تا حالا شده در خانه تان را باز كنيد و ببينيد خانه ي همسايه است.بعد يه كم به كليد توي دستتان نگاه كنيد با دهان باز.دوباره شماره ي آپارتمان را نگاه ميكنيد.نه درست است.پس چه خبر شده؟زن وبچه ي همسايه چرا توي خانه ي من دارند وول ميخورند؟!عيال خودم كجاست؟ولي مبل و صندلي ها و فرش و دكوراسيون خانه هيچ شباهتي به خانه ي من نداشت.پس اين كليد چرا در را باز كرد؟دوباره امتحان مي كني.اين بار باز هم خانه ي يكي ديگر است .باز هم با وحشت در را ميبندي. نكند يكي يقه ات را بچسپد كه دزد دزد و...بعد چندين بار بالاخره خانه خانه ي خودت است اما يك چيزهاييش نيست.نقاشي كه به ديوار زدي مثلن جايش يك ساعت بدقواره زده اند و ميز ناهار خوري را گذاشته اند توي اتاق خواب و غيره و غيره
چي فكر ميكنيد:
1-من حالم خوب نيست دارم پرت و پلا ميگم!؟
2-اين خوابيه كه ديشب ديدم؟
3-اين آخرين رمان يا فيلميه كه ديدم و غيره وغيره؟
4-غيره و غيره وغيره؟
نه دوستان اين داستان كاملن واقعيه.فقط توي دنياي مجازي اتفاق افتاده.چند وقتيه كه بلاگفا كه بدون شك يكي از بهترين دستاوردهاي مهندسين ومتخصصين علوم رايانه وغيره در ايران است مدام دارد بازي در ميآورد و روي اعصاب ما راه ميرود.هر چه هم با مسئولين امر تماس ميگيريم كسي جواب درست درماني نداده خيالمان راحت شود!به همين دليل و دلايلي از اين دست تصميم گرفتيم (مجبور شديم!) جل وپلاسمان را جمع كنيم برويم به دامان اجانب !فقط مانده ايم كه آرشيو را چه جوري منتقل كنيم كه اميد وارم دوستان ايده اي داشته باشند. دوستاني كه لطف كردهاند اينجا را لينك كرده اند باز هم لطف كنند و لينك را تصحيح كنند كه آن طرف غريب نمانيم.آن طرف را كمي آب و جارو كرده ام اما هنوز تر تميز نشده.به بزرگواري خودتان ببخشيد.اسباب كشي است ديگر.آها كم مانده بود يادم برود آدرس خانه ي جديد را بدهم:
از اين به بعد روسپيگري را اينجا بخوانيد:
Http://roospigari.blogspot.com
پي نوشت:هر بار اون ور رو آپ كنيم اين ور رو هم پينگ ميكنيم.دوستان ناراحت نشن! ضمنن خواهش میکنیم این ور کامنت نذارین چونکه ممکنه دیر تایید بشه شرمنده شیم.
هميشه كه دلايل ِروي كاغذ تعيين كننده نيستند ، بيشتر وقت ها دلايلي كه نه ديده نمي شوند نه شنيده مي شوند نه چشيده مي شوند . . . مي شوند علت تامه ؛ من مي دانم كه سيگار كشيدن براي سلامتي م مضر است و من بيماري را دوست ندارم ؛ صغرا كبرايي به اين راحتي اما به نكشيدن سيگار منجر نمي شود ، تازه ، جالب قضيه اينجاست كه صغرا ها و كبراهاي ديگري هم هست مثلا ً سيگار كشيدن پول آدم را هدر مي دهد و من دوست دارم پول بيشتري داشته باشم ؛ سيگار كشيدن من را از چشم ديگران مي اندازد و من دوست ندارم از چشم ديگران بيافتم ؛ اگر مادرم بفهمد من سيگار مي كشم آنقدر غصه مي خورد كه اصلا ًدوست ندارم به اش فكر كنم و من دوست ندارم مادرم غصه بخورد و . . . اما من سيگار مي كشم به همين راحتي . اين نوع تصميم گيري درست مشابه تصميم گيري هاي ديگر – دست كم براي من – است ؛ مثال ها شخصي هستند و شايد خيلي هم جالب نباشند اما با كنار هم قرار دادن اين فرايند تصميم گيري در كنار ساير موارد از قبيل رفتار هاي مشابه من و رضا در مقايسه با رفتار هاي مشابه ِدو برادر ديگر و . . . نتيجه مي شود اين كه ساختاري يكسان بر كل ِحيات حاكم است كه ( صداي ناظري مياد كه روز تويي روزه تويي حاصل دريوزه تويي آب تويي كوزه تويي آب ده اين بار مرا ، ساختار فراكتالي رو مي بينين ؟ راستي " وجدان زنو " رو خوندين ؟ فصل ترك سيگارش چقدر معركه س ؛ چند وقتيه كتاب معرفي نكردم اينو از دست ندين : وجدان زنو ، ايتالو اسووو ،مرتضي كلانتريان ، ناشرش معلوم نيس ! رو كتاب نوشته مركز پخش : كتاب برگزيده ،برگرديم به هندسه ي فراكتالي ) نمونه هاي مشابه ، خيلي هستند در واقع شباهت هايي كه در جهان ( مي تونين به جاي جهان بگيد دنيا ،طبيعت ،زندگي يا سيستم حاكم بر حيات ، مشكلي پيش نمياد ) هستند به مراتب بيشتر از آني ست كه معمولا ًفكر مي كنيم ، نتيجه ي كاربردي و كاركردي اي كه مي تونيم ازين موضوع بگيريم اينه كه وقتي به مشكلي برخوردين كه نمي دونين بايد چه جوري حل اش كنين به يك موضوع مشابه فكر كنين شرايط و نتايج رو با ضرايب تبديل شون نگاشت كنين به فضاي ديگر .
باز هم تاكيد مي كنم ساختار ِحاكم بر حيات به شدت فراكتالي ست
[ امروز تولد ِبرناردو برتولوچي هست برناردو يي كه با آخرين تانگوش گرفتارمون كرد با گرفتارش آسمون جلمون كرد با اسمون جل اش . . . با وجودي كه هنوز از خيلي از ايتاليايي ها فيلم نديدم ولي نمي دونم چرا فكر مي كنم برتولوچي سر و گردن اش خيلي سر و گردن تره ! ]
۱-نميدانم قضيه ي اين فيلم 300 كه هاليوود ساخته چيست ولي هر چه هست خدا خيرشان بدهد از وقتي اين فيلم اكران شده سيماي جمهوري اسلامي مدام دارد از تاريخ پرشكوه ايران صحبت ميكند و مدام از آثار تاريخي مستند پخش ميكند.انگار اين جور تحقير كردن هاي احمقانه لازم است تا سياست گذاران فرهنگي اين جامعه كمي از لاك ديني بيرون بيايند و به گذشته ي اين كشور با ديد بازتر و واقعي تر نگاه كنند. به هر حال وقتي كه خود اين آقايان در تخريب آثار باستاني كمر همت بسته اند شايد خيلي هم به سينماگران هاليوودي نتوان ايراد گرفت.
