یکی دو سال پیش بود که با یاسر برنامه ی کتابخونی راه انداخته بودیم و اولین کتابی که یاسر آورد و قرار شد بخونیم و جلسه بذاریم راجع بهش حرف بزنیم " ساعت پنج برای مردن دیر است " بود . کلی باهاش حال کردیم و از سپیدی های متن اش حرف زدیم و غصه خوردیم که چرا اسم ضعیف ترین داستان کتاب روی کل کتاب گذاشته شده .
یکی دوماه پیش بود که دنبال دختری می گشتم با گوشواره های مروارید و می دونستم سر ِ چشمه هست و مستقیم رفتم نشر چشمه که چشمم خورد به کات ، منطقه ی ممنوعه / امیر حسن چهل تن / موسسه انتشارات نگاه / چاپ اول : 1383 / 750 تومان
آقای چهلتن ِ عزیز ، اگه قرار هست این داستان–فیلم رو بسازین ؛ باور کنین فقط توی همین وضعیته که ساختن و دیدن اش ارزش داره ؛ منظورم از وضعیت ، دقیقا ً شرایط فرهنگی هست ؛ فکرشو بکنین چند سال دیگه – روی چندش اصلا ً حرف ندارم ! – توی ایرانی که فضای باز سیاسی فرهنگی وجود داره و همه حق انتشار کتاب و ساخت فیلم و درآوردن روزنامه و . . . دارن چه لطفی داره ساختن و دیدن این فیلم ؟
شما هم اگه می خواین بخونین دقیقا ً وقت اش الانه ، تا مسوولین فرهنگی کشور عوض نشدن باید این کتابو خوند ، بعدش دیگه لطف اش فقط به اینه که راجع به تو در تو بودن اش حرف بزنیم و اینکه مرحمت بازیگر بود یا نه ؛ ولی الان میشه راجع به اینکه میشه کسی شهید شده باشه و با دختر همسایه هم سر و سرّی داشته حرف زد و اینکه اصلا ً شاید شهید هم نشده باشه .
موندم کتاب " متن هایی برای هیچ " رو کجای کتابخانه ام بگذارم ؛ نه شعر است این کتاب نه داستان نه در حیطه ی سینما نه تحلیلی است نه تاریخی ؛ کتابخونه ای هست که یک قفسه داشته باشه که توش فقط یک دونه کتاب جا بشه ؟
فوق العاده ست این کتاب ؛ گوش کنین یه کم : همه جا تاریک است کسی نیست سرم چه شده لابد در ایرلند جایش گذاشته ام توی پیاله فروشی باید هنوز همانجا باشد روی پیشخوان لیاقت اش همین بود .
اگر فکر می کنید مرجع ِ ضمیر " اش " بعد از لیاقت " سر " هست سخت در اشتباهید ؛ این فقط یک نمونه از هزاران است . من اصلا ً در حدی نیستم که بخوام راجع به این کتاب نظر بدم فقط توصیه ش می کنم .
متن هایی برای هیچ / سامویل بکت / علی رضا طاهری عراقی / نشر نی / 1200 تومان
۱-هر چقدر از چیزی بیشتر لذت میبرم توصیفش برام سخت تر میشه.بعد از مدت ها خوندن یه رمان خوب حالم رو جا آورد.نمیدونم دقیقن به چه دلیل ولی از "خداحافظ گاری کوپر" اثر رومن گاری خیلی خوشم اومد.شاید به خاطر لحن جذاب و بامزه ی رومن گاری باشه شاید کنایه های نیشدار گاری به سیاست و اخلاق و غیره باشه .شايد تعدد شخصيت ها و پرداخت موفقشون شايد...!
۲-یادم میاد یکی از ایرادهایی که همه به محمد رحمانیان کارگردان تئاتر FANS ميگرفتن استفاده از صداي فردوسي پور براي گزارش فينال جام جهاني بود.انصافن هم صداش آدم رو از حس وحال انگليسي كار بيرون مياورد.اما جناب سروش حبيبي تو ترجمه ي اين كار به وفور از ضرب المثل ها و اصطلاحات فارسي استفاده ميكنه كه شايد اگه كس ديگه اي اين كار رو ميكرد كلي بهش ايراد ميگرفتن اما در اين مورد اين كار نه تنها آدم رو از حس وحال كتاب بيرون نمياره بلكه واقعن يكي از دلايلي كه خوندن اين رمان لذتبخشه همين ترجمه ي روان و يكدست جناب حبيبي يه.
خداحافظ گاري كوپر/رومن گاري/ترجمه:سروش حبيبي/چاپ اول ۱۳۵۱/چاپ ششم بهار۱۳۸۵/اتشارات مرواريد.
با دو سال تاخیر ، رمان ِ" آداب بی قراری " را خواندم ، رمانی که سال 83 برنده ی جایزه ی بنیاد گلشیری شد ؛ قبل از اینکه راجع به رمان بنویسم فقط می خواهم این نکته را بگویم که اگر این رمان را الآن برای گرفتن مجوز بفرستی ارشاد ، به احتمال خیلی زیاد ، نه تنها مجوز نخواهد گرفت بلکه همین کتاب پرونده ای خواهد شد علیه نویسنده اش ! چه سال های خوبی بود سال هایی که کتاب های خوب چاپ می شد !
شروع رمان ، شروع خوبی است – من از صحنه های اروتیک خوشم میاد خجالت هم نمی کشم – به خاطر لحظات عاشقانه ی خوبی که هست و بوی خیانتی که می پیچد توی این لحظه ها و چیز هایی که نمی دانیم از زندگی مهندس کامران خسروی و نمی دانیم به او حق بدهیم یا نه
ادامه ی رمان ، برای من دست کم که مدت هاست حسرت زندگی تنهایی توی یک آپارتمان کوچولو بدون هیچ مزاحمتی از طرف کسی را دارم لذت بخش است و البته دلایل دیگری هم هست که بخش میانی را جذاب تر می کند مثل ناهید !
پایان رمان را من که دو بار خواندم نه که خیلی حال کرده باشم باهاش ، چون خیلی گیج شدم که چی به چی شد یهویی ، بچه چرا رو گازه ؟ اینجا کجاس ؟ من کی ام ؟
می خوانم و حسرت آن روز ها را می خورم .
آداب بی قراری
یعقوب یادعلی
انتشارات نیلوفر
1800 تومان
احساس می کنم جایی حوالی رتردام هستم ، قرن هفدهم میلادی ست و پل ورمر چند خانه آن طرف تر دارد نقاشی می کشد ؛ دارم توی بازار شهر قدم می زنم ؛ بوی سبزی ، ماهی ، سرخی ِ گوشت ، رنگ های درهم ِ میوه ها ، صدای زن ها ، بچه ها ، فروشنده ها همه را می بینم می شنوم حس می کنم و می دانم چند خانه آن طرف تر ورمر دارد گوش گری یت را سوراخ می کند گوشواره های مروارید همسرش را گوش اش کند تا یکی از تابلو های زیبای نقاشی خلق شود ، دختری با گوشواره های مروارید .
امروز که رمان دختری با گوشواره ی مروارید را خواندم یاد حرفی افتادم که چند سال پیش یکی از دوست هام زد " چقدر کتاب خوب هست که هنوز نخوندیم ، چقدر فیلم خوب که هنوز ندیدیم ، چقدر موسیقی خوب که هنوز نشنیدیم " .
