تبليغاتX
روسپیگری
دارم از دست می روم جایی کفه ی مرگ ام را بگذارم باد از توی موهام رد شود

می بینی چقدر عجله دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط شاه رخ  | 

ميدانم كه چشمهاي پدرم را بسته اند. ميدانم كه تير فرق چشم هاي مرا با سيب نميداند. ميدانم كه چشم هاي زيادي مرا نگاه ميكنند.چشمهاي ماري. ميدانم كه نوك تير خيلي تيز است اما شعور ندارد. ميدانم كه پدرم دوستم دارد. ميدانم كه ماري اسم يك گل است. ميدانم كه ممكن است تا چند لحظه ي ديگر ماري ديگر هيچگاه از من آبستن نشود. ميدانم كه تير همانجايي ميرود كه در امتداد انگشت پدرم باشد. ميدانم كه بايد بيحركت بمانم. ميدانم كه پدرم مجبور است شرط را ببرد چون نميخواهد شاهد قرباني شدن پسرش باشد. ميدانم كه تيرانداز خوبي است اما آيا ميتواند امتداد انگشتش را از روي پيشاني من بردارد؟ ميدانم كه ماري الان دارد ناخن هايش را ميجود و گريه ميكند. ميدانم كه بهتر است من هم چشم هايم را ببندم و به صداها و بو هاي اطرافم بي توجه باشم.ميخواهم تصور كنم كه پدر كارش را خوب بلد است.

افزونه:

1-اين  تلاش ديگري است براي ياد گرفتن.نظر شما برايم مهم است.سخت بگيريد!

2-من ويلهلم تل را نخوانده ام.اين را به خاطر شاه رخ و فريباي عز يز ميگويم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سیاوش  | 

فکر کردم تا ماشین تعمیر شه توی پیاده رو قدم بزنم ؛ چند متری دور نشده بودم که یک لاک پشت بزرگ – خیلی بزرگ – توی پیاده رو دیدم ازتعجب کم مونده بود شاخ در بیارم تازه وقتی چشم اش به من افتاد بنا کرد سمت مغازه دویدن وقتی دیدم با این سرعت می دوه تعجب ام بیشتر شد ؛ توی مغازه پر بود از لاک پشت های ریز و درشت . مغازه ی بغلی اش پرنده ها رو خشک می کرد حال ام ازین کار به هم می خوره  قدم زنان ادامه دادم مثل اینکه راسته ی عجیب وغریبی بود مغازه ی آخری  وحشت ناک ترین چیزی بود که به عمرم دیده بودم ، پر از کبوتر بود و راسو ، سفید ِ یکدست ، خاکستری ِ یکدست ؛ کفتر ها رو طناب پیچ کرده بودند فرار نکنند ؛ باور کردنی نبود هف هش ده تا راسو افتاده بودن به جون یه کبوتر دو تا کبوتر ِ طناب پیچ هم داشتن نگا می کردن و می لرزیدن بد جور هم می لرزیدن ؛ وقتی صاب مغازه شاگردش رو صدازد بیاد یه کفتر سر ییره – اگه خیلی شعاریه تقصیر من نیس با همین چشمای خودم دیدم – شاگردش نمی خواس جلوی کفترای دیگه این کارو بکنه ، صاب مغازه گفت لازمه زود باش اونم سر برید  بعدش رفت یه ظرف بزرگ – استانبولی میگن بهشون ؟ - برداشت یه جور فرو کرد تو بشکه ای که پر تخم کفتر بود انگار با بیل داره ملاط ور می داره . نمی تونستم از همین مسیر برگردم  ، عرض خیابون رو رد کردم از پیاده روی مقابل برگردم ، از دور دیوونه ای رو دیدم که خودشو می کوبید به درختا ، حاضرم قسم بخورم این تصویرو یه جا قبلن – لابد توی خواب – دیده بودم و می دونستم این دیوونه با آدما کاری نداره فکر کردم از بغل اش رد می شم نزدیک اش که شدم یه جوری نیگام کرد ترسیدم دویدم تو خیابون دوید دنبالم داشت می رسید بهم ، داد و بیداد کردم بلند بلند اونقد که همه از خواب بیدار شدن .