۲- يك مناسبت كه سال قبل يادآوري كرده بوديم امسال متاسفانه فراموشمان شد،روز پنجم اسفند بود.اين روز به نام سپندارمزد يا اسپندارمزد به چند معني آمده.اما ابوريحان ثبت كرده كه اين روز در ايران باستان روز زن بوده و رسم بوده كه در اين روز زن ها از همسرانشان هديه ميگرفتند و به هر حال جشن ميگرفته اند اين روز را.يادمان باشد سال بعد .
۳-امسال هم وبلاگ راز كتابهاي دوست داشتني را انتخاب ميكند تا دير نشده برويد انتخاب كنيد.توضيحات كامل تر هم همان جا آمده[اینجا].
خوشيم به خوشيتان
[ شروع ِموسيقي ]
مثل وقتي كه كار كردن توي اون شركت رو بي خيال شدي ، مثل سيگار كشيدن ات ، مثل دست رو دست گذاشتن ات ، ادامه دادن رابطه ت با حجت ، انصراف دادن ات ، دوباره برگشتن ات ، شمال رفتن ات ، ابراز علاقه كردن ات ، مي دوني داري اشتباه مي كني و ادامه مي دي .
مثل روز برات روشنه كه همه رو از دست مي دي ، خونواده ت رو ، ديگري رو ، ليلا رو ، اما بازم يه جوري ادامه مي دي كه انگار همه چي بر وفق مراده ، سيا ميگه انصافا ًخوب از پس مشكلات بر مياي خودم هم باورم شده ، فكر مي كنم اين زخم ها رو قاتر اگه مي خورد از پا در اومده بود ( حسين ، قاتر تو پس مي دم به خدا ) .
كم نميارم ولي ، من شاه رخ ام ، شاه رخ !
[ اينجاي متن ، موسيقي قطع ميشه كارگردان مياد جلوي دوربين و : ]
( امروز سالگرد درگذشت كيشلوفسكي هم هست كسي كه عجيب دوست اش دارم و اي كاش فيلم هاي اش را نمي ساخت تا من غصه ي اين را نخورم كه ديگري از كيشلوفسكي چيزي حالي ش نمي شود )
امروزنشسته بوديم من و رضا و زن داداش ام و دختر دايي م و مادرم نشسته بوديم مادرم يه چيزي گفت كه اعصاب ام كلا ًريخت به هم ؛ نيگاش كردم يه لبخند زدم يه نفس عميق كشيدم رفتم تو آشپزخونه يه ليوان آب خوردم برگشتم هر چي از دهن ام دراومد بهش گفتم
تابلوي تهران 35 km را از دور مي بيني
- بزن كنار جامونو عوض كنيم
به دوست داشتن ِديگري شك مي كني ، هم به دوست داشتني كه ديگري فاعل آن است هم به آني كه مفعول ؛ ترجيح مي دهي به جاي دوست داشتن بگويي اشتياق ، ديگري را خيلي وقت پيش از رولان بارت گرفته اي ؛ يادت مي افتد كه اشتياق را هم از آنجا داري ؛ قرار بود فكرت جاهاي پرت نرود بر مي گردي به ترديد ؛
بايد دوباره مرور كني ، فاطي ، عشق دوران نوجواني ، عشق اول ، وقتي هنوز جاذبه ي جنسي نمي داني ، اگر چه بعضي سيگار هاي شب هاي خوابگاه را هم به ياد فاطي كشيدي و اگر چه هنوز فكر مي كني فاطي عشق اثيري ست ؛ صداي شهرام بالا مي آيد " من در اين آبادي پي چيزي مي گشتم ، پي خوابي شايد پي نوري ريگي لبخندي "
مرور ساغر و عصمت و طيبه و بقيه ، دردي را دوا نمي كند ، به دوست داشتن ِديگري شك كرده اي
تهران 25 km
گوشي ت زنگ مي خورد ؛ ديگري است ، كمي از شك ات كم مي شود ، بعضي نتيجه گيري ها كم رنگ مي شوند بعضي پر رنگ ؛ فكر مي كني هنوز از مجردي چيز هايي مانده كه نكرده اي ، ياد حرف هاي سامان مي افتي ، ليلا زنگ مي زند قرارت را با او فيكس مي كني ، اصغر چپ چپ نگاه مي كند قسم مي خوري منظوري نداري اين فقط يك ارتباط دوستانه است ، فكر مي كني چه جوري از رابطه ي دوستانه خارج شوي
تهران 15 km
لعنتي چيزي توي صدات هست كه تا به كسي مي گويي دوستت دارم طرف يك دل نه صد دل عاشق ات مي شود پس چرا خودش پيش دستي نكرد ؛ چون اينجا ايران است و فرهنگ ما اينجوري است لابد
به تهران خوش آمديم
كافه گودو ، حياط خلوت چيستا يثربي ،بيمارستان كسرا ، نشر چشمه ،نشر ثالث ، آقابزرگ ،عياران ، پارك لاله .
اين ترديد لعنتي تمام مسير برگشت هم ول كن نيست .
۱-این چند روز حالم خوش نبود.بیمارستان و سرم و دست آخر موجودی مرموز و مخوف به نام آمپول.چشمتان روز بد نبیند.البته الان خوبم(تیری تخته ای چیزی دم دستتان است یک تق بزنید کوری چشم حسود!)گمانم تقصیر این آپ کردن های پشت سر هم بود(یادم نمیاد این جور ناپرهیزی کرده باشم سه پست پشت سر هم!)شاه رخ هم این چند روز درگیر عمل جراحی دایی عزیزش بود. خدا شفا بدهد.به هر حال شرمنده ی دوستان عزیزی بودیم که احوال پرسمان بودند.
۲-فردا ۸ مارس است روز جهانی زن.نیاز به گفتن ما نیست احتمالن.شما بهتر میدانید.دعا کنید امسال گردهماییها و اعتراض ها به خشونت نکشد دم عید.سیاست گذاران این جامعه هم یک کم عقل توی سرشان بیاید.(شخصن که چشمم آب نمیخورد.)
۳-شاه رخ که سرش خلوت شود گمونم به جای آپ کردن های روزانه دقیقه ای آپ کند.خدا به داد من برسد!
خوشیم به خوشیتون
همه بايد بدانند كه مسافر هستند.همين.درست است كه پول ميدهند ولي دليل نميشود كه فكر كنند چيزي خريده اند يا صاحب چيزي شده اند. هيچ كس بدون اجازه ي من حق ندارد به چيزي دست بزند.حتي صداي پخش را كم وزياد كند!من با احترام با آنها (مسافرها) صحبت ميكنم اما آنها بايد بدانند كه فقط مسافر هستند.همين.
من هر روز اين مسير را بارها طي ميكنم.آن را مثل كف دستم بلدم.ولي برايم كسالت آور نيست. به آن عادت كرده ام.البته لوازم رفاه خود را فراهم كرده ام.هر چيزي كه اين تصور را ايجاد كند كه راحتم.يك ال سي دي كوچك SONY و يك پخشcd JVC.موبايل هم دارم كه آن را گذاشته ام بالاترين نقطه،روي داشبورد، جلوي چشم. براي آنكه يادم نرود ميتوانم با همه در ارتباط باشم.زنده ام،حتي اگر تا اولين آبادي 500 كيلومتر فاصله باشد،حتي اگر ساعت از دو نصفه شب هم گذشته باشد.برايم مهم است كه مسافرها بدانند كه من از مدت ها پيش موبايل دارم.با اين همه موبايل ارزان قيمت كه وارد بازار شده ديگر موبايل داشتن را نميتوان خيلي افاده كرد.
برايم مهم نيست كه مسافرها دوست دارند چه موسيقي گوش بدهند.جاز،راك،كلاسيك،شاد يا غمگين.شايد حتي يكي از آنها هوس ترانه اي كرده باشد مثلن از Leonard Cohen ولي اصلن مهم نيست چون من اصلن اسم اين يارو را هم نشنيده ام!من كار خودم را ميكنم.حميرا.او چيزي نميخواند كه كسي نفهمد:
اگه بر دگري بوسه زنم حرامهههههههه!
من آدم خير خواهي هستم.هر بار توي جاده پليس ببينم حتمن به راننده هاي ديگر كه از روبرو ميآيند با چرخاندن دست اطلاع ميدهم.من دوست ندارم كسي توي دردسر بيفتد.به هر حال خدا و پيغمبري هست.اين قرآن را گذاشته ام پشت فرمان براي چه؟"يك بار توي جاده نصف شب من بودم و يك مسافر توي جاده ديديم يه پژو زده بغل.گفتيم نكنه اتفاقي افتاده باشه(اين را بلند براي مسافرها تعريف ميكنم) آقا رفتيم پايين ديديم دوتا جوون جسارته دارن با هم ور ميرن.پسره تا ما رو ديد رنگش پريد. مثه چي ترسيده بود .بيشرف گفت شما هم بياين هر كاري دوست دارين با دختره بكنين ولي ما رو تحويل ندين.من عصباني شدم پسره رو مث سگ زدم.داديم دختره لباساشو پوشيد و برديم تو اولين پاسگاه تحويلشون داديم."انگار براي شان جالب نبود.اصلن مهم نيست.ديگر برايشان چيزي تعريف نميكنم.
من هر نشانه اي را كه به من يادآوري ميكند كه مدام دارم يك مسير را طي ميكنم از بين ميبرم.من از تصور اين فرسايش گريزانم.به همين دليل كيلومتر شمار را از كار انداخته ام.ماشين من هيچ وقت بيشتر چند كيلومتر راه نرفته.هميشه آن را تازه از كمپاني تحويل گرفته ام!مثل ساعت كار ميكند.
از آدم هاي فضول بدم ميآيد.مخصوصن اگر بفهمم يكي از اين مسافرها توي ذهنش سعي كند حركات و رفتارهاي مرا مسخره يا چه ميدانم تحليل كند، كفري ميشوم.اين جوانكي كه عقب نشسته.با آن لنگ هاي درازش خيلي مشكوك است.بد جور دارد مرا نگاه ميكند.چه لبخند احمقانه اي زده.از توي آينه دارد مرا نگاه ميكند.گمانم دارد همان غلطي را ميكند كه بدم ميآيد.
"هي يارو داري چه غلطي ميكني..."
توضيح:چند روز پيش مجبور شدم يه سفر چهار پنج ساعتي با يكي از اين مسافركشهاي خطي(همين سواريهاي زرد بين شهري. اصطلاح درستش چيه؟!) داشته باشم .اين پست از همون جا آب ميخوره!
یعنی اونی که الف و لام های " یا ابا عبدالله الحسین " رو اینقدر بلند و کشیده نوشته ، می خواسته بلندی نیزه های کربلا رو نشون بده یا این منم که دارم از هر چیزی، چیزی در میارم ؟
دیشب تا نصفه شب گل یا پوچ بازی می کردیم ؛ کلی خندیدیم ؛ یه جا بود که مشت همه باز شده بود بجز یه نفر ، هرکاری می کردم یه جوری لو بده نمی داد لعنتی ، آخرش دیدم فقط شانسه که می تونه گل یا پوچ رو تشخیص بده ! یعنی زندگی هم همینجوریه ؟
1-"ترك يك ناخن شكسته،دنداني كه با شيب ملايمي ترك خورده،گرهي در طره ي مو ها،حالت باز كردن انگشت ها وقت حرف زدن،وقت سيگار كشيدن؟اين چين هاي تن،ميخواهم بگويم اين ها پرستيدني اند..."رولان بارت
2-تازگيها از يه تيپ خاص از دخترها خوشم مياد:
- اونايي كه وقتي دارن توي كيفشون رو ميگردن(دنبال هر چي!) كارت تلفنشون رو ميزارن دهنشون و وقتي ميخوان روي چمن يا به هر حال هرجايي كه امكان خاكي شدن هست بشينن مانتوشون رو جمع ميكنن و روي شلوارشون ميشينن!ضمن اينكه روي مقنعه شون كلاه كاموايي ميپوشن.و وقتي تو خيابون راه ميرن به قوطي هاي پپسي روي زمين لگد ميزنن!
3-هر وقت ترانه ي s’il suffisait d’aimer ( سلن ديون) رو ميشنوم احساس ميكنم عاشق يه دختر فرانسويم(البته من حتي يه كلمه فرانسه بلد نيستم.ولي لازم بشه ياد ميگيرم.آها يادم اومد مرسي فرانسويه.خوبه. اين اولين كلمه!)
4-هر وقت ترانه ی Aranjuez,Mon Amou(ريچارد آنتوني) رو ميشنوم احساس ميكنم اون دختر فرانسويه بود, با اون ميونمون به هم خورده.ميخوايم از هم جدا شيم.ولي من هنوز دوسش دارم(خدا شاهده!)
چرا روسپیگری؟
اين سوالي است كه در اين مدت، بارها از ما پرسيده شده.بعضي ها را جواب داديم وپاسخ بقيه را موكول كرديم به امروز. البته جواب اين سوال را كم و بيش در همان پست هاي اول داده بوديم.اما به هر حال براي احترام به دوستان كمي مفصل تر توضيح ميدهيم.معتقد نيستم كه نام ها را با دليل خاص بايد انتخاب كرد.اسم ها همين كه موجب تمايز شوند نقش خودشان را ايفا كرده اند.حالا اگر به جا و متناسب و زيبا انتخاب شوند كه چه بهتر، سليقه و روحيات انتخاب كننده شان را بروز خواهند داد.به هر حال چون من اين اسم را انتخاب كردم ( شاه رخ عزيز هم البته پسنديد) خودم هم بايد دليلي براي اين نامگذاري دست و پا كنم!
نوشتن و خواندن معمولن با اشتياق و لذتي همراه است.خصوصن به اين شكل كه در وبلاگ ها مينويسم و ميخوانيم.اين نوشتن و البته خواندن بيواسطه ما را روبه روي يكديگر قرار ميدهد.روحياتمان را عريان ميكند.ما از اين عرياني هم لذت ميبريم و هم ترسانيم.ترس و اضطراب البته بيمورد است .يكديگر را نميشناسيم حتي از نام يكديگر مطمئن نيستيم.اما مهم نيست.مهم جريان لذت است بين من و تو.گونه اي روسپيگري اتفاق افتاده است.
اما حالا بعد از يك سال روسپيگري دست كم براي من و شاه رخ معنايي پيدا كرده كه به هيچ لغت نامه وفرهنگ لغاتي اشاره ندارد.روسپيگري يك پناه گاه است .مفري براي زيستن آن گونه كه دلخواهمان است.روسپيگري حالا دومين كلمه ايست كه كافي است گفته شود تابتوانيد مارا از ديگران بازشناسيد:
-من سياوش هستم.
-سياوش؟
-روسپيگري.
-آها...
تجربه ي اين يك سال برايم جذاب و هيجان انگيز بود.البته من مدت ها قبل از راه انداختن روسپيگري وبلاگ خوان خوبي بودم.بعضي از وبلاگ هايي كه الان به لينك ها اضافه شده اند همان هايي هستند كه مدتها بود ميخواندم وبه آنها علاقه داشتم.اما حالا علاوه بر آنها دوستان تازه اي نيز پيدا كرده ام. دوستاني كه خيلي از آنها ياد گرفته ام و از اينكه آنها را دوست خطاب كنم به خودم افتخار ميكنم.سايه تان كم نشود.
خوشيم به خوشيتان
مرتبط با این موضوع:
این روز ها می گذرد اصلا ً روزهای خوبی نیست ( نیس قبلا ً خیلی خوش می گذشت !! ) پنج نفری دوره شده ام ( تاکید دارم فعل جمله مجهول باشد چرا که اراده ای انگار در کار نیست ) ؛ نه ، دوست ندارم بشینم زانوی غم بغل کنم برگردیم سر کتاب !
یادم باشد چند وقت دیگر که سال تمام می شود پستی بنویسم با عنوان اتفاق های برگزیده ی سال ؛ یادم باشد خواندن کتاب " سخن عاشق " را هم بنویسم .
سخن عاشق / رولان بارت / پیام یزدانجو / نشر مرکز / 3250 تومان
این چند روز هم من و هم شاه رخ درگیر مشکلی بودیم که برای یکی از دوستان مشترکمون پیش اومده بود.راستش رو بخواین شاه رخ رو نمیدونم ولی من خیلی اذیت شدم.چون از اون موقعیت هایی بود که آدم درست نمیدونه چیکار باید بکنه.همین خیلی آزاردهندس.بدترین بخش قضیه مواجه شدن با پدر دوستم بود که ما رو هم مقصر میدونست در این وضعی که برای پسرش پیش اومده.شاید هم حق با اون باشه نمیدونم.خیلی هم برام مهم نیست که اون چه نظری داره.چیزی که برام مهمه اینه که من سعی خودم رو کرده بودم که این وضع پیش نیاد.حالا هر کی هر جور فکر میکنه به من ربطی نداره.اما نکته ای که میخوام بگم اینه که آدم گاهی یه چیزایی داره که کمتر قدرشون رو میدونه.احتمالن باید این ریخت قضایا پیش بیاد تا اونا بهتر دیده بشن.خوشحالم که یه خانواده ی خوب دارم.همین.
چون میدونم که هیچکدوم از دوستای مشترک ما و اون دوست مذکورم آدرس روسپیگری رو ندارن اینا رو نوشتم.به هر حال بعضی حرفا هست که فقط میشه به شما زد! :)
چند وقت پیش یه کتابچه ی کوچیک از طریق یکی از دوستانم به دستم رسید که درباره ی تبعیض علیه زنان در قوانین ایران بود.موارد تبعیض اونقدر زیاد وعجیب و غریب بود که آدم کاری غیر از تاسف خوردن نمیتونه انجام بده.در واقع قانون گذاران حکومت اسلامی به طور مشخص زنها رو تحقیر کردن.مثلن در دادگاه درباره ی بعضی از جرائم زن ها حق شهادت دادن ندارن و در مواردی هم که حق شهادت دارن،شهادت دو زن معادل شهادت یک مرد خواهد بود.

البته این فقط یکی از هزاره.به هر حال اگر میخواید در یک حرکت برای تغییر این قوانین شرکت کنین میتونین به این سایت مراجعه کنین و ضمن دریافت اطلاعات بیشتر بیانیه ی یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز رو امضا کنین.[اینجا]خوشبختانه این جور که من دیدم وبلاگستان استقبال خوبی از این حرکت کرده .امیدوارم در نهایت این حرکت تاثیر مثبتی داشته باشه.
فقط باید سعی کنم دیوونه نشم ؛ همین ؛ باید یاد بگیرم با خودم حرف نزنم کمتر درختا رو بشمرم یا تیر چراغ برقا رو یا تعداد روزای رفته و مونده ی سال رو یا چیزای دیگه ای که حساب همه شون دستمه ؛ فردا رضا رو ببرم دکتر ، برگشتنی یه جوری باهاش صحبت کنم هم رابطه ی خودش و سمیه رو درس کنه هم مشکلی درس نشه بعد با اکبر صحبت کنم مادرو ببره دکتر به دایی هم بگم باهاش صحبت کنه یه جوری که مادر بتونه کنار بیاد با اوضاع ، باید با حسین هم هماهنگ کنم یه دکتر بیاره خونه فرشته رو ببینه ؛ نباید چیزی رو بشمرم مثلا ً اینکه چند نفر تو این خونه مریضن یا چند هزار روزه که این قضایا ادامه داره . باید به سمیه هم زنگ بزنم یه جورایی این سوء تفاهمی که پیش اومده حل شه ؛ نه نباید دیوونه بشم اگه دیوونه بشم چه جوری می تونم شرکتو راه بندازم ؟ چه جوری می تونم فردا با دکتر فلاحی صحبت کنم ؟ چه جوری می توونم هفته ی دیگه امتحان بدم ؟ چه جوری می تونم فیلمایی که ندیدم رو ببینم ؟ نه ، هر جوری شده نباید دیوونه شم ، باید الان بگیرم بخوابم ؛ بخوابم ؟ چه جوری ؟ قبل خواب اگه دو هزار تا نشمرم که خوابم نمی بره ، می تونی بری قدم بزنی خسته شی ، مثل دیشب ، توی این هوای سرد ؟ رادیو رو روشن کن پس ، نمی شه ، بقیه رو بیدار می کنه ؛ تو مث اینکه حالی ت نیس ما تو این خونه مریض داریم نه یکی نه دو تا . حالیمه ، فقط جون هر کی دوس داری دیوونه نشو ؛ همینجوریش کارمون خیلی سخته تو هم دیوونه شی اصلا ً کار خودت سخت تر می شه ؛ باید غروبا از پارکی که توش سیگار می کشی تا خونه همه ی درها رو کلید بندازی ببینی کدوم شون باز میشه وگرنه چه جوری می تونی خونه رو پیدا کنی ؟ می دونی روزی چند تا سیگارو باید از فیلتر روشن کنی تا یکی شون شانسی درس رو لبت نشسته باشه ؟ تازه دیگه ای میل های لیلا رو هم نمی تونی بفهمی چه برسه به این که جواب هم بدی . ببین به نفعته دیوونه نشی دیگه داری کم کم اون روی سگمو بالا میاری ؛ این آهنگی که داری گوش می کنی چیه ؟ موهاتو چرا بلند کردی ؟ چند شنبه امتحان ِ چی داری ؟ خاتم سلطانی پیش گزارش می خواد ، نوشتی ؟ فرشته دوباره مریض شده ، پیک نیک منفجر شده نصف رضا پریده ، نصف دیگه ش خیلی خنده داره من ولی خنده م نمیاد . مادرتو چرا اذیت می کنی ؟ اینا دارن چی میگن ؟ محمودی نژاد کیه ؟ مایکل جکسن کجا بود ؟ داری از چی حرف می خوری ؟ از پرت بالا نرو بیفتی خراب می شه دستت کم میشه گاگول میشی خنده ش می ترکه هوا می ره انقدر قلقلی دوس دارم بیاد دسشو بذاره زیر سرم بگه اتل متل توله سگ گاو حسن پدرسگ نه شیر داره نه حلوا حلوای تن تنانی کمدی می شی پشتت صاف نمی شه بزغال پیکار دولون میختار شوندم خیاقل عزرید و 78 سی و من چنتال شی رال توف .
ترم اول یکی از بچه ها گیر داده بود بیا با هم اتاق بگیریم.لابد دوست داشتنیم دیگه!
چرا من تا به این اندازه باهوشم؟
اینو مامانم میگه.گاهی وقتا صدام میکنه آی کیو!
چرا من تا به این اندازه خوش تکنیکم؟
دیروز با بچه ها فوتبال زدیم.سه هیچ باختیم.دو گلش رو من زدم!
چرا من تا به این اندازه دست پختم خوب است؟
البته بچه ها بهم لطف دارن نمیذارن دست به سیاه و سفید بزنم!
افزونه:
عنوان پست یکی از آثار نیچه فیلسوف آلمانیه که اگه یه نگاه بهش بندازین مفاهیم عمیق این پست رو بهتر درک میکنین!(نمیدونم چرا هیشکی من و نیچه رو درک نمیکنه!)
1. برادرم توی جنگ کشته شد ، پدرم در حین بمباران و در حین انجام وظیفه کشته شد ، عوارض روانی ِ سال های جنگ را در تک تک اعضای خانواده ام می بینم ، جنگ را بدترین چیز می دانم ، وقتی فکر می کنم به فیلم هایی که دوست دارم خیلی هاشان فیلم های ضدجنگ هستند اما با این حال از مردن صدام خوشحال نیستم .
2. بعضی وقت ها در را که باز می کنم – ما آیفون نداریم – می بینم یک گدا پشت در است و پول می خواهد ، بهشان می گویم هیچ دلیلی ندارد دفعه ی دیگر که این زنگ را بزنید من اعصاب ام به همین راحتی باشد که الان هست و غالبا ً با نگاهی سفیهانه دور می شوند ؛ امروز یکی شان آمد دم در گفت تو رو خدا کمک ام کنید گریه کردم .
عنوان این پست جمله ای است از Ella Wheeler Wilcox
حتا اگر اتفاقی بیایی و از روسپیگری رد شوی از کجا بفهمی این که به اسم ِ شاه رخ دارد می نویسد همانی ست که از آن بالا ی بالا دویده بود تا برسد مغازه های دربند باتری قلمی بخرد برای واکمن تو و بیاید زیر شنل تو یک گوشی گوش من یکی گوش تو و توی ساعی سرش روی پات بود و تو به کلاغ ها چیبس می دادی و وقتی چیبس تمام شده بود ترسیده بودی از نگاه کلاغ ها و منقار های شان و این همانی ست که گریه کرده بود و گفته بود باشه دیگه هیچ وقت بهت زنگ نمی زنم .
راستی چند روز پیش رفته بودم عیاران روی همون میزی نشستم که دفعه ی اول ، ولی این بار جای تو لیلا نشسته بود یعنی اول لیلا نشست اونجا می خواستم بگم نه اون میز نه بعد با خودم گفتم اگه نتونم با این موضوع کنار بیام که نمی شه سعی کردم به اون موضوع فکر نکنم که یهو لیلا درومد که یزد رفتی ؟ یک لحظه انگار برق ام رفت و اومد ؛ بد تو نباشه دختر خوبیه ، سرش به تن اش می ارزه ، یه چیزایی رو قبول داره که من هم ، ولی مهم تر اینه که پای همون چیزا هم وایساده ، به قیمتی که کمتر کسی می مونه ، اهل مطالعه س ، هنوز زیاد با هم این ور اون ور نرفتیم ، راست اش دیگه حس اش هم نیست فکرشو بکن چقدر انرژی می خواد من میدون فردوسی تو صادقیه – باور می کنی خونه ی لیلا آریا شهره ؟! – با هم بریم پارک طالقانی ازونجا بزنیم بریم شهر بازی پارک ارم . حالا من و لیلا هفتصد و خورده ای کیلومتر با هم فاصله داریم هر از گاهی که کاری پیش بیاد من میرم اونجا همدیگه رو می بینیم ، حالا هم که دارم اینا رو بهت میگم یه خورده دیر شده می دونم ولی باور کن این چند وقته دنبال بهونه می گشتم تا اینکه امروز صبح بیدار که شدم روی صفحه ی گوشی م نوشته بود هفتم دی ماه و این نه برای من نه برای تو هیچ توضیح اضافه ای نمی خواد .
تولدت رو تبریک نمی گم نیازی هم نیس مطمئنم انقدر امروز اینو بهت گفتن که خسته شدی انقدر کادو گرفتی که نگو وقتی فکرشو می کنم شوهرت کادو رو آورده جلو تشکر کردی خواستی بگیری کشیدتش عقب گفته اول بوس برق ام میاد و میره ؛ راستی شوهرت خوبه ؟ ازش راضی هستی ؟ توی رختخواب مثل یه حیوون ِ وحشی هست ؟ برات لقمه می گیره ؟ دورت می گرده ؟ سرشو میزاره رو شونه ت گریه کنه ؟ اصلا ً هیچ وقت دل اش تنگ می شه ؟ از در میاد تو می پرسه تو نفس ِ کی هستی ؟ می شینه لب پنجره نیگات کنه و سیگار بکشه بخوای بری داد بزنه می خوام وقتی سیگار می کشم نیگات کنم لعنتی ؟ اصلا ً بهت میگه لعنتی ؟
نه نمی تونم بیشتر از این ادامه بدم مگه آدم از چیه ؟ از چوب و فلز که نیست .
می خواستم در ستایش اِمیر کوستوریتسا ( تلفظ اش همینه شک نکنین ! ) بنویسم و اینکه چقدر با فیلم هایی که ازش دیدم حال کردم اما مگه رضا میذاره ؛ مجبورم کرد به زمین و زمان فحش بدم - فقط وقتی به مقدسات فحش می دم می فهمه که دارم جدی حرف می زنم - حرفایی که باید بهش می زدم رو جوری لای فحش ها می ذاشتم که انگار پنیر خامه ای لای نون ؛ اِمیر کوستوریتسا متولد بیست و چهارم نوامبر هزار و نهصد و نجاه و چهاره ، رضا متولد هزار و سیصد و پنجاه و پنجه ، حسین میگه شعر گفتن آداب داره باید یکی باشه که از صبح علی الدلول رو اعصاب ات رژه بره تا بوق سگ ؛ اِمیر کوستوریتسا با فورد کوپولا تنها کسایی هستن که بیش از یک بار جایزه ی کن رو بردن ، رضا اون موقع ها که فوتبال بازی می کرد بهش می گفتن جان بارنز ( یادتونه ؟ کچل می کرد با اون قیافه ی یغورش ) اتفاقا ً کوستوریتسا هم عشق فوتباله بعد از اینکه فیلم " زندگی یک معجزه است " رو ساخت گفت می خوام یه مدت فقط فوتبال نیگا کنم ، قرار بود یه مستند راجع به مارادونا هم بسازه ، حسین میگه نباید بهت خوش بگذره من اما ساعت هایی که فیلم های کوستوریتسا رو دیدم خیلی بهم خوش گذشته یعنی اینکه شعرام خوب از آب در نمیاد به خاطر اِمیره ؟ اما اون که فقط چند ساعت بوده ، رضا عوض اش سال ها رو اعصاب من زحمت کشیده که ؛ همین الانش هم نمی ذاره من متمرکز شم با نچ نچ کردناش می گه خاموش کن اون لعنتیو می خوام بخوابم . چاره ای نیست باید باهاش کنار اومد . اگه تا حالا از اِمیر کوستوریتسا فیلم ندیدین اشکال نداره هنوز وقت هست .
۲-این روزا بد جور سرم شلوغه.از چند روز دیگه هم که تعطیلات قبل از امتحانا شروع میشه و مجبورم چارنعل درس بخونم!این شاهرخ هم که مدام اس ام اس میده چرا آپ نمیکنی.آپ میکنم ها!
۳-خانم دکتر عزیز قبلن تو یکی از نوشته هاشون نسبت به رفتار بعضی از همکارانشون اعتراض کرده بودن.[اینجا]یکی از اتفاقات بامزه ولی ناراحت کننده در همین ارتباط هفته ی پیش برای یکی از دوستانم پیش اومد.قضاوت با خودتون:
استاد با حالتی متعجب میآد سر کلاس و میگه:"برگه های میان ترمتون رو تصحیح کردم.جالبه که برای اولین بار در طول تدریسم یکی هیجده و نیم گرفته ولی نمیدونم چرا اسمش رو ننوشته.من برگه ها رو توزیع میکنم تا معلوم شه کی بوده."خلاصه همه ی برگه ها رو میده ولی کسی نیست زیر بار اون برگه بره!دست آخر معلوم میشه اون برگه کلید حل سوالا بوده که استاد خودش نوشته و میخواسته بزنه تو برد ولی اشتباهن قاطی برگه های دیگه اون رو هم تصحیح کرده.گفتم که قضاوت با خودتون.
خوشیم به خوشیتون
این روزا همه مون کم آوردیم ، بد رقم ، همین الان که دارم اینو می نویسم صدای ِ بلند گریه کردن ِ یکی مون داره میاد ؛ تا قبل ش صدای یه آهنگی بود که اگه بگم بیشتر از سی بار تکرار شد و یکی مون که داشت گوش می کرد متوجه این همه تکرار نشد باورتون می شه ؟ توی این هیر و بیر صدای تلویزیون میاد که یکی از آقاش اذن دخول می خواد ، لبخند گوشه ی لبم ماسیده احتمالن نه می شه خندید نه می شه نخندید دقت کنید به این کلمه ی " اذن دخول " !
می خواستم راجع به فیلمنامه ی The Lost Weekend بنویسم که چقدر قشنگه و هرچقدر از کار مشترک وایلدر با چندلر - Double Indemnity – خوشم نیومد از این یکی – کار وایلدر با چارلز براکت - خوشم اومد – حیف که پایان بندی ش خیلی مزخرف بود اما لعنتی بد جور کم آوردم
می خواستم راجع به این که حالا که توی سریال های ایرانی - خب ، به دلایل ِ کاملن مشخص - زن ها با مانتو و جوراب می خوابن و بعضی کارگردان ها تکنیک هایی به کار می برن که این محدودیت ها کمتر حس بشه – مثل عوض کردن ِ روسری از پشت شیشه – چرا توی انیمیشن ها یی که می سازن – از سیا و دار و دسته ش تا اون گربه ای که میره سروقت آشغالا – چرا روسری میذارن سر خانوما ؟ اینجا که دیگه مشکل ِ شرعی نداریم که ، یعنی به فکرشون نرسیده ؟! اما لعنتی خیلی کم آوردم این روزا و اصلن حس نوشتن نیست
می خواستم راجع به اینکه نه انگیزه ی آدم ها نه عاقبت ِ کارشون ربطی به مجازاتی که باید به خاطر جنایت شون بشن نداره ، یعنی اگه قرار باشه انگیزه ی آدم ها رو دخالت بدیم اون وقت خیلی اوضاع قاراشمیش میشه – دوستی دارم که فوق لیسانس علوم سیاسی داره از یکی از دانشگاه های ایران و میگه آدم به هیچ دلیلی نباید چاقو رو کسی بکشه مگر سر مسایل ناموسی ، حالا فکر کنید یکی به جای مسایل ناموسی مسایل اقتصادی براش مهم باشه – توی ژاپن ممکنه کسی بتونه به خونواده ش خیانت کنه اما قابل تصور نیست که کسی به شرکت ش خیانت کنه – و ... – و اینکه حالا یکی مثلن با مشت زده به یکی اگه فکر کنیم طرف اگه جای مشت ش کبود شده باشه فلان و اگه طرف مرده باشه بهمان و اگه هیچی ش نشده بیسان و ... اون وقت بازم مجازات ِ طرف به چیزی وابسته میشه مثل توانایی جسمی طرف که به نظر منطقی نمیاد خلاصه ی کلام اینکه کسی که با مشت می زنه به کسی با کس دیگه ای که با مشت می زنه به کس دیگه ای هیچ فرقی نداره سعی نکنیم این حرکت – و حرکت های مشابه – رو پشت انگیزه ها و عواقب پنهان کنیم ولی انقدر کم آوردم که دستم به قلم نمی ره . کاش می تونستم راجع به همه ی اینا بنویسم . اصلن این سیا ی مسخره چرا آپ نمی کنه ؛ ( علامت تعجب نمی ذارم که سیا فکر نکنه دارم باهاش شوخی می کنم )
اون فیلمنامه ای که بهش اشاره کردم تعطیلی از دست رفته / بیلی وایلدر و چارلز براکت / مجید مصطفوی / انتشارات نیلا / 1800 تومان
1. این هم از عجایب روزگاره که درست روزهایی که من درگیرم با خودم که چه جوری می تونم بعضی آدم ها رو ببخشم همون روز ها کتاب " جهان وطنی و بخشایش " دریدا رو می خونم که مفصل راجع به بخشایش صحبت کرده و این که چه جوری میشه کسی رو مورد بخشایش قرار داد ؛ اگرچه زبان دریدا زبان بسیار سختیه – اونقدر که مجبور شدم هر بخشی رو دوبار بخونم – اما خوندنش رو پیشنهاد می کنم . خوبی ش اینه که مقدمه ی نسبتن مبسوط امیر هوشنگ افتخاری راد راجع به دریدا و مفهوم دیکانستراکشن راهگشاست .
2. توی یک کلیپ کارتونی که از تلویزیون پخش می شد ، دیشب ، یه آقا مجیدی بود که کلی هم هیکلی بود ؛ اونی که دفعه ی اول می بیندش میگه " آقا مجید آقا مجید که می گن اینه ؟ " – اشاره به فیلم قیصر " فرمون فرمون که می گن اینه ؟ "
خوشحال شدم که سازنده ی این کلیپ مخاطب اش رو دست کم نگرفته ، همین که فکر کرده یک عده از اونایی که این کلیپ رو می بینن قیصر رو هم دیدن کلیه ! .
الف:
فرهاد مهراد:وقتی که بچه بودم خوبی زنی بود که بوی سیگار میداد و اشکهای درشتش از پشت عینک با قرآن میآمیخت.
دلکش:روزگار کودکی برنگردد دریغا…
Evanescence
Where has my heart gone
An uneven trade for the real world
Oh I …I want to go back to believing everything and knowing nothing at all
ب: شنیدن بعضی آهنگ ها حس های غریبی ایجاد میکنن.یه دسته از این تیپ آهنگها که بد جور تحریکم میکنن اوناییه که درباره ی کودکین.یکی از خصوصیات کودکی که شاید برای همه جذاب باشه صداقته و معصومیتی که تو نگاه هر بچه ای موج میزنه.اما یه چیز دیگه هم هست که من خیلی دوست دارم اونم بیخیالی نسبت به آینده اس.انگار نه انگار که بعدی هم هست.
"اونقد لواشک بخور تا جونت دربیاد!"
پ :دیروز با بچه ها از هر دری سخنی حرف میزدیم رسیدیم به اینکه چه چیزهایی تو بچگی برامون عجیب بوده .همه عجایب بامزه ی دوران کودکیشون رو گفتن.مهدی گفت من همیشه برام عجیب بود که چه جوری E=mc2 !!!
الف :
هیچ وقت یک سپه چک ِ پونصد هزار تومانی رو توی کیف ِ پول تون نذارین چون ممکنه به جای یه هزاری بدینش به راننده تاکسی – نمی دونم اگه خودم متوجه قضیه نمی شدم راننده هم خودشو به ندونستن می زد یا پس میدادش ؟ -
ب :
از ادمایی که تعارف ِ الکی می کنن بدم میاد
از آدمایی که وقتی میرن دیدن ِ سه نفر اندازه ی ده نفر میوه می برن با خودشون بدم میاد
از ادمایی که وقتی باهاشون حرف می زنی انگار داری با دیوار حرف می زنی بدم میاد
از آدمایی که زنشون تو ماشین قرآن می خونه بدم میاد از زنشون بیشتر بدم میاد
از آدمایی که دم ِ خونه می گن شما برین بالا من الان برمی گردم بدم میاد
از ادمایی که فک می کنن مهمون رو باید گرفت زیر ِ چایی و میوه و چند جور غذا و نوشیدنی بدم میاد
از آدمایی که یکساعت و نیم با یه کیف ور میرن بدم میاد
از آدمایی که نمازشون و باصدای بلند می خونن بدم میاد
نمی دونم چرا دعوت ِ این جور آدما رو باید قبول کرد ؟
ج :
- این چه جور امضاییه ؟ بیشتر به خط خطی می مونه
- این دیگه تقصیر من نیس می خواین زنگ بزنین بیمارستان از دکتر بپرسین چرا امضاش اینجوریه
- اینو بیمه از ما قبول نمی کنه برین از دکتر تایید بگیرین
...
پشت ِ همون برگه دکتر نوشت : این امضای من است :
" همون امضای خط خطی " + مهر
د :
تحویلدار ِ بانک لبخند می زنه وقتی فیشی که من پر کردمو می بنیه می گم موضوعی هست ؟ میگه امضاتون خیلی با مزه س ، نقاشین ؟
ه :
کافه ستاره ؛ عجب فرمی داره این فیلم
به نام پدر ؛ چه ایده ی باحالی
تقاطع ؛ خب که چی ؟
باد که بر مرغزار می وزد ؛ با وجود ِ اینکه نسخه ی سانسور شده رو می بینم ولی شاهکار ه
و :
اینکه آدم تا سوار هواپیما می شه با یه برگه ای مواجه می شه که موقع فرود اضطراری چیکار کنیم و اگه افتادیم تو آب چی می شه و اگه همه مون آتیش گرفتیم چی می شه به نظرم اصلن چیز خوبی نیس به نظرم آدم به این چیزا فکر نکنه راحت تره
برگشتن سر درس و مخش!هم جالبه ها.ااگر این اضطراب نمره گرفتن وپاس کردن واحدها نبود جالبتر هم میشد.از اینها که بگذریم این ترم دو تا درس دارم که برام خیلی هیجان انگیزن.کوانتم و فلسفه ی علم.(برای من که تعداد واحدهای پاس کردم نوحه اس اینجوری حرف زدن درباره ی درس یه کم خنده داره!)درباره ی این دومی باید بگم با قولی که استاد داده برام جذابتر هم شده.قراره که بحثها بر پایه ی نظریه ی میدانها در فضای منحنی باشه.اگه به چیز جالبی بر خوردم حتمن اینجا میارم.بگذریم.بعد از دهن سرویسی روزای اول و اسباب کشی کردن(من با سه تا از دوستام خونه اجاره کردیم)،حالا اوضاع کم وبیش مرتبه.دوستام هم به از شما نباشن بچه های خوبین.این پست رو دارم از لپتاپ آرمان(یکی از همخونه ای هام )میفرستم(با تشکر از آرمان عزیز)وسیله ی جمع و جور ومفیدیه.حتمن باید یکی بخرم.(پولم کجا بود؟!)
اون هفته ی اول که کلاسا تق و لق بود از بیکاری هی ورق بازی میکردیم.بعد مهدی(یکی دیگه از هم خونه ای هام(چه اصطلاحی!))شروع میکرد به گیتار زدن.جای شما خالی.آی دپرس میشدیم!بعدش هم آهنگ گل یخ کورش یغمایی رو میزد.ما هم باهاش زمزمه میکردیم:
بهار از دستای من پر زد و رفت
گل یخ توی دلم جوونه کرده
تو اتاقم دارم از تنهایی آتیش میگیرم
کی شکوفه توی این زمونه کرده
چی بخونم جوونیم رفته صدام رفته دیگه
گل یخ توی دلم جوونه کرده
بعدش هم یکی یه شعری(منظور نوع خاصی از شعره!)میگفت و همه از مود غم در میومدیم.انگار هیچیه این دوره جدی نیست!؟
خوشیم به خوشیتون.
عقاید یک دلقک یک رمان نیست یک اتفاق است که در زندگی بعضی ها می افتد و خوشحالم که از دسته ای هستم که این اتفاق در زندگی ام افتاد
غیر از این که خواهش کنم - جون ِ هر کی دووس دارین - این رمان رو بخونین حرفی ندارم با این توضیح که من ترجمه ی شریف لنکرانی – نشر جامی – رو خوندم ولی مثل اینکه یک ترجمه ی دیگه هم هست که اسماعیلی – نشر چشمه – در آورده خیلی دووست دارم بدونم کدوم بهتره .
البته برای من یک لطف ِ دیگر هم داشت و آن اینکه خواندن ِ نشانه های تصویری ِ بابک احمدی آنقدر خسته ام کرده بود که این رمان حکم ِ یک نخ وینستون سگی بعد از یک پرس کباب ِ بناب – ترجیحن تو سفره خونه ی سنتی باغ انگوری نزدیک میدون ولی عصر – را داشت !
And this place was given to me
as a present from my Uncle Luigi.
- What happened to your Uncle Luigi?
- He died.
You laugh. He died.
What was he like?
- He was wonderful. Yes.
He won this place playing cards,
And he was afraid to lose it again,
So he gave me like a present.
But I didn't know
What to do with this.
And one day...
It was a very particular day...
Like out of the blue,
My boyfriend left me.
- Aw.
- Yes. It was my birthday.
Aw.
- Yes.
And Uncle Luigi died.
- Oh, no.
- All in the same day.
So in the same day, I left
And I come to live here.
Yes. Yes. Yes.
به هر بهانه ای شده حسین را دور می زنم که بچپم روی نیمکت همیشگی و بغضم بترکد و این جور مواقع تنها کسی که نمی پرسد "چه مرگته ؟ " سیاه وش است .
تابستان 85
هتل رواندا را که می بینم هر چه فریاد در من جمع شده این چند وقت بهانه ی بیرون آمدن می گیرند به سیا میگویم قسم می خورم خدا یک سادیست ِ به تمام معناست .
تابستان 85
مطمئنا ً بهترین تابستان ام بود این تابستان ؛ به خاطر انبوه ِ فیلم هایی که دیدم و رمان ها و نمایشنامه ها و کتاب هایی که خواندم و به خاطر عصر هایی که توی پارک چقدر بحث های مفید کردیم ؛ و قدم زدن های وقت و بیوقتی که با سیا داشتم – من موندم آخه کدوم آدم ِ عاقلی چهار صبح sms می زنه پاشو بریم قدم بزنیم ؟ -
این تابستون نه از استرس امتحان خبری بود نه از پروژه ای که باید سر ِ وقت تمام شود نه گزارش کارورزی نه دغدغه ی این که ممکنه برگشتنی بلیط گیرم نیاد نه هیچ موضوع ِ مزخرف ِ دیگه ؛ این تابستان فقط فیلم دیدم و کتاب خواندم و سیگار کشیدم و قدم زدم .
حالا که تموم شده دوباره از امروز می خوام بشینم درس بخونم دلم لک زده واسه دانشگاه و پاییزی که داره شروع میشه باخودش یه خبر آورده : بیست و پنج ساله شدی شاه رخ !
بیست و پنج ساله شدی و هنوز حسرت های بیست و