گری یت یکشنبه ها برای پدرش تابلوهای ارباب اش را توصیف می کند همان کاری که نویسنده دارد برای ما می کند پدر گری یت نابیناست اما زیبایی تابلو ها را در می یابد چرا که خودش زمانی شغل اش نقاشی بوده اگر چه روی کاشی ها
جا به جا جملاتی می آید توی داستان که نمی توان پهلو به پهلو نشد دوباره این پاراگراف را نخواند .
دختری با گوشواره مروارید
تریسی شوالیه
گلی امامی
نشر چشمه
پاورقی : اگر فیلم دختری با گوشواره مروارید – پیتر وبر – را دیده اید فکر نکنبد خواندن رمانی که فیلم بر اساس آن ساخته شده لطفی ندارد ؛ لطف اش چند برابر است ؛ قسم می خورم !
شخصیت ابراهیم گلستان را دوست دارم ؛ شخصیتی که در " نوشتن با دوربین " خود را به خوبی نشان می دهد . در داستان " اسرار ِ گنج ِ درّه جنّی " این شخصیت ، که با حالتی عصبی بقیه را مسخره می کند ، خود را عریان نشان می دهد ؛ این به خودی خود چیز بدی نیست اما وقتی این قضیه از داستان بیرون می زند تبدیل به یک نقطه ضعف می شود ؛ مثلا ً جایی در داستان ، میان عروسی ، دختری قرار است بیاید و شعر بخواند ، نه با آواز ، بلکه دکلمه کند ، همینجا معلوم است که این تمهیدی است تا گلستان دق دلی هایش را خالی کند و گرنه من که نه دیده ام و نه شنیده ام که وسط ِ عروسی دختری بیاید و شعر دکلمه کند آن هم در روستایی دور افتاده که غالبا ً بی سوادند ؛ حالا گلستان ِ عزیز - که مطمئنیم هر داستانی را از منظر دانای کل روایت می کند - شروع می کند به مسخره کردن ِ کسانی که در رادیو و تلویزیون یا برنامه های رسمی و نیمه رسمی ِ قبل و بعد از انقلاب ادا در می آورند ( از مجری برنامه ی رادیویی گلها تا خانم حیدر زاده و کاست ِ مثل هیچکس )
بگذارید این پاراگراف را از کتاب عینا ً بیاورم :
"
مردم که کف زدند دختر لبخندی از تشکر زد ، نگاهی به دور و بر انداخت ، آن وقت آغاز کرد به خواندن . دختر زیبا و ساده بود و شعر که می خواند لب هایش را ، به شکل بادبزن های چینی فانوس وار ، چین چین و گرد نمیکرد ، پلک هایش را کشیده و خمار نمیکرد ، در پایان خواندن هر بیت در انتظار شروع کمانچه و سنتور نیم رخ را بر نمیگرداند یا آهسته دیده به پایین نمیافکند ، کاری به کار شور و حال و جذبه و عرفان حرفه ای نداشت ؛ اصراری نداشت خود را شبیه نفر تیتی ، همسر آمنهوتپ ، بقبولاند ؛ با لحن دختری که زکام است و پا به روی پاش گذاشته باشند و التماس داشته باشد ولش کنند دردش گرفته است نمی خواند ؛ هر مصرع را دوباره نمیخواند ؛ در نور شمع نمیخواند ؛ همراه شعرخوانی او بلبل به چهچه نمیافتاد ، گل ها هم کلوزآپ از خودشان نشان نمیدادند ، خورشید هم کنار موج های افق پشت قایق بادی غروب نمیکرد . زیبا و ساده بود و شباهت به شعر خوان های کار کشته رسمی نداشت . شاید برای اینکه سردش بود .
"
در فیلم هامون ِ داریوش مهرجویی – که اصلا ً هم این فیلم را دوست ندارم – صحنه ای هست که زن نمایشگاه نقاشی برگزار کرده و یکی از تیپ های روشنفکری آن زمان – که هنوز هم مشابه های شان زنده اند و نفس می کشند و مقاله هم می نویسند اتفاقا ً و من از یکی شان خیلی بدم میاد و اسمشو نمیارم ! – راجع به یکی از تابلوها می گوید " ببینید انفجار رنگ آبی در زمینه ی سفید ، شاید اشاره داره به انفجار بزرگ بیگ بنگ " ، حالا این همان تابلویی است که رنگ اتفاقی از دست زن ریخته بود روی تابلو ! ؛ اینجا مهرجویی خیلی قشنگ کسانی را که ادای روشنفکری در می آورند مسخره می کند ؛ این را گفتم که مقایسه ای باشد بین مسخره کردن ِ آدم هنر مندی مثل مهرجویی که لزوما ْ هم دوست داشتنی نیست و شخصیتی دوست داشتنی اما کمتر هنرمند مثل ابراهیم گلستان .
پاورقی : من از خوندن ِ اسرار گنج دره جنی ، ابراهیم گلستان ، انتشارات بازتاب نگار لذت می برم ؛ پیشنهادش می کنم !
الف :
فکر کن مستانه میل بافتنی دست گرفته با کاموا ی آبی ؛ فکر کن چند پاراگراف بعد رگ های کبود ِ ، می شود گفت حتا آبی ِ ، دست ِ مستانه را می بینیم ؛ یاد ِ شعری افتادم که تقدیر ، که شاید سرنوشت ِ آدم ها را هم می بافد ، فکر می کنی زن است یا مرد ؟ ،
فکر کن به روزی که بمب ها ریختند و یکی شان خورد به خانه ی همسایه و تو از ایوان پرت شدی و مردی
فکر کن یک مونولوگ پنجاه و هشت صفحه طول بکشد و خسته که نشوی هیچ کلی هم لذت ببری
دارم از رمان " انگار گفته بودی لیلی "حرف می زنم نوشته ی سپیده شاملو ، نشر مرکز .
ب : به پیشنهاد لیلا ؛
هر کی دوست داشت تو این بازی شرکت کنه
معمولن وقتی بچه گیر می ده که مامان برام قصه بگو مامانه می گه یکی بود یکی نبود و شروع می کنه قصه ی خودشو تعریف کردن ، خیلی خلاق باشه جای خودش یه خرگوش می ذاره جای پسره یه گرگ ؛
عدنان غریفی توی داستان مرغ عشق از کتاب مرغ عشق جای خودشون ، خودش و خونواده ش ، مرغ عشق گذاشته البته به نظر داستانش واقعی هم میاد ؛ توصیه می کنم این چاهار تا داستانو که چاهار تا پست روسپیگری رو هم به خودشون اختصاص دادن رو بخونین چاهارتاش تو یه کتابه به اسم مرغ عشق نوشته ی عدنان غریفی انتشارات آهنگ دیگر
زبان شسته و رفته ، طنز موفق ، دیالوگ های روان ، فضاسازی عالی
از یک داستان کوتاه دیگه چه انتظاری هست
قبرستان یک داستان موفق است خیلی موفق
قبرستان ، داستان سوم از کتاب مرغ عشق عدنان غریفی ، انتشارات آهنگ دیگر ، هست
داستان کبوترها ، یک الگوست برای کسانی که می خواهند بدانند ذهن سیال یعنی چی و یک ضد الگو برای اونایی که دوست دارن توی داستان هاشون پلاکارد بگیرن دست شون شعار بدن .