مادرم میگه نمی دونم چیکار کنم این دومین باریه که تو این چند شب توی خواب داد می زنی میگم برو بخواب چیزی نیس . پا می شم دوش می گیرم خوابمو می نویسم .می ترسم دوباره بخوابم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 6 قبل از ظهر  توسط شاه رخ  | 

..."پدر كشف المحجوب ميخواند و هيچي كشف نكرده بود،وجيهه اما پاي سجاده ي نماز شب يك دوجين مغضوب اليه را به بهشت ميفرستاد.گاهي كه پدر بيحوصله ميشد هوار ميكشيد: وجيهه،لامصب بيا بگير بخواب ديگه.وجيهه اما پاي همان سجاده ي نافله ي شب اشهدش را خوانده بود.

حلوا خوردن ها كه تمام شد عدل روز چهلم پدر دوباره زن گرفت.ليلي بچه بود.تازه پستانش شكوفه كرده بود ليلي.توي ايوان مينشست و موهاي بلند وسياهش را شانه ميكرد و جوانيش را به رخ پدر ميكشيد.پدرش زورش كرده بود كه زن خان بشود.

بچه كه دنيا آمد اصلاً شبيه پدر نبود.مردم ده چو انداخته بودند كه ليلي شيطنت كرده.آخر پدر از سه زن اولش بچه دار نشده بود.سر سه زن را خورده بود براي بچه،سر آخري را اما بچه خورد".اينها را باغبانمان كه كفن عزرائيل را دوخته تعريف ميكرد.پيامبر اگر بود تا حالا بايد صد تا كشتي ميساخت!گوشش سنگين شده و چشمهاش كم سو.كنارش كه مينشيني انگار كه كنتراكت كرده باشد هر چه توي زندگيش ديده و شنيده برايت ميگويد وگاهي چيزهايي را به كسايي ميگويد كه نبايد.

باري ،دريك شب زمستان،در اتاقي پر از خون و جيغ و مرگ كودك مشكوكي متولد شد كه منم....

پاورقيها:

1-اين بخشي كوتاهيه از ابتداي يك داستان بلند كه ميخام بنويسم(احتمالاً)

2-هر جور كه دوست داريد نظر بديد اصلاًناراحت نميشم(انگار ميدونم نظرتون چیه!!!كمي بدبينم شايد!)

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط سیاوش  | 


سُرخم شده است ، آن قدر که دریا های جهان را

دریاهای جهان را من دارم عزیزم

من دارم عزیزم هرشب عصبانیم توی کوچه ها راه می افتد و سرخم می شود و مدیترانه ای نمی شود در من

می دانم از پنجره می بینم صدایت را ، راستی دستگاهی که دیشب بودی چی بودی عزیزم ؟

دست گاهی دست خودم نیست که دنبال قوطی کنسروی می گردد ته سیگار شود و فیلتر های سرخ یکی یکی یکی

 

 

من همچنان سرخم عزیزم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط شاه رخ  | 

حوالی چشم هات می پِلِکم
گره بخورد جایی در دوردست نگاه و
حفر شوم در سیاهی ای که

فاااااتحَه
+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 9 قبل از ظهر  توسط شاه رخ  | 

بلوغ

به اسباب بازيهايم فكر ميكردم كه  زني پرسيد ساعت چنده آقا؟

 

                                                                     ***

Requiem

دستهايش  داغ بود؛ عرق روي دستم با صدايي مثل صدای اتوي خشكشويي  بخار شد.اما لبهايش يخ بود،آنقدر يخ  كه لبهايمان به هم چسپيد و وقتي كه تقلا كرد خودش را جدا كند لبهايم هي كش ميآمد تا آنكه گوشت لبهام را كند.قيافه ام شبيه احمقهايي شده كه هميشه  چاك دهانشان  باز است.سوار قطار 11 شب شد و رفت.هر دو با اينكه ميدانستيم ديداري در كار نخواهد بود برای هم دست تکان میدادیم وداد ميزديم به اميد ديدار.

سيگاري لاي دندانهايم ميگذارم...

 

پی نوشت:اينها را كه نوشته ام بايد منتظر نقدهاي جلادانه ي شاه رخ هم باشم!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 4 بعد از ظهر  توسط سیاوش  |