ  | 

 داشتم فیلمنامه ی زندگی ِ دوگانه ی ورونیک کریشتف کیشلوفسکی ، کریشتف پیه شیه ویچ ترجمه ی محمد ارژنگ ، نشر نی ، 1600 ت را می خواندم که به این نتیجه رسیدم عنصر ِ اتفاق و تصادف چقدر در کار های کیشلوفسکی تکرار می شود ؛ تصادف ِ اول ِ فیلم ِ آبی ، تصادف ِ فیلم ِ قرمز ، دزدیده شدن ِ چمدان به صورت ِ اتفاقی در سفید ، همسایه بودن ِ زن با پسر در فرمان ِ ششم ، شکستن ِ یخ ِ دریاچه در فرمان ِ اول البته اینجا خیلی هم اتفاقی نبود اما در تقابل با محاسبات پدر قرار گرفته بود و ... .

نکته ای که هست اینجاست که این اتفاقات کاملن در خدمت ِ فیلم و در واقع در خدمت ِ انتقال ِ بار ِ انسانی فلسفی ِ فیلم قرار می گیرند ؛ مقایسه کنید با اتفاقاتی که در فیلم های بالیوودی می افتد که گدای شهر اتفاقن برادری دارد که پادشاه ِ هندوستان است مثلن !

برای من که فیلم ِ زندگی دوگانه ی ورونیک گیج ام کرده بود خواندن ِ فیلمنامه به شدت مسکن بود ؛ همین جا هم از سیاوش ِ عزیز به خاطر ِ اظهار نظر های سابق ام راجع به این فیلم عذر خواهی می کنم !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 6 قبل از ظهر  توسط شاه رخ  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 9 قبل از ظهر  توسط شاه رخ  | 

دوست داشتن یک فرایند خیلی پیچیده ست برای همین نمی توان به راحتی توضیح داد که چرا ؛ در واقع ، دلایل دوست داشتن معمولن در ناخودآگاه اتفاق می افتد و کشیدن شان به خود آگاه همیشه کار آسانی نیست  ← یکی از فیلم سازهایی که دوست دارم آنتونیونی هست ؛ شاید به خاطر اینکه دست روی چیزی می گذارد که خیلی برای من دغدغه ست ← روابط انسانی ← اینکه چه جوری کسی از کسی خوشش می آید اما نمی تواند ! یا چه اتفاقی می افتد که کسی علاقه اش را از دست می دهد – نه که فکر کنین آنتونیونی میاد فلسفه می بافه براتون ، نه ، آنتونیونی فیلمسازه ، کسی که بهش میگن معمار سینمای مدرن و جالب اینکه اسمش هم میکل آنجلو ه – لطفن نپرسین کجاش جالبه خب معلومه دیگه ، اینکه شبیه میکل آنژه اسمش –

امروز دوباره فیلمنامه ی شب را خواندم ← یادم باشد ازین به بعد هر وقت خواستم دیالوگ نویسی خیلی شاهکار مثال بزنم ؛ فیلمنامه ی شب را مثال بزنم .

چه دیالوگ هایی ، چه دیالوگ هایی ، چه دیالوگ هایی
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 8 بعد از ظهر  توسط شاه رخ  | 

این روزا همه مون کم آوردیم ، بد رقم ، همین الان که دارم اینو می نویسم صدای ِ بلند گریه کردن ِ یکی مون داره میاد ؛ تا قبل ش صدای یه آهنگی بود که اگه بگم بیشتر از سی بار تکرار شد و یکی مون که داشت گوش می کرد متوجه این همه تکرار نشد باورتون می شه ؟ توی این هیر و بیر صدای تلویزیون میاد که یکی از آقاش اذن دخول می خواد ، لبخند گوشه ی لبم ماسیده احتمالن نه می شه خندید نه می شه نخندید دقت کنید به این کلمه ی " اذن دخول " !

می خواستم راجع به فیلمنامه ی The Lost Weekend  بنویسم که چقدر قشنگه و هرچقدر از کار مشترک وایلدر با چندلر  - Double Indemnity – خوشم نیومد از این یکی – کار وایلدر با چارلز براکت - خوشم اومد – حیف که پایان بندی ش خیلی مزخرف بود اما لعنتی بد جور کم آوردم

می خواستم راجع به این که حالا که توی سریال های ایرانی - خب ، به دلایل ِ کاملن مشخص -  زن ها با مانتو و جوراب می خوابن و بعضی کارگردان ها تکنیک هایی به کار می برن که این محدودیت ها کمتر حس بشه – مثل عوض کردن ِ روسری از پشت شیشه – چرا توی انیمیشن ها یی که می سازن – از سیا و دار و دسته ش تا اون گربه ای که میره سروقت آشغالا – چرا روسری میذارن سر خانوما ؟ اینجا که دیگه مشکل ِ شرعی نداریم که ، یعنی به فکرشون نرسیده ؟! اما لعنتی خیلی کم آوردم این روزا و اصلن حس نوشتن نیست

می خواستم راجع به اینکه نه انگیزه ی آدم ها نه عاقبت ِ کارشون ربطی به مجازاتی که باید به خاطر جنایت شون بشن نداره ، یعنی اگه قرار باشه انگیزه ی آدم ها رو دخالت بدیم اون وقت خیلی اوضاع قاراشمیش میشه – دوستی دارم که فوق لیسانس علوم سیاسی داره از یکی از دانشگاه های ایران و میگه آدم به هیچ دلیلی نباید چاقو رو کسی بکشه مگر سر مسایل ناموسی ، حالا فکر کنید یکی به جای مسایل ناموسی مسایل اقتصادی براش مهم باشه – توی ژاپن ممکنه کسی بتونه به خونواده ش خیانت کنه اما قابل تصور نیست که کسی به شرکت ش خیانت کنه – و ... – و اینکه حالا یکی مثلن با مشت زده به یکی اگه فکر کنیم طرف اگه جای مشت ش کبود شده باشه فلان و اگه طرف مرده باشه بهمان و اگه هیچی ش نشده بیسان و ... اون وقت بازم مجازات ِ طرف به چیزی وابسته میشه مثل توانایی جسمی طرف که به نظر منطقی نمیاد خلاصه ی کلام اینکه کسی که با مشت می زنه به کسی با کس دیگه ای که با مشت می زنه به کس دیگه ای هیچ فرقی نداره سعی نکنیم این حرکت – و حرکت های مشابه – رو پشت انگیزه ها و عواقب پنهان کنیم ولی انقدر کم آوردم که دستم به قلم نمی ره . کاش می تونستم راجع به همه ی اینا بنویسم . اصلن این سیا ی مسخره چرا آپ نمی کنه ؛ ( علامت تعجب نمی ذارم که سیا فکر نکنه دارم باهاش شوخی می کنم )

 

اون فیلمنامه ای که بهش اشاره کردم تعطیلی از دست رفته / بیلی وایلدر و چارلز براکت / مجید مصطفوی / انتشارات نیلا /  1800 تومان

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 8 قبل از ظهر  توسط شاه رخ  | 

به نظرم یک فیلم خوب فیلمی ست که یا قابل تعریف کردن نیست یا وقتی هم برای کسی تعریف می کنی مجبور باشی به طرف بگویی " این که من دارم میگم فقط قصه شه فیلمو باید ببینی "

وقتی فیلمنامه ی بزرگراه گمشده رو می خوندم تصویری که از فیلم توی ذهنم ساخته شده بود خیلی چیز محشری بود و وقتی فیلمش رو دیدم فهمیدم که فیلمش محشرتر از اون چیزیه که من توی ذهنم ساختم .

وقتی فیلمنامه ی داستان عامه پسند رو می خوندم تو ذهنم یه چیزی درست شد محشر و وقتی فیلم رو دیدم انصافن ضعیف تر از اون چیزی بود که توی ذهن خودم ساخته بودم ( البته خب این ممکنه به خاطر توانایی های فوق العاده ی ذهن من باشه !! )

و اینجا بود که فهمیدم تفاوت کارگردانی مثل لینچ با تارانتینو چیه .

فیلمنامه ی  Double Indemnity ( کسی معادل فارسی خوبی براش سراغ نداره ؟ اصلن حال نمی کنم بگم غرامت مضاعف )   - یبلی وایلدر و ریموند چندلر – را خواندم دوباره با خودم فکر کردم که چرا من سینمای قصه گو  را دوست ندارم . بعد از کلی فکر کردن و خودروانکاوی به این نتیجه رسیدم که اینجوری نیست که من سینمای قصه گو را دوست نداشته باشم چرا که در خیلی فیلم های مورد علاقه ام قصه ای هست که اتفاقن دوست اش هم دارم بلکه از سینمای  فقط قصه گوست که خوشم نمی آید مثل باری لیندون ( کوبریک ) – دوست دارم وقتی فیلم بد مثال می زنم از یک فیلمساز بزرگ مثال بزنم – و همین Double Indemnity  . –

Double Indemnity قصه ای ست که تا ته با خود می بردت اما اصلن تکان که نمی خوری هیچ ، درست با خواندن سطر آخر فیلمنامه همه چیز تمام می شود چیزی برای ادامه دادن نیست .

توضیح برای تنویر افکار عمومی : من فیلم Double Indemnity  رو ندیدم دارم راجع به فیلمنامه ش حرف می زنم ↓

 

" غرامت مضاعف * بیلی وایلدر و ریموند چندلر * ترجمه ی رحیم قاسمیان * انتشارات نیلا "

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 12 بعد از ظهر  توسط شاه رخ  | 

1. این هم از عجایب روزگاره که درست روزهایی که من درگیرم با خودم که چه جوری می تونم بعضی آدم ها رو ببخشم همون روز ها کتاب " جهان وطنی و بخشایش " دریدا رو می خونم که مفصل راجع به بخشایش صحبت کرده و این که چه جوری میشه کسی رو مورد بخشایش قرار داد ؛ اگرچه زبان دریدا زبان بسیار سختیه – اونقدر که مجبور شدم هر بخشی رو دوبار بخونم – اما خوندنش رو پیشنهاد می کنم . خوبی ش اینه که مقدمه ی نسبتن مبسوط امیر هوشنگ افتخاری راد راجع به دریدا و مفهوم دیکانستراکشن راهگشاست .

 

2. توی یک کلیپ کارتونی که از تلویزیون پخش می شد ، دیشب ، یه آقا مجیدی بود که کلی هم هیکلی بود ؛ اونی که دفعه ی اول می بیندش میگه " آقا مجید آقا مجید که می گن اینه ؟ " – اشاره به فیلم قیصر " فرمون فرمون که می گن اینه ؟ "

خوشحال شدم که سازنده ی این کلیپ مخاطب اش رو دست کم نگرفته ، همین که فکر کرده یک عده از اونایی که این کلیپ رو می بینن قیصر رو هم دیدن کلیه ! .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 10 قبل از ظهر  توسط شاه رخ  | 

اینکه یکی از کسانی که خیلی بهش ارادت دارم امیر کاستاریکاست یکی به خاطر طنزی ست که در کار هاش – به ویژه زیرزمین – هست و این طنز به معنای واقعی کلمه طنز است ؛ نه لودگی است ، نه هزل است ، نه مسخره بازی ست ؛ یک طنز انسانی ؛ طنزی که اشک ات را در می آورد . همین خط را بگیری و ادامه دهی سر راه می خوری به کرت ونه گات و مجمع الجزایر گالاپاگوس اش ؛ ونه گات لبه ی تیز طنزش را بر گردن انسانی فرو می آورد که صاحب مغز سه و نیم کیلویی ست و جنگ افروزی می کند با این مغز سه و نیم کیلویی و آن می کند با هیروشیما که می دانیم و ان می کند با ویتنام که می دانیم و با این مغز سه و نیم کیلویی دروغ می گوید و سر بقیه کلاه می گذارد و کار های دیگر چنان که افتد و دانی ! از طرفی رمان را بر بستر تخیل شگفت خویش بنا کرده و آینده ی بشریت را از دریچه ی چشم داروین می بیند و و تکامل را – یا شاید بهتر است بگوییم طبیعت را – بر مسیری می بیند که این مغز سه و نیم کیلویی را باید تصحیح کند .

راوی داستان کسی ست که – چه جوری بگم که لذت خوندن ش رو از دست ندین ؟ آخه یکی از لذت هاش کشف کردن ِ راویه – ذره ذره می فهمیم کیست و این همه اطلاعات را از کجا آورده .

شخصیت های داستان به لطف اطلاعات خداوند گونه ی همین راوی چنان پرداخت شده اند که مخاطب آنها را چون اعضای خانواده ی خود بشناسد و در این میان یک شیی  مانداراکس - که از اختراعات بشری ست پا به پای سایر افراد شخصیت پردازی می شود که این خود زیبایی کار را افزون کرده است .

خلاقیت ونه گات فقط در تخیل شگفت انگیز او خلاصه نمی شود ، تشبیهات جذابی که جا به جا در داستان اتفاق می افتد را فقط باید خواند تا فهمید که چقدر زیبا به کار رفته اند ؛ - این که می گویم تشبیهات شاید خیلی مناسب نباشد اما کلمه ی بهتری پیدا نمی کنم –

نوع ِ روایت از لحاظ زمانی نیز از جذابیت های رمان است ؛ فلاش بک ها و فلاش فوروارد های داستان انقدر جذاب به کار رفته اند که فقط می توانم پیشنهاد کنم بخوانید این رمان را .

در ضمن دم ِ علی اصغر بهرامی گرم برای ترجمه ی این کتاب و همینطور انتشارات مروارید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 6 بعد از ظهر  توسط شاه رخ  | 

الف :

 هیچ وقت یک سپه چک ِ پونصد هزار تومانی رو توی کیف ِ پول تون نذارین چون ممکنه به جای یه هزاری بدینش به راننده  تاکسی – نمی دونم اگه خودم متوجه قضیه نمی شدم راننده هم خودشو به ندونستن می زد یا پس میدادش ؟ -

ب :

 از ادمایی که تعارف ِ الکی می کنن بدم میاد

 از آدمایی که وقتی میرن دیدن ِ سه نفر اندازه ی ده نفر میوه می برن با خودشون بدم میاد

از ادمایی که وقتی باهاشون حرف می زنی انگار داری با دیوار حرف می زنی بدم میاد

از آدمایی که زنشون تو ماشین قرآن می خونه بدم میاد از زنشون بیشتر بدم میاد

از آدمایی که دم ِ خونه می گن شما برین بالا من الان برمی گردم بدم میاد

از ادمایی که فک می کنن مهمون رو باید گرفت زیر ِ چایی و میوه و چند جور غذا و نوشیدنی بدم میاد

از آدمایی که یکساعت و نیم با یه کیف ور میرن بدم میاد

از آدمایی که نمازشون و باصدای بلند می خونن بدم میاد

نمی دونم چرا دعوت ِ این جور آدما رو باید قبول کرد ؟

 

ج :

- این چه جور امضاییه ؟ بیشتر به خط خطی می مونه

- این دیگه تقصیر من نیس می خواین زنگ بزنین بیمارستان از دکتر بپرسین چرا امضاش اینجوریه

- اینو بیمه از ما قبول نمی کنه برین از دکتر تایید بگیرین

...

پشت ِ همون برگه دکتر نوشت : این امضای من است :

" همون امضای خط خطی " + مهر

 

د :

تحویلدار ِ بانک لبخند می زنه وقتی فیشی که من پر کردمو می بنیه می گم موضوعی هست ؟ میگه امضاتون خیلی با مزه س ، نقاشین ؟

 

ه :

کافه ستاره ؛ عجب فرمی داره این فیلم

به نام پدر ؛ چه ایده ی باحالی

تقاطع ؛ خب که چی ؟

باد که بر مرغزار می وزد ؛ با وجود ِ اینکه نسخه ی سانسور شده رو می بینم ولی شاهکار ه

 

و :

اینکه آدم تا سوار هواپیما می شه با یه برگه ای مواجه می شه که موقع فرود اضطراری چیکار کنیم و اگه افتادیم تو آب چی می شه و اگه همه مون آتیش گرفتیم چی می شه به نظرم اصلن چیز خوبی نیس به نظرم آدم به این چیزا فکر نکنه راحت تره 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 9 قبل از ظهر  توسط شاه رخ  | 

تازه وقتی فیلمنامه ی جویندگان رو خوندم فهمیدم تفاوت ِ نسخه ی دوبله شده – و بالطبع سانسور شده - ی فیلم با نسخه ی  اصلی به اندازه ی تفاوت ِ نسخه ی اصلی با یک فیلم ِ دیگه س !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط شاه رخ  | 

اگر چه در شناسنامه ی کتاب آمده است که مجموعه ی داستان های کوتاه اما من ترجیح می دهم دو دنیا را مجموعه ی خاطره – شعر – داستان هایی بنامم که از رویکردهای مختلف می توان به آن نگاه کرد از طرفی وجه ِ شاعرانه ی کتاب جای تامل دارد ، بار ها و بار ها به سطر هایی بر می خوریم که می توانند سطر هایی از یک شعر باشند ؛ مثلا ً " به چهارشنبه می چسبم " یا " انگار به آن آخرین لحظه رسیده ایم آن وقت ِمرموز ِِ نهایی انباشته از هیچ ، لبریز از سکوت و تاریکی ، آن دقیقه ی صامت و ثابت ِ ابدی ، آن سوی تمام دقیقه های هستی ، پشت ِ تاریخ و زندگی ." ناگفته نماند که در برخی سطر های شاعرانه رد پای سهراب و فروغ را هم می توان یافت " بالش ام پر صداست " یا "به مادرم می گویم همیشه زود اتفاق می افتد " به هر حال خویشاوندی ِ خاطره به داستان نزدیک تر است تا به شعر و در اینجا هم می بینیم که از تکنیک های داستان نویسی به خوبی استفاده شده است و از همه موفق تر تکنیک ِ موازی پردازی – روایت های موازی ، فضا سازی های موازی و حتی شخصیت های موازی – است و در عالی ترین نوع در خاطره – شعر – داستان ِ " آن سوی دیوار " این اتفاق با قدرت ِ تمام می افتد . شاید یکی از مهم ترین وجوه ِ معنایی ِ " دو دنیا " دریافت ِ شرایط ِ اجتماعی و اوضاع ِ فرهنگی دوره هایی از زندگی ِ نویسنده ی آن باشد . اگر چه تمایل ِ نویسنده در نگارش ِ این کتاب ، که در واقع جلد ِ دوم ِ کتاب ِ خاطره های پراکنده است بیشتر خاطره نویسی ِ شاعرانه و ادبی بوده است و کمتر نگاهِ مستند داشته اما همین نگاه ِ اندک هم زوایایی از فرهنگ و تاریخ ِ نزدیک را به خوبی نمایان می کند .

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط شاه رخ  | 

عقاید یک دلقک یک رمان نیست یک اتفاق است که در زندگی بعضی ها می افتد و خوشحالم که از دسته ای هستم که این اتفاق در زندگی ام افتاد

 غیر از این که خواهش کنم - جون ِ هر کی دووس دارین - این رمان رو بخونین حرفی ندارم با این توضیح که من ترجمه ی شریف لنکرانی – نشر جامی – رو خوندم ولی مثل اینکه یک ترجمه ی دیگه هم هست که اسماعیلی – نشر چشمه – در آورده خیلی دووست دارم بدونم کدوم بهتره .

البته برای من یک لطف ِ دیگر هم داشت و آن اینکه خواندن ِ نشانه های تصویری ِ بابک احمدی آنقدر خسته ام کرده بود که این رمان حکم ِ یک نخ وینستون سگی بعد از یک پرس کباب ِ بناب – ترجیحن تو سفره خونه ی سنتی باغ انگوری نزدیک میدون ولی عصر – را داشت !

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 10 قبل از ظهر  توسط شاه رخ  | 

And this place was given to me

as a present from my Uncle Luigi.

 

- What happened to your Uncle Luigi?

 

- He died.

 

You laugh. He died.

 

What was he like?

 

- He was wonderful. Yes.

 

He won this place playing cards,

And he was afraid to lose it again,

 

So he gave me like a present.

 

But I didn't know

What to do with this.

 

And one day...

 

It was a very particular day...

 

Like out of the blue,

My boyfriend left me.

 

- Aw.

- Yes. It was my birthday.

 

Aw.

- Yes.

 

And Uncle Luigi died.

 

- Oh, no.

- All in the same day.

 

So in the same day, I left Italy

And I come to live here.

 

Yes. Yes. Yes.

 

به هر بهانه ای شده حسین را دور می زنم که بچپم روی نیمکت همیشگی و بغضم بترکد و این جور مواقع تنها کسی که نمی پرسد "چه مرگته ؟ " سیاه وش است .

تابستان 85

هتل رواندا را که می بینم هر چه فریاد در من جمع شده این چند وقت بهانه ی بیرون آمدن می گیرند به سیا میگویم قسم می خورم خدا یک سادیست ِ به تمام معناست .

تابستان 85

 

مطمئنا ً بهترین تابستان ام بود این تابستان ؛ به خاطر انبوه ِ فیلم هایی که دیدم و رمان ها و نمایشنامه ها و کتاب هایی که خواندم و به خاطر عصر هایی که توی پارک چقدر بحث های مفید کردیم ؛ و قدم زدن های وقت و بیوقتی که با سیا داشتم – من موندم آخه کدوم آدم ِ عاقلی چهار صبح sms می زنه پاشو بریم قدم بزنیم ؟ -

این تابستون نه از استرس امتحان خبری بود نه از پروژه ای که باید سر ِ وقت تمام شود نه گزارش کارورزی نه دغدغه ی این که ممکنه برگشتنی بلیط گیرم نیاد نه هیچ موضوع ِ مزخرف ِ دیگه ؛  این تابستان فقط فیلم دیدم و کتاب خواندم و سیگار کشیدم و قدم زدم .

حالا که تموم شده دوباره از امروز می خوام بشینم درس بخونم دلم لک زده واسه دانشگاه و پاییزی که داره شروع میشه باخودش یه خبر  آورده : بیست و پنج ساله شدی شاه رخ  !

 

بیست و پنج ساله شدی و هنوز حسرت های بیست و دو سالگی ات را داری حسرت ِ پنجره ای مشرف به خیابان که شب ها صندلی را بکشانی پاش و سیگار ِ بعدی را با کون ِ سیگار ِ قبلی روشن کنی . حسرت ِ اینکه فیلم هایی که دوس داری رو رو پرده ببینی .

حسرت ِ اینکه  شبای بی خوابی بزنی به جاده

و حسرت ِ اینکه ... .

اصلن به درک بگذار بیست و پنج سالگی رو اینجوری شروع کنم

 

* دیالوگی که انگلیسی اومده اول ِ پست از فیلم ِ Down By Law  - جیم جارموش – هست .

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 7 قبل از ظهر  توسط شاه رخ 

الف :

پورت مریض می شود و می میرد ؛ شاید اگر The Sheltering Sky یک فیلم ِ اقتباسی بود سکانس  ِ مربوط به مردن ِ پورت درواقع برگردان ِ سینمایی ِ همین یک جمله بود ؛ اما می بینیم که این سکانس به شدت طولانی ست و ممکن است حتا حوصله ی مخاطب سر برود که برتولوچی چرا اینقدر طول داده این سکانس را ؟ کیت سعی می کند به پورت قرص هایش را بدهد ، حال ِ پورت وخیم تر از آن است که بتواند قرص هایش را بخورد ؛ کیت از اتاق می زند بیرون صحرا را تماشا می کند و کاروانی که عبور می کند ؛ برمی گردد ؛ قرص ها را پودر می کند و با شیر قاتی ؛ پورت مریض تر آز آن است که حتا بتواند چیزی را قورت بدهد . بارها این تلاش را می بینیم که کیت سعی می کند چیزی به پورت بخوراند و موفق نمی شود ، بالاخره پورت می میرد ؛ چرا برتولوچی این سکانس را اینقدر طولانی کرده ؟ شاید اگر فیلم اقتباسی بود معادل ِ داستانی ِ این سکانس این بود که پورت بیمار می شود و به سختی می میرد در واقع جان می کَنَد .

این که کیشلوفسکی ادبیات را مدیوم ِ قوی تری میداند از سینما واقعن برایم سوال است نه اینکه سینما را قوی تر بدانم نه ؛ فقط این دو را دو مدیوم ِ قوی می دانم با قابلیت های منحصر به فرد .

 

ب :

وقتی شب شده و کاروان دارد استراحت می کند بچه ای کیت را می آورد پیش ِ سرکاروان ، بعد از ور رفتن ِ سرکاروان با اندام ِ کیت ، کات می شود به صحنه ای که یک صحرانشین ِ بدوی با وسیله ای شبیه ِ دسته ی هاون در ابعاد ِ خیلی خیلی بزرگ تر انگار چیزی را می کوبد .

می توان فرض کرد در اینجا سکسی صورت نگرفته به این دلیل که برتولوچی در نشان دادن ِ صحنه های اروتیک – چه در این فیلم چه در فیلم های دیگر – هیچ ابایی ندارد و اگر همچین اتفاقی می افتاد حتمن برتولوچی نشان می داد .

می توان فرض کرد که سکس اتفاق افتاده است به خاطر ِ صبح ِ روز بعد که سرکاروان حجله مانندی درست کرده است برای کیت و اگر دقت کنیم به نرینگی ای که در آن وسیله ای که توصیف اش آمد  و نوع ِ ور رفتن با آن که به راحتی قابل ِ قیاس با سکس است .

این از آن کار هایی است که به قول ِ  ژیژک ، کارگردان ، مخاطب ، عام و خاص را – یا مخاطب ِ حرفه ای و غیر ِ حرفه ای را - با هم گول می زند .

 

هنوز دارم به این فکر می کنم که چرا کیشلوفسکی ادبیات را مدیوم ِ قوی تری می دانست نسبت به سینما .

 

مرتبط در روسپیگری   :

بلم سنگی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 6 قبل از ظهر  توسط شاه رخ  | 

اون چند پاراگراف ِ معروف ِ تولستوی که توی جنگ و صلح ، سرباز داره سرنیزه ش رو پاک می کنه  خوندی ؟ به مخاطب حق بده که با خودش بگه " اَه ، خسته شدم ؛ خب اینو که گفته بودی ، چقدر اینو  تکرار می کنی " و وقتی می فهمی که تولستوی ِ بزرگ ، تعمدا ً این کار رو کرده که خستگی ِ اون سرباز رو به تو منتقل کنه بازم جرات می کنی بگی که این چند پاراگراف مزخرف بود ؟

 

وقتی فیلم ِ اعتراض رو می دیدم با دیدن ِ سکانس ِ اول به خودم گفتم با یک فیلم ِ محشر مواجهم – هنوز هم فکر می کنم سکانس ِ آغازین ِ این فیلم یک شاهکار است – هر چقدر جلو تر رفت این فیلم ضعیف تر شد به نظرم تا جایی که حتی دفعه ی اول تصمیم گرفتم بی خیال شم دیدن ِ این فیلم رو .

حالا فرض کنید کسی چند بار وسط ِ فیلم ، نظرم را می پرسید – می دونم فرض ِ عاقلانه ای نیست کسی وسط ِ فیلم نمی پرسه نظرت چیه ولی گیر ندین این فقط یک فرضه – مطمئنا ً دقیقه ی پنج می گفتم یه فیلم محشره ، شاهکار ، دقیقه ی بیست ، معمولی ، دقیقه ی چهل غیر قابل تحمل !

راجع به رمان قضیه فرق می کنه به خاطر اینکه کاملن طبیعیه که خوندن ِ یک رمان ، چند روز یا حتی چند هفته یا بیشتر طول بکشه ؛ وقتی فصل ِ اول ِ پنین رو خوندم  به سیا گفتم رمان ِ خوبیه ، فصل ِ دوم رو که خوندم گفتم چنگی به دل نمی زنه ، فصل سوم اش یه خورده وضعو بهتر کرد ؛ روزی که به سیا گفتم مزخرفه روزی بود که فصل چهارم رو خونده بودم و ... . وقتی کتاب تمام شد – فصل ِ آخر رو شاهکار می دونم – متوجه شدم که این کار ِ پنین تعمدی بوده که من احساس خستگی کنم و حالم به هم بخوره از بعضی جاها چرا که همونجور که توی پست ِ قبلی هم اشاره کردم این رمان ، رمان ِ زندگیه و کدوم آدمیه که توی زندگی خسته نشه حالش به هم نخوره و بعضی وقتا به وجد نیاد و لذت نبره ؟

منطقی اش اینه که آدم تا یه کاری رو تموم نکرده راجع بهش اظهار ِ نظر نکنه اما اگه چیزی گفت – گفتم – و نظرش – نظرم - برگشت بهش – بِهِم – حق بده

حسین ِ عزیز کاش همه ی مطلب ِ قبل رو می خووندی ؛ دست  کم کاش این یکی رو تا اینجا خونده باشی

کماکان منتظر حضور ِ صمیمی ات توی پست های بعدی هستم .

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 6 قبل از ظهر  توسط شاه رخ 

شعر های زیادی هست که دوست دارم و فیلم ها و رمان ها و آدم ها یی هم هستند که دوست شان دارم ؛ دسته هایی می توانم درست کنم از چیز هایی که دوست شان دارم ؛ در یکی از این دسته ها L . Cohen و آب پرتقال و پارک لاله و دَهی که از معماری کامپیوتر گرفته بودم پیش هم می نشینند – شباهت شان را به عنوان تمرین به عهده ی خواننده می گذارم ! – در دسته ی دیگر شعر های اورهان ولی ، دوگانه ی لینکلیتر – پیش از طلوع و پیش از غروب - ، پنین ِ ناباکوف می نشینند لب ِ برکه ی باغ ِ گردوی شهرام که تابستان ِ پیش بود که می نشستم و قورباغه ها را چقدر تماشا کرده باشم خوب است ؟ - به این نتیجه رسیدم که قورباغه ها دوزیست نیستند به این معنی که این جوری نیست که خشکی و آب برایشان فرقی نداشته باشد بلکه قورباغه ها در واقع حیواناتی آیزی اند که گاهی هم به خشکی می آیند نه اینکه حیواناتی خشکی زی باشند که گاهی هم داخل آب شوند ؛ این را هم از آنجا فهمیدم که هر وقت از آب بیرون می آیند دست شان را می گیرند لب ِ خشکی و با اکراه از آب می آیند بیرون اما هر وقت می خواهند داخل ِ آب بشوند با تمام ِ وجود می پرند توی اب – . حالا برگردیم به دسته ی دوم ؛ شعر های اورهان ولی را دوست دارم چرا که زیبایی شان در سادگی شان است و به این سادگی هم که فکر کنی نیستند ، می توانی به راحتی بخوانی و لذت ببری و بگذری ازشان و می توانی بخوانی و رد نشوی ، عمیق شوی تا آن ته ِ ته بروی آنقدر که بالا نتوانی بیایی . مثلا ً اورهان می گوید : در آن یکی دنیا غروب ها که کارخانه ها تعطیل می شود اگر مسیر برگشت تا خانه این قدر سربالایی نباشد مرگ اصلن هم چیز ِ بدی نیست . می بینید ؟ به همین سادگی . حالا حق انتخاب با خودتان است از تصویری که ارائه می شود لذت ببرید و بگذرید یا بمانید و بیندیشید به نگاه نئورئالیستی ای که ارائه می کند ، فضای بازی که متناسب و متناظر با این نوع نگاه است – اگر این فکر به مرگ توی یک مکان ِ سرپوشیده اتفاق می افتاد اصلن آن تاثیری را که الان گذاشته است نداشت همانطور که پدر و پسر ِ توی دزد دوچرخه اگر توی آن محیط باز – ازنظر ِ جغرافیایی فقط ، نه از نظر ِ سیاسی اجتماعی - نبودند اینقدر تاثیرگذار نبود . در دوگانه ی لینکلیتر هم – مخصوصن پیش از طلوع – روایت ِ فیلم در باره ی آشنا شدن دو نفر است با هم ، همین ؛ می توان فیلم را دید و لذت برد از شنیدن ِ این روایت ، از خوشکلی ِ جولی دلپی و خوش تیپی ِ ایتن هاوک لذت برد و حتی می توان وسط ِ فیلم چشم ها را بست و به خاطره ای دور اندیشید به خاطره ای عاشقانه و رمانتیک که انگار موسیقی انیو موریکونه همراهش ضیط شده و همچنین می توان عمیق شد در این فیلم و به مفهوم ِ عمیق ِ عشق اندیشید و به دست ِ سرنوشت که اگر از آستین جبر در آید و به شاخی که دست فورتوناست و سکانی که دست ِ دیگرش . و بالاخره رمان ِ پنین اثر ِ ناباکوف : : فصل ِ اول ِ کتاب را که خواندم به سیا گفتم با یک رمان ِ خوب طرف ام ؛ فصل دوم را که خواندم به سیا گفتم نظرم عوض شد در طول ِ این چند روزی که با پنین سرگرم بودم چند بار به سیا گفتم رمان ِ مزخرفی است و چند بار گفتم شاهکار است و حالا می گویم این رمان ، رمان ِ زندگی است ؛ باوجود ِ حجم نسبتا ً کمی که دارد – 244 صفحه در قطع ِ ( به این قطع کوچولو ها چی میگن ؟ ) - درست مثل زندگی ، گاهی خسته ات می کند ، گاهی به وجدت می آورد ، گاهی به هیجان ات و هیچ کدام از این ها هم نیست ؛ نه هیجان اش هیجان است ؛ نه کسالت اش کسالت و نه وجد اش وجد . از همه قشنگ تر پایان بندی کتاب است ؛ وقتی می بینیم راوی داستان که تا حالا نمی دانستیم کیست کسی است که پنین می گوید سی سال است او را می شناسد و او وقتی خاطرات اش را که پنین در آنهاست بازگو می کند پنین انکار می کند و تو به بی طرف بودن راوی شک می کنی و احساس می کنی کلاه سرت رفته است و شاید همه ی چیز هایی که خواندی دروغ بوده – اگر فرض ننکیم که داستان خود دروغی بیش نیست – " پنین ِ بی نوای من " در مورد ِ قطار ، کیف ِ سفری و سخنرانی با بد بیاری هایی رو به رو می شود ؛ اتاقی اجاره می کند ؛ دندان هایش را می کشد ؛ همسر ِ سابق اش را می بیند ؛ در کالج درس می دهد ؛ به کتابخانه می رود ؛ به مرگ می اندیشد ؛ فیلمی را تماشا می کند ؛ پسر ِ با استعداد و خجالتی ِ همسر ِ سابق اش به دیدن اش می آید ؛ تابستانی را در جمع جالبی از روس ها در یک ییلاق سپری می کند ؛ مهمانی می دهد ؛ به فکر ِ خریدن ِ خانه ای می افتد ؛ به او گفته می شود که می خواهند اخراج اش کنند ؛ از ویندل می رود و حاضر نیست زیر ِ دست ِ دوست ِ قدیمی اش که قرار است به گروه انگلیسی بیاید کار کند . همه ی این ها به قدر ِ کافی جورواجور است ، منتها هر فصل مانند ِ کل ِ کتاب در مارپیچی از تصویرها و تم ها به خود بر می گردد و راوی هم شاید اینقدر که وانمود می کند بی طرف نیست ؛ کسی که می گوید " پنین ِ بی نوای ما " و " دوست ِ بیچاره ی من " و " تیموفی پالیچ ِ عزیزم " کیست و لحن اش چه میزان با تفاهم و حمایت آمیخته است ؟ به سیاق خود ناباکوف می توان پرسید این ضمیر ِ ملکی تا چه میزان ملکی است ؟ مایکل وود – منتقد انگلیسی –

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 7 بعد از ظهر  توسط شاه رخ  | 

وقتی می گویم دوره ی غزل تمام شده است منظورم این است  که دوره ی غزل سرایی تمام شده و گرنه من خودم با کلیات ِ سعدی و دیوان ِ شمس حالی می کنم که نگو و نپرس . اینکه یک عده هم لباس های مردانه ای تن ِ غزل خانوم می کنند که حاصل اش می شود غزل ِ سپید و غزل ِ پست مدرن و ... جای این بحث در پستی دیگر است و مفصل تر .

این را بگذارید کنار ِ سینمای قصه گو که خوشحال ام از این بابت که دارد نفس های آخرش را می کشد و این معنی اش این نیست که مثلا ً کوبریک خرفت بوده ؛ - واسه خودم واضحه دارم چی میگم واسه شما هم ؟

 - این مقدمه های بحث برانگیز را گفتم که بگویم حالی بردم از خواندن ِ یک اثر ِ خیلی خیلی کلاسیک با همه ی مولفه های کلاسیسم به اسم ِ هیاهوی بسیار برای هیچ – شکسپیر - .

با اینکه دارد قصه تعریف می کند - و من قصه دوست ندارم - و با اینکه پایان اش خوش است  - و من پایان ِ خوش دوست ندارم - و با اینکه به هیچ آدم ِ بدی رحم نمی کند - و من به آدم بدها هم رحم دوست دارم بکنم - و با اینکه خیلی خیلی کلاسیک هست – مگه غیر از این هم انتظاری هست ؟ بابا مال چارصد سال پیشه ها – ولی نمی دانم می رود کجای ذهن را اشغال می کند که آدم را دست به کیبورد می کند .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط شاه رخ  | 

بعضی وقت ها پیش میاد که دست میذاری رو دست و  هیچ کاری نمی کنی ؛ بعضی وقت ها ترجیح می دی یکی دیگه برات تصمیم بگیره ، بعضی وقت ها از کنار موضوعات مهم به سادگی رد می شی وانمود می کنی که هیچ چی ندیدی انگار نه انگار زندگی خودته ؛ ترجیح می دی خودت رو بسپری دست تقدیر ،  مثل مادام رانوسکی ، مثل گایف و بقیه ی آدمای باغ آلبالو – چخوف - .

دلم می خواد اجرای این نمایشنامه رو ببینم و دلم می خواد اونجایی که صدای تبر  میاد صحنه تاریک شه و دست کم دو دقیقه فقط صدای تبر بشنوم .

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 6 قبل از ظهر  توسط شاه رخ  | 

 

تا حالا شده سیگار بکشید و بعدش ازین معجون هایی که دکه های آبمیوه گیری می فروشن بخورین ؟ ( همونایی که توش خرما و موز و پسته و نارگیل و کلی چیزای دیگه هست که بعضی شو نمی دونی چیه و میگی ایشالا که چیز بدی نیس ) یا حلوای خرما بخورین و بعدش آب بخورین ؟ اصلن یه جورا یی مفهوم زوج مرتب توی ریاضیات هم همینه ؛ بعضی کارا ، بعضی حرفا توالی شون خیلی مهمه ، خب بعضی چیزام توالی شون مهم نیس مثلن چه اول جوراب بپوشی بعد کروات بزنی  چه اول کروات بزنی بعد جوراب بپوشی آخرش یه چیزه ولی اول زیر شلواری بعد شلوار فرق می کنه با اول شلوار بعد زیر شلواری ! می بینین ؟ به همین راحتیه ؟

(  احساس می کنم داری می گی :

- جون بکن حرفتو بزن 

- ببین مودب باش من که به زور نیاوردمت اینجا حالا که اومدی چشم ات کور دندت نرم ساکت بشین گوش کن )

داشتم چی می گفتم ؟ آها ، توالی ؛ حالا اگه اون چیزایی که گقتم رو تا حالا تجربه نکردین بهتون میگم چه جوریه دقیقا ً مثل اینه که بکت بخونی بعدش هرولد پینتر ؛ مثلن همین آسایشگاه - هرولد پینتر – بهت قول می دم یه چیز خفنه دیالوگا ، شخصیتا ، لوکیشن ها و ... همه شاهکارن ولی بعد از بکت آدم چه جوری می تونه پینتر بخونه ؟ ولی قبل اش چرا ، می شه .

واسه اینکه سو تفاهم نشه یه وقت پینتر ناراحت شه یه تیکه از مصاحبه شو اینجا میارم :

 

نمی دانم ؛ واقعا ً نمی دانم ؛ نمی دانم چه اتفاق ِ لعنتی ای زندگی ام را تحت تاثیر قرار داد ؛ شاید تنها چیزی که فکر می کنم ارزش ِ گفتن داشته باشد این است که در سیزده سالگی عاشق شدم ؛ از سن ِ خودم جلو تر بودم ؛  پدرم خیاط بود ؛ عادت داشت صبح ها خیلی زود بیدار شود و سر کار برود ؛ یک روز پایین آمد و من را دید ؛ ساعت شش و نیم صبح بود ؛ من توی آشپزخانه پشت میز نشسته بودم و شعر های عاشقانه می نوشتم ؛  تقریبا ً داشتم گریه می کردم ؛ با فریاد گفت : " داری چی کار می کنی ؟ " ؛ گفتم : " نمی دونم پدر ، نمی دونم دارم چی کار می کنم ." ؛ نوشته هام را برداشت و شروع کرد به خواندن ، بعد ان ها را به من پس داد و دستی به سرم کشید و رفت ؛ بعد ها هیچ وقت چیزی در باره ی آن قضیه نگفت ؛ نگفت : " اون مزخرفات رو بریز دور " یا چیزی شبیه ِ این ، فهمیده بود عاشق شده م و دارم درد عشق رو تجربه می کنم ؛ به خاطر این کارش همیشه دوست ش داشتم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 3 بعد از ظهر  توسط شاه رخ  | 

موقعیت ابزورد ، رفتار های بیهوده ، آدم های فراموش کار ، موقعیت های عجیب ، روابط انسانی مبتنی بر هیچ همه ی این ها را بگذاری کنار هم و کلی ویژگی های شاهکار که ازین قلم افتاده ، می شود در انتظار گودو اثر سامویل بکت .

وقتی اولین عشق رو خوندم مطلبی نوشتم تحت عنوان لذت باختن بعد که آخر بازی رو خوندم فقط به معرفی اش بسنده کردم و حالا که د رانتظار گودو رو خوندم فقط می تونم بگم که خدایا هر چی خاک ِ اون مرحومه عمر ما باشه چقدر آخه این بکت کارش درسته !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 6 قبل از ظهر  توسط شاه رخ  | 

می خواستم چیزی راجع به نمایشنامه ی آخر بازی – سامویل بکت – بنویسم دیدم از متن هایی است که به هیچ نقدی تن نمی دهد – زیبایی در کلماتی است که از گفتن سر باز می زنند – و صد البته پررویی خیلی بالایی می خواهد که گاهی جسارت می نامیم اش . بهتر دیدم به معرفی بسنده کنم و همین که اگر نخوانده اید تا حالا ، بخوانید که فوق العاده است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط شاه رخ  |