صحنه ای هست توی فیلم بوتیک – حمید نعمت الله – که کسی از دیدن برنامه ی حیات وحش و تخم گذاری لاک پشت ها و اتفاقاتی که سر این تخم ها می افتد حال اش بد می شود ، دوستی می گفت خیلی شعاری و مسخره س ، هیچی نگفتم چون پیش اومده که خودم با دیدن برنامه های حیات وحش حالم بد شده –
" به خیال اینکه مثل همیشه خواهد پرید ، ترمز نکردم و راندم . اما پرید و من لحظه ای حس کردم که چرخ جلو دوچرخه ام از یک بر آمدگی بالا رفت و گذشت . "
از متن داستان کبوتر ها از کتاب مرغ عشق / عدنان غریفی / انتشارات آهنگ دیگر / 1500 ت
اینکه یکی از کسانی که خیلی بهش ارادت دارم امیر کاستاریکاست یکی به خاطر طنزی ست که در کار هاش – به ویژه زیرزمین – هست و این طنز به معنای واقعی کلمه طنز است ؛ نه لودگی است ، نه هزل است ، نه مسخره بازی ست ؛ یک طنز انسانی ؛ طنزی که اشک ات را در می آورد . همین خط را بگیری و ادامه دهی سر راه می خوری به کرت ونه گات و مجمع الجزایر گالاپاگوس اش ؛ ونه گات لبه ی تیز طنزش را بر گردن انسانی فرو می آورد که صاحب مغز سه و نیم کیلویی ست و جنگ افروزی می کند با این مغز سه و نیم کیلویی و آن می کند با هیروشیما که می دانیم و ان می کند با ویتنام که می دانیم و با این مغز سه و نیم کیلویی دروغ می گوید و سر بقیه کلاه می گذارد و کار های دیگر چنان که افتد و دانی ! از طرفی رمان را بر بستر تخیل شگفت خویش بنا کرده و آینده ی بشریت را از دریچه ی چشم داروین می بیند و و تکامل را – یا شاید بهتر است بگوییم طبیعت را – بر مسیری می بیند که این مغز سه و نیم کیلویی را باید تصحیح کند .
راوی داستان کسی ست که – چه جوری بگم که لذت خوندن ش رو از دست ندین ؟ آخه یکی از لذت هاش کشف کردن ِ راویه – ذره ذره می فهمیم کیست و این همه اطلاعات را از کجا آورده .
شخصیت های داستان به لطف اطلاعات خداوند گونه ی همین راوی چنان پرداخت شده اند که مخاطب آنها را چون اعضای خانواده ی خود بشناسد و در این میان یک شیی – مانداراکس - که از اختراعات بشری ست پا به پای سایر افراد شخصیت پردازی می شود که این خود زیبایی کار را افزون کرده است .
خلاقیت ونه گات فقط در تخیل شگفت انگیز او خلاصه نمی شود ، تشبیهات جذابی که جا به جا در داستان اتفاق می افتد را فقط باید خواند تا فهمید که چقدر زیبا به کار رفته اند ؛ - این که می گویم تشبیهات شاید خیلی مناسب نباشد اما کلمه ی بهتری پیدا نمی کنم –
نوع ِ روایت از لحاظ زمانی نیز از جذابیت های رمان است ؛ فلاش بک ها و فلاش فوروارد های داستان انقدر جذاب به کار رفته اند که فقط می توانم پیشنهاد کنم بخوانید این رمان را .
در ضمن دم ِ علی اصغر بهرامی گرم برای ترجمه ی این کتاب و همینطور انتشارات مروارید .
اگر چه در شناسنامه ی کتاب آمده است که مجموعه ی داستان های کوتاه اما من ترجیح می دهم دو دنیا را مجموعه ی خاطره – شعر – داستان هایی بنامم که از رویکردهای مختلف می توان به آن نگاه کرد از طرفی وجه ِ شاعرانه ی کتاب جای تامل دارد ، بار ها و بار ها به سطر هایی بر می خوریم که می توانند سطر هایی از یک شعر باشند ؛ مثلا ً " به چهارشنبه می چسبم " یا " انگار به آن آخرین لحظه رسیده ایم آن وقت ِمرموز ِِ نهایی انباشته از هیچ ، لبریز از سکوت و تاریکی ، آن دقیقه ی صامت و ثابت ِ ابدی ، آن سوی تمام دقیقه های هستی ، پشت ِ تاریخ و زندگی ." ناگفته نماند که در برخی سطر های شاعرانه رد پای سهراب و فروغ را هم می توان یافت " بالش ام پر صداست " یا "به مادرم می گویم همیشه زود اتفاق می افتد " به هر حال خویشاوندی ِ خاطره به داستان نزدیک تر است تا به شعر و در اینجا هم می بینیم که از تکنیک های داستان نویسی به خوبی استفاده شده است و از همه موفق تر تکنیک ِ موازی پردازی – روایت های موازی ، فضا سازی های موازی و حتی شخصیت های موازی – است و در عالی ترین نوع در خاطره – شعر – داستان ِ " آن سوی دیوار " این اتفاق با قدرت ِ تمام می افتد . شاید یکی از مهم ترین وجوه ِ معنایی ِ " دو دنیا " دریافت ِ شرایط ِ اجتماعی و اوضاع ِ فرهنگی دوره هایی از زندگی ِ نویسنده ی آن باشد . اگر چه تمایل ِ نویسنده در نگارش ِ این کتاب ، که در واقع جلد ِ دوم ِ کتاب ِ خاطره های پراکنده است بیشتر خاطره نویسی ِ شاعرانه و ادبی بوده است و کمتر نگاهِ مستند داشته اما همین نگاه ِ اندک هم زوایایی از فرهنگ و تاریخ ِ نزدیک را به خوبی نمایان می کند .
شعر های زیادی هست که دوست دارم و فیلم ها و رمان ها و آدم ها یی هم هستند که دوست شان دارم ؛ دسته هایی می توانم درست کنم از چیز هایی که دوست شان دارم ؛ در یکی از این دسته ها L . Cohen و آب پرتقال و پارک لاله و دَهی که از معماری کامپیوتر گرفته بودم پیش هم می نشینند – شباهت شان را به عنوان تمرین به عهده ی خواننده می گذارم ! – در دسته ی دیگر شعر های اورهان ولی ، دوگانه ی لینکلیتر – پیش از طلوع و پیش از غروب - ، پنین ِ ناباکوف می نشینند لب ِ برکه ی باغ ِ گردوی شهرام که تابستان ِ پیش بود که می نشستم و قورباغه ها را چقدر تماشا کرده باشم خوب است ؟ - به این نتیجه رسیدم که قورباغه ها دوزیست نیستند به این معنی که این جوری نیست که خشکی و آب برایشان فرقی نداشته باشد بلکه قورباغه ها در واقع حیواناتی آیزی اند که گاهی هم به خشکی می آیند نه اینکه حیواناتی خشکی زی باشند که گاهی هم داخل آب شوند ؛ این را هم از آنجا فهمیدم که هر وقت از آب بیرون می آیند دست شان را می گیرند لب ِ خشکی و با اکراه از آب می آیند بیرون اما هر وقت می خواهند داخل ِ آب بشوند با تمام ِ وجود می پرند توی اب – . حالا برگردیم به دسته ی دوم ؛ شعر های اورهان ولی را دوست دارم چرا که زیبایی شان در سادگی شان است و به این سادگی هم که فکر کنی نیستند ، می توانی به راحتی بخوانی و لذت ببری و بگذری ازشان و می توانی بخوانی و رد نشوی ، عمیق شوی تا آن ته ِ ته بروی آنقدر که بالا نتوانی بیایی . مثلا ً اورهان می گوید : در آن یکی دنیا غروب ها که کارخانه ها تعطیل می شود اگر مسیر برگشت تا خانه این قدر سربالایی نباشد مرگ اصلن هم چیز ِ بدی نیست . می بینید ؟ به همین سادگی . حالا حق انتخاب با خودتان است از تصویری که ارائه می شود لذت ببرید و بگذرید یا بمانید و بیندیشید به نگاه نئورئالیستی ای که ارائه می کند ، فضای بازی که متناسب و متناظر با این نوع نگاه است – اگر این فکر به مرگ توی یک مکان ِ سرپوشیده اتفاق می افتاد اصلن آن تاثیری را که الان گذاشته است نداشت همانطور که پدر و پسر ِ توی دزد دوچرخه اگر توی آن محیط باز – ازنظر ِ جغرافیایی فقط ، نه از نظر ِ سیاسی اجتماعی - نبودند اینقدر تاثیرگذار نبود . در دوگانه ی لینکلیتر هم – مخصوصن پیش از طلوع – روایت ِ فیلم در باره ی آشنا شدن دو نفر است با هم ، همین ؛ می توان فیلم را دید و لذت برد از شنیدن ِ این روایت ، از خوشکلی ِ جولی دلپی و خوش تیپی ِ ایتن هاوک لذت برد و حتی می توان وسط ِ فیلم چشم ها را بست و به خاطره ای دور اندیشید به خاطره ای عاشقانه و رمانتیک که انگار موسیقی انیو موریکونه همراهش ضیط شده و همچنین می توان عمیق شد در این فیلم و به مفهوم ِ عمیق ِ عشق اندیشید و به دست ِ سرنوشت که اگر از آستین جبر در آید و به شاخی که دست فورتوناست و سکانی که دست ِ دیگرش . و بالاخره رمان ِ پنین اثر ِ ناباکوف : : فصل ِ اول ِ کتاب را که خواندم به سیا گفتم با یک رمان ِ خوب طرف ام ؛ فصل دوم را که خواندم به سیا گفتم نظرم عوض شد در طول ِ این چند روزی که با پنین سرگرم بودم چند بار به سیا گفتم رمان ِ مزخرفی است و چند بار گفتم شاهکار است و حالا می گویم این رمان ، رمان ِ زندگی است ؛ باوجود ِ حجم نسبتا ً کمی که دارد – 244 صفحه در قطع ِ ( به این قطع کوچولو ها چی میگن ؟ ) - درست مثل زندگی ، گاهی خسته ات می کند ، گاهی به وجدت می آورد ، گاهی به هیجان ات و هیچ کدام از این ها هم نیست ؛ نه هیجان اش هیجان است ؛ نه کسالت اش کسالت و نه وجد اش وجد . از همه قشنگ تر پایان بندی کتاب است ؛ وقتی می بینیم راوی داستان که تا حالا نمی دانستیم کیست کسی است که پنین می گوید سی سال است او را می شناسد و او وقتی خاطرات اش را که پنین در آنهاست بازگو می کند پنین انکار می کند و تو به بی طرف بودن راوی شک می کنی و احساس می کنی کلاه سرت رفته است و شاید همه ی چیز هایی که خواندی دروغ بوده – اگر فرض ننکیم که داستان خود دروغی بیش نیست – " پنین ِ بی نوای من " در مورد ِ قطار ، کیف ِ سفری و سخنرانی با بد بیاری هایی رو به رو می شود ؛ اتاقی اجاره می کند ؛ دندان هایش را می کشد ؛ همسر ِ سابق اش را می بیند ؛ در کالج درس می دهد ؛ به کتابخانه می رود ؛ به مرگ می اندیشد ؛ فیلمی را تماشا می کند ؛ پسر ِ با استعداد و خجالتی ِ همسر ِ سابق اش به دیدن اش می آید ؛ تابستانی را در جمع جالبی از روس ها در یک ییلاق سپری می کند ؛ مهمانی می دهد ؛ به فکر ِ خریدن ِ خانه ای می افتد ؛ به او گفته می شود که می خواهند اخراج اش کنند ؛ از ویندل می رود و حاضر نیست زیر ِ دست ِ دوست ِ قدیمی اش که قرار است به گروه انگلیسی بیاید کار کند . همه ی این ها به قدر ِ کافی جورواجور است ، منتها هر فصل مانند ِ کل ِ کتاب در مارپیچی از تصویرها و تم ها به خود بر می گردد و راوی هم شاید اینقدر که وانمود می کند بی طرف نیست ؛ کسی که می گوید " پنین ِ بی نوای ما " و " دوست ِ بیچاره ی من " و " تیموفی پالیچ ِ عزیزم " کیست و لحن اش چه میزان با تفاهم و حمایت آمیخته است ؟ به سیاق خود ناباکوف می توان پرسید این ضمیر ِ ملکی تا چه میزان ملکی است ؟ مایکل وود – منتقد انگلیسی –
يكي از سوالاتي كه معمولن در رابطه ي با روايت پردازي مطرح مي شود اين است كه چه هنري در بيان درونيات هنرمند قوي تر وموثرتر عمل مي كند و مثلن ادبيات محمل قوي تري است يا سينما.بسياري بر اين عقيده اند كه سينما تقابل بي واسطه تري را ايجاد مي كند ولي خيلي ها از جمله كيشلوفسكي - كارگردان بزرگ سينما - معتقد است در ادبيات امكاناتي وجود دارد كه در سينما وجود ندارد خصوصن وقتي كه مولف قصد بيان درونيات شخصيت ها را داشته باشد .مثلن خود كيشلوفسكي در فيلمنامه ي زندگي دوگانه ورونيك چيزهايي را بيان كرده كه در واقع در فيلم قابل مشاهده نيستند و صرفن براي خواننده ي فيلمنامه شايد نوشته شده اند.البته اين نظر را نمي توان به طور قاطع پذيرفت ( البته خود كيشلوفسكي خدابيامرز هم قاطعانه اين را نگفته) ولي گاهي آدم به آثاري برمي خورد كه تصور اينكه به فيلم دربيايند سخت است يا دست كم فيلمي كه اين روايت را بيان كند به نا چار بسياري از ظرا يف را از دست می دهد واين مجموعن كفه ي ترازو را به نفع ادبيات سنگين مي كند.به عنوان نمونه همين رماني كه در ادامه معرفي خواهم كرد.
بلم سنگي نوشته ي ژوزه ساراماگو با ترجمه ي مهدي غبرايي.بعد از مدت ها تجربه ي يك رمان از ساراماگو برايم بسيار لذت بخش بود و بايد اعتراف كنم بعد از همه ي نام ها بهترين و لذت بخش ترين اثري است كه از ساراماگو خوانده ام .
ساراماگو در اين اثر همه چيز را به بازي مي گيرد.از مفاهيم پرطمطراق سياسي مثل اتحاد اروپايي تا مفاهيم مذهبي و مسيحي.از روابط انساني تا روال مرسوم داستان گويي.به هيچ چيز رحم نمي كند واين بار در قالب يك راوي پرگو و شوخ ولي دوست داشتني كه با تسلط شما را با خودش همراه مي كند.اما هميشه بين شما و روايت حضور دارد.گاهي با حرف هايي حاشيه اي حوصله ي مخاطب را سر مي برد و گاهي با كنايه هاي جذاب او را به خنده وامی دارد . ساراماگو به راحتي يك فاجعه ي دور از ذهن را تصوير مي كند و با دقت بسيار جزئيات آن را شرح مي دهد.چنان پرتقال و اسپانيا را از اروپا سوا مي كند كه به شك بیفتي و نگاهي به نقشه بياندازي.
به هر حال تصور مي كنم كه اگر قرار باشد كه يك اثر سينمايي اين روايت را بيان كند حاصل كار يك فيلم دويست ساعته مي شود با يك نريشن اعصاب خوردكن!
وقتی می گویم دوره ی غزل تمام شده است منظورم این است که دوره ی غزل سرایی تمام شده و گرنه من خودم با کلیات ِ سعدی و دیوان ِ شمس حالی می کنم که نگو و نپرس . اینکه یک عده هم لباس های مردانه ای تن ِ غزل خانوم می کنند که حاصل اش می شود غزل ِ سپید و غزل ِ پست مدرن و ... جای این بحث در پستی دیگر است و مفصل تر .
این را بگذارید کنار ِ سینمای قصه گو که خوشحال ام از این بابت که دارد نفس های آخرش را می کشد و این معنی اش این نیست که مثلا ً کوبریک خرفت بوده ؛ - واسه خودم واضحه دارم چی میگم واسه شما هم ؟
- این مقدمه های بحث برانگیز را گفتم که بگویم حالی بردم از خواندن ِ یک اثر ِ خیلی خیلی کلاسیک با همه ی مولفه های کلاسیسم به اسم ِ هیاهوی بسیار برای هیچ – شکسپیر - .
با اینکه دارد قصه تعریف می کند - و من قصه دوست ندارم - و با اینکه پایان اش خوش است - و من پایان ِ خوش دوست ندارم - و با اینکه به هیچ آدم ِ بدی رحم نمی کند - و من به آدم بدها هم رحم دوست دارم بکنم - و با اینکه خیلی خیلی کلاسیک هست – مگه غیر از این هم انتظاری هست ؟ بابا مال چارصد سال پیشه ها – ولی نمی دانم می رود کجای ذهن را اشغال می کند که آدم را دست به کیبورد می کند .
بعضی وقت ها پیش میاد که دست میذاری رو دست و هیچ کاری نمی کنی ؛ بعضی وقت ها ترجیح می دی یکی دیگه برات تصمیم بگیره ، بعضی وقت ها از کنار موضوعات مهم به سادگی رد می شی وانمود می کنی که هیچ چی ندیدی انگار نه انگار زندگی خودته ؛ ترجیح می دی خودت رو بسپری دست تقدیر ، مثل مادام رانوسکی ، مثل گایف و بقیه ی آدمای باغ آلبالو – چخوف - .
دلم می خواد اجرای این نمایشنامه رو ببینم و دلم می خواد اونجایی که صدای تبر میاد صحنه تاریک شه و دست کم دو دقیقه فقط صدای تبر بشنوم .
تا حالا شده سیگار بکشید و بعدش ازین معجون هایی که دکه های آبمیوه گیری می فروشن بخورین ؟ ( همونایی که توش خرما و موز و پسته و نارگیل و کلی چیزای دیگه هست که بعضی شو نمی دونی چیه و میگی ایشالا که چیز بدی نیس ) یا حلوای خرما بخورین و بعدش آب بخورین ؟ اصلن یه جورا یی مفهوم زوج مرتب توی ریاضیات هم همینه ؛ بعضی کارا ، بعضی حرفا توالی شون خیلی مهمه ، خب بعضی چیزام توالی شون مهم نیس مثلن چه اول جوراب بپوشی بعد کروات بزنی چه اول کروات بزنی بعد جوراب بپوشی آخرش یه چیزه ولی اول زیر شلواری بعد شلوار فرق می کنه با اول شلوار بعد زیر شلواری ! می بینین ؟ به همین راحتیه ؟
( احساس می کنم داری می گی :
- جون بکن حرفتو بزن
- ببین مودب باش من که به زور نیاوردمت اینجا حالا که اومدی چشم ات کور دندت نرم ساکت بشین گوش کن )
داشتم چی می گفتم ؟ آها ، توالی ؛ حالا اگه اون چیزایی که گقتم رو تا حالا تجربه نکردین بهتون میگم چه جوریه دقیقا ً مثل اینه که بکت بخونی بعدش هرولد پینتر ؛ مثلن همین آسایشگاه - هرولد پینتر – بهت قول می دم یه چیز خفنه دیالوگا ، شخصیتا ، لوکیشن ها و ... همه شاهکارن ولی بعد از بکت آدم چه جوری می تونه پینتر بخونه ؟ ولی قبل اش چرا ، می شه .
واسه اینکه سو تفاهم نشه یه وقت پینتر ناراحت شه یه تیکه از مصاحبه شو اینجا میارم :
نمی دانم ؛ واقعا ً نمی دانم ؛ نمی دانم چه اتفاق ِ لعنتی ای زندگی ام را تحت تاثیر قرار داد ؛ شاید تنها چیزی که فکر می کنم ارزش ِ گفتن داشته باشد این است که در سیزده سالگی عاشق شدم ؛ از سن ِ خودم جلو تر بودم ؛ پدرم خیاط بود ؛ عادت داشت صبح ها خیلی زود بیدار شود و سر کار برود ؛ یک روز پایین آمد و من را دید ؛ ساعت شش و نیم صبح بود ؛ من توی آشپزخانه پشت میز نشسته بودم و شعر های عاشقانه می نوشتم ؛ تقریبا ً داشتم گریه می کردم ؛ با فریاد گفت : " داری چی کار می کنی ؟ " ؛ گفتم : " نمی دونم پدر ، نمی دونم دارم چی کار می کنم ." ؛ نوشته هام را برداشت و شروع کرد به خواندن ، بعد ان ها را به من پس داد و دستی به سرم کشید و رفت ؛ بعد ها هیچ وقت چیزی در باره ی آن قضیه نگفت ؛ نگفت : " اون مزخرفات رو بریز دور " یا چیزی شبیه ِ این ، فهمیده بود عاشق شده م و دارم درد عشق رو تجربه می کنم ؛ به خاطر این کارش همیشه دوست ش داشتم .
موقعیت ابزورد ، رفتار های بیهوده ، آدم های فراموش کار ، موقعیت های عجیب ، روابط انسانی مبتنی بر هیچ همه ی این ها را بگذاری کنار هم و کلی ویژگی های شاهکار که ازین قلم افتاده ، می شود در انتظار گودو اثر سامویل بکت .
وقتی اولین عشق رو خوندم مطلبی نوشتم تحت عنوان لذت باختن بعد که آخر بازی رو خوندم فقط به معرفی اش بسنده کردم و حالا که د رانتظار گودو رو خوندم فقط می تونم بگم که خدایا هر چی خاک ِ اون مرحومه عمر ما باشه چقدر آخه این بکت کارش درسته !
می خواستم چیزی راجع به نمایشنامه ی آخر بازی – سامویل بکت – بنویسم دیدم از متن هایی است که به هیچ نقدی تن نمی دهد – زیبایی در کلماتی است که از گفتن سر باز می زنند – و صد البته پررویی خیلی بالایی می خواهد که گاهی جسارت می نامیم اش . بهتر دیدم به معرفی بسنده کنم و همین که اگر نخوانده اید تا حالا ، بخوانید که فوق العاده است .
اول اینکه هنر ِ آلمانی را – بیشتر ادبیات ، موسیقی و سینما مد نظر ام هست ، با بقیه شون کاری ندارم ! – هنری افسار گسیخته می بینم ؛ هنری که در برخورد ِ اول فکر می کنی به طرز دیوانه واری اغراق آمیز است و بعد می بینی زندگی کم از این زاویه های تیزندارد ، مثل ِ کار هایی که گروه ِ رامشتین اجرا می کند مثلن .
درست است که الیاس کانتی بلغاری است اما این کتاب را به زبان آلمانی و در آلمان منتشر کرده . دیوانگی های ِ – شاید بهتر باشد بگوییم حماقت های ِ – پروفسور کین ، ترزه ، سرایدار ، دختر سرایدار ، فیشر له ، فیشرین ، کارمند آب و فاضلاب ، گدای ِ مثلن نابینا ، افسر ِ پلیس ، گروب و حتی شخصیت های حاشیه ای مثل فروشنده های دیگر ِ مبل ، آدم را با دریچه ای واقعی و روانکاوانه از خود و دیگری روبرو می کند و باید درود فرستاد به الیاس کانتی و سروش حبیبی با هم .
دوم اینکه هم داور ِ خوب داوری است که دیده نشود هم فیلمبردار ِ خوب ؛ می خواهم به این دسته راوی ِ خوب را هم اضافه کنم ؛ در رمان ِ کیفر آتش ، راوی ِ داستان سیال است یعنی که گاهی پروفسور کین راوی است و گاهی ترزه و گاهی سرایدار و گاهی آدم های کوچه و بازار و ... و جالب اینکه این تغییر ِ راوی – مثل ِ تغییر ِ زاویه - چنان نامحسوس انجام می شود که فقط می تواتی بگویی درود بر الیاس کانتی و سروش حبیبی با هم .
سوم اینکه راجع به رمان ِ " بر گام های خرچنگ " گونتر گراس گفته بودم که مشکل ِ اصلی ِ این رمان – بدیهی است که این مشکل پیش از ترجمه ی بد ِ آقای نقره چی اتفاق افتاده است – پرداختن به فضاهای ذهنی است به جای فضاهای عینی ؛ کماکان این ایراد را بر آن رمان وارد می دانم و در عین ِ حال اعتراف می کنم که پیش انگاره ای ذهنی در من بوده که شعر را بخش ِ ذهنی و داستان را پاره ی عینی ادبیات دانسته ام و باید در آ« تجدید نظر کنم چرا که هرگزبه فکرم هم خطور نمی کرد که بتوان اینگونه با فضاهای ذهنی کار کرد که در این رمان اتفاق افتاده و درود بر الیاس کانتی و سروش حبیبی با هم .
چهارم اینکه در تمام طول داستان لبخندی گوشه ی لب مخاطب نشسته است که کتاب را هم که می بندی و می روی ماست بخری مغازه دار می پرسد شنگولی مهندس خبریه ؟ و تو توی دلت می گویی درود بر الیاس کانتی و سروش حبیبی با هم .
پنجم اینکه تو این دوره زمانه که گاهی وقت نمی کنی مسواک بزنی و آدامس می جوی به جاش و ساعت 16:11 قبل از اینکه چشم هات را ببنددی ساعت را روی 16:30 آلارم می کنی ؛ رمانی هفتصد صفحه ای را با شوق تا ته بخوانی یعنی که درود بر الیاس کانتی و سروش حبیبی باهم .
وقتي تارسيلا جايي را کشف مي کند – کليد ِ دري را پيدا مي کند که سال ها گم شده بود – بين ِ کتابخانه و صومعه ، از يک طرف در روند ِ داستاني ِ اثر تاثيرگذار است و نقطه ي عطفي است در داستان و از طرف ِ ديگر دودلي اي که او را گرفته به خوبي نشان داده مي شود ، ترديد ِ بين ِ منطق و شرع ( عرف ) – با توجه به فضاي کاتوليکي که درايتالياي دهه هاي پيشين وجود داشته اين فضا براي مخاطب ِ ايراني کاملا ً آشناست ، سينما پارادايزو را به خاطر بياوريد – يا ترديد ِ بين عقل و عشق .
دارم از تقسيم حرف مي زنم .
اينکه اين کشف توسط ِ تارسيلا اتفاق مي افتد و نه فورتونوتا يا کاميلا خود نکته اي است در خور تامل ؛ فورتونوتا حس ِ عشق ورزي را در خود گويي از بين برده و کاميلا هم به نظر بچه تر از اين است که جسارت ِ استفاده از اين مکان را داشته باشد .
دارم از تقسيم حرف مي زنم نوشته ي پيرو کيارا .
وقتي تارسيلا تابوها را مي شکند در ذهن خود تازه به شکوفايي مي رسد و چه منطقي اين اتفاق مي افتد ، کج و کولگي هاي اندام اش انگار از بين مي رود - مثل ِ وقتي که يک بادکنک که شکل ِ مثلن خرگوش دارد را باد مي کني –
دارم از تقسيم حرف مي زنم . نوشته ي پيرو کيارا ترجمه ي مهدي سحابي .
و چه قدر هنرمندانه حرف خودش را مي زند که چه قدر زيباست قدم به باغ هاي ممنوعه گذاشتن از بهشت رانده شدن
و چقدر زيبا طنز هم در جزييات و هم در کليت ِ داستان اتفاق افتاده است ؛ مصداق مورد اول ، جايي که کشيش ها توي اعتراف خانه مخفي شده اند و تارسيلا و پائولينو دارند عشق بازي مي کنند و ... ( اين سه نقطه را گذاشته ام که اگر نخوانده ايد و تصميم داريد بخوانيد لذت اش بماند براي تان ) و مصداق ِ دومي اتفاقي که در پايان کتاب مي افتد و حرفي شهواني که برداشتي سياسي حزبي مي شود از آن .
دارم از تقسيم حرف مي زنم نوشته ي پيرو کيارا ترجمه ي مهدي سحابي نشر مرکز
دارم از تقسيم حرف مي زنم نوشته ي پيرو کيارا ترجمه ي مهدي سحابي نشر مرکز
- تو روخدا ببينيد بعضي شخصيت ها چقدر هنرمندانه پرداخت شده اند دارم از ترزا حرف مي زنم ؛ -
اولین چیزی که در داستان ِ خروس جلب توجه می کند ایجاد ِ یک فضای آبزورد توسط ِ ابراهیم گلستان در بخش ِ اول ِ داستان است ؛- تکنیکی که چهل سال بعد هنوز نویسندگان ِ ایرانی به آن پی نبرده اند – دست ِ کم من که سراغ ندارم شما اگر سراغ دارید به من هم معرفی کنید - ؛ این موقعیت که به کمک ِ یک خروس ِ حرامزاده – خروسی که از زیر مرغ در نیامده و از توی ساعت در آمده ، به نظر هم دور از ذهن نمی رسد توی هوای گرم ِ بندر ممکن است چندان نیازی به تپیدن ِ مرغ روی تخم نباشد – ایجاد می شود .
این را هم اضافه کنم که به صرف ِ ینکه در برخی روستاهای ایران رسم است که خروسی که بی وقت بخواند را سر می برند چیزی از آبزورد بودن ِ ضا کم نمی کند به دو دلیل یکی اینکه این رسم برای مخاطب ِ داستان عمدتا ً نامتعارف است و یکی هم اینکه قضیه که فقط به سر بریدن ختم نمی شود ادا در آوردن های حاجی که رسم نیست ! مشکلی که در ادامه ی داستان به وجود می آید این است که گلستان در فضا سازی بیش از حد اغراق می کند آنقدر که آدم فکر می کند با یک خواب ِ پریشان مواجه است . پسربچه ای که تمام ِ روز می ریند و دست و پاش گهی می شود و ندانسته گه را به سر وصورت اش هم می مالد ؛ اشاره به مراسمی در چین – من که فکر نمی کنم این مراسم واقعی باشه اگه کسی خبر داره به من هم بگه – که توی جنده خانه ها قبل از کار ، مرد ، معامله اش را توی کون ِ غاز می کند و کسی با ساطور گردن ِ غاز را می زند و دست اش اگر کج برود معامله ی فرد هم می پرد و باز هم اشاره به رسمی توی جنوب - بندر – که کون ِ بچه را یا روش ِ مخصوصی پاره می کندد و ... .
اگر هدف این بوده ه فضای نابسامان جامعه ی ایرانی نشان داده شود این کار می توانست هنرمندانه تر صورت گیرد نه به ساده ترین راه ِ ممکن – استفاده از گه و ریدمان های پشت ِ سر هم –
باز هم اضافه کنم که اصلا ً با تاریخ گذاری روی هیچ اثر هنری موافق نیستم یعنی اینکه این اثر در زمان خود مثلا ً شاهکار بوده یا باید با زاویه دید ِ دهه های سی و چهل باید این داستان را نگاه کزد از ارزش ِ داستان کم می کند .
مدت هاست که صحنه ای توی ذهن ام هست – دو نفر و یک سگ که توی برف گیر افتاده اند یکی شان دست اش را از دستکش بیرون می آورد دست اش یخ می زند رفیق اش با چاقو شکم ِ سگ را پاره می کند که دست ِ یخ زده ی دوست اش را بکند توی دل ِ سگ یخ اش باز شود – نمی دانم این را کجا دیده ام یا خوانده ام ؟ اگر جایی خوانده ام لابد انقدر قوی نوشته که من نمی دانم دیده ام یا خوانده ام ؛ این را گفتم که بگویم بعید نیست با این حافظه ی سوراخ سوراخی که من دارم چند وقت ِ دیگر یادم برود خروس را کی نوشته ولی مطمئنم تصویرهاش و فضاش به این زودی ها فراموش شدنی نیست .
انسانی، نه که در مقابل حیوانی ! انسانی در مقابل بومی در مقابل منطقه ای فاره ای ؛ به این معنا وقتی با یک اثرانسانی مواجه می شوی ، اثری که مرزهای مکانی و زمانی را در می نوردد باید هم به وجد بیایی و بدو بدو بیایی وبلاگت را به روز کنی ؛ مرگ دستقروش یا مرگ فروشنده ی آرتور میلر ازآن دست آثار به شدت انسانی است که آدم را عجیب می گیرد ؛ اگر بخواهم راجع به این اثر حرف بزنم خنده دار است که بگویم که شخصیت پردازی یا استفاده از تکنیک های نمایشنامه نویسی یا ... چگونه است . فقط می خواهم بگویم که علاوه بر بی در زمانی ای که در داستان اتفاق می افتد انسانی بودن موضوع اثر فوق العاده است . شخصیت های ویلیام لومان ، بیف و هپی در کنار بقیه چنان اند که آنها را نزدیک احساس می کنیم انقدر نزدیک که خواندن اش را به دوستانی که تا کنون نخوانده اند اکید توصیه می کنم .
پیش از اینکه کوری را بخوانم اگر کسی می گفت داستان ِ شهری است که مردم یکی یکی کور می شوند و کوری مانند ِیک بیماری ِ واگیر همه را می گیرد لابد از خواندن اش منصرف می شدم اما وقتی اثر را می خوانی و می بینی پرداخت ِ کار چه اندازه خیره کننده است می بینی که در جهان ، نوابغی هستند که دستمایه ی کارهاشان را چنان می پردازند که بعد از روبرو شدن با اثر ، درخت هم که باشی ، صخره هم که باشی ، آبشار هم که باشی می ماند در تو این اثر .
ازین هم فوق العاده تر بالتازار و بلمونداست که اگر می گفتند زنی که درون ِ آدم ها را می بیند و صبح قبل از اینکه چشم باز کند نان خشک سق می زند و اراده ی آدم ها را چون گوی هایی جمع می کند تا کشتی شان را به پرواز درآورند لابد پیش خودم می گقتم این ساراماگو هم دیگه شورشو درآورده اما تا نخوانی نمی توانی تصور کنی که زیبایی های این کار ها تا چه اندازه است
این ها را گفتم که وقتی حرف آخرم را می زنم پیش خود تان فکر های عجیب غریب نکنید
کرگدن ِ اوژن یونسکو اثری است به شدت انسانی ، داستان مردمی که یکی یکی کرگدن می شوند ؛ از ویژگی های این اثر یکی اینکه همان اول با شخصیت برانژه احساس نزدیکی می کنی – اول فکر کردم شاید فقط من این احساس را داشته ام ، مصاحبه ی یونسکو را که خواندم دیدم نه مثل اینکه من تنها نیستم – ولی چرا با برانژه ، واقعا ً معلوم نیست ، می توان گفت به خاطر ِ روحی که یونسکو در این نمایشنامه دمیده است .
همانطور که کور شدن ِ آدم ها را در کوری به راحتی ِ آب خوردن باور می کنیم یا اتفاقات ِ عجیب ِ توی بالتازار و بلموندا را ، اینجا هم به راحتی باور می کنیم که آدم ها نه تنها دارند کرگدن می شوند که کرگدن ها را دور و بر ِ خودت می بینی ، موجوداتی تنها ، غریزی ، دارای میل ِ شدید به خراب کردن ، در انواع مختلف ِ تک شاخ ، دو شاخ ، آسیایی ، آفریقایی و ... ، با پوست ِ کلفتی که خبر از تحمل ِ رنج های بسیار و به ویژه رنج تنهایی می دهد .
کسانی که اثر را خوانده باشند می دانند که آقای شاهپرک از طرف ِ دیزی – هرچند به صورت ِ جزیی – احساس ِ بی مهری می کند و کرگدن می شود ؛ دودار وقتی در جمع ِ سه نفره ی دودار ، برانژه و دیزی احساس مزاحمت برای آن دو می کند کرگدن می شود دیگران و دیگران و دیگران هم هر کدام به نوعی از جمعی کنار گذاشته می شوند و کرگدن می شوند ( ژان ، خود ِ برانژه در آخر کتاب ، آقای گاب و ... ) .
حرف ِ آخر : آدم اگر تئاتر نرود اگر سینما نرود چرا تلویزیون تماشا کند چرا نمایشنامه نخواند ؟
تا آنجا که یادم هست یکی از اتهاماتی که به کارنامه زده بودند نشر ِ قسمتی از نمایشنامه ای بود که در آن از کلمات ِ غیر ِ مجاز استفاده شده بود ؛ باز اگر درست یادم مانده باشد نمایشنامه ی پایین ، گذر سقاخانه ی اکبر رادی بود فرصتی شد که این نمایشنامه را بخوانم ؛ فضا ی این نمایشنامه فضای لات بازی و تیزی و چاقو و سقاخونه و پهلوونی و علم حضرت عباس و خلاصه ازین حرف هاست ؛ خُب طبیعیه که زاغی راجع به اوس میناچی بگه اون که ا َ کّونش درمیاره میذاره دهنش نمی تونه بگه که ایشان انسانی هستند در نهایت ِ دنائت و رذالت نفس و مکر ایشان بر کسی پوشیده نیست !
حالا راجع به خود ِ این نمایشنامه بگم که همچین تحفه ای هم نیست که انقد تو بوقش کردن یا شاید بهتره اینجور بگم که توقع همچین کاری از اکبر رادی که توقع زیادی نیست . زبان و فضا ی همگون، استفاده ی مناسب از نور و صدا ( صذای سنج و نوحه ) ، شخصیت پردازی ِ نسبتا ً موفق و د رکنار ِ اینها نمادگذاری هایی که گویی مختص جوامعی است که به شدت دچارِ سانسور ند – پیرمرد ی با ریش خضاب شده و عبای زرد و بچه ای که دوان دوان با او می آید ، زنی با بچه ی افلیجش که روی ویلچر است و کفن پوش ! – آدم را یاد ِ همان سکانس هایی از خانه ای روی آب می اندازد که فرمان آرا معلوم نیست دارد ادای کی را در می آورد – مگه سناریوی اون فیلم چیزی کم داشت که بخوایم با اون صحنه های مثلا ً سوررئال پرش کنیم ؟ -
ختم کلام اینکه نمایشنامه ی بدی نیست اما از رادی توقع بیشتر است .
الف – وقت هایی که حریف خوب بازی کرده باشد و بازی را باخته باشی – شطرنج ، کُشتی ، فوتبال ، ... – اگر از آنهایی باشی که جنبه ی باخت ندارند ناراحت می شوی و عقده ای هم شاید ؛ اگر لجباز باشی هی اصرار می کنی که بیا دوباره بازی کنیم این دفعه می بَرَمت ولی اگر نه لجباز باشی و نه عقده ای و طرف هم خوب بازی کرده باشد دوست داری باز هم بازی کنی و هی ببازی و از باختنت لذت ببری _ تا حالا با یک استاد شطرنج که چشم بسته مات تون کرده باشه بازی کردین ؟ واسه من که یک تجربه ی ناب بود _ اگر هم بازی رو بردی که چه بهتر ، لذت ِ بُردن را هم تجربه می کنی .
ب – برخورد با یک اثر ِ هنری را یک جور رویارویی بین ِ مخاطب و اثر می دانم – اصلا ً همین که شما روبروی صفحه ی سینما می نشینید ( تأکید می کنم روبرو ) یا روبروی تابلوی نقاشی یا متن را می گیرید روبری تان خودش تداعی یک رویارویی است ، حالا اگر این اثر Lost Highway باشد که همان اول به راحتی مغلوب تان می کند – اگر جزو دسته ی اول یا دوم باشید ممکن است بگویید این هم شد فیلم ، بی سر وته بود بابا ، حالم ازین ادا بازیا به هم می خوره – ولی اگر جنبه ی باخت داشته باشید و علاقه ی کافی به سینما مثلا ً ، دوست دارید دفعه ی دوم و سوم و ... هم ببینید این اثر را .
ج – این نکته را هم فراموش نکنیم که بعضی تیم ها ضد فوتبال بازی می کنند ، تا مجبور نشده اید بهتر است با آنها بازی نکنید – اسم نمی برم چون ممکن است به سلیقه ی کسی بربخورد –
د- این ها همه بهانه بود که بگویم من دیروز " اولین عشق " سامویل بکت رو خوندم ، یک داستان کوتاه که نشر مهر دامون درآورده و آقای علی باش ترجمه کردند ؛ من که لذت بردم از اینکه بِهِش باختم شما رو هم دعوت می کنم امتحانش کنید حریف ِ قَدَریه ، به قول ِ جمشید هاشم پور توی واکنش پنجم " حریف ، قدرش خوبه حتی اگه ضعیفه باشه " !
خواندن کتاب " صید قزل آلا در آمریکا " نوشته ی ریچارد براتیگان ترجمه ی پیام یزدانجو ( نشر چشمه ) را پس از تقدیم به محضر مقام معظم رهبری ، امام زمان و خانواده های معظم شهدا ، جانبازان و ایثارگران به عموم علاقمندان به ادبیات مدرن و همه ی دوستان مجازی و غیرمجازی توصیه می کنم به چند دلیل اول اینکه با نشر چشمه خیلی حال می کنم ؛ خیلی از کتاب های خوبی که تا حالا خوندم ﯘاونجا خریدم اگه این توصیه ی من باعث بشه کسی این کتاب ﯘاز نشر چشمه بخره من خوشحال میشم دوم اینکه ریچارد براتیگان نویسنده و شاعر خلاقیه هرچند تا اونجا که من اطلاع دارم از مجموعه شعراش غیر از یک مجموعه ی خیلی خیلی کوچولوی" کلاه کافکا " _ این یکی رو هم رو پیشخوان نشر چشمه دیدم !_ چیز دیگه ای چاپ نشده از داستان هاش هم گویا همین صید ... چاپ شده و از قند هندوانه و ازونجایی که تا حالا کسی پیدا نشده که هندوانه رو به قزل آلا ترجیح بده بعیده که اون یکی ازین یکی قشنگ تر باشه ! ازین حرفا که بگذریم " صید ... " یک نمونه ی ناب از داستان های بدون محوری است که خواننده را تا هیچ جا با خود نمی برد ؛تک تک بخش های کتاب قشنگ اند اما قزل آلایی که دارد زور می زند توی مسیر افقی کتاب شنا کند ناکام می ماند و مجبور است از بخشی به ظرفی دیگر بپرد و همین عامل باعث می شود که من این کتاب را نصفه نیمه رها کنم .
لازم به توضیح است که آقای یزدانجو ترجمه ی بسیار زیبایی ازین کتاب کرده اند که تلاش ایشان قابل ستایش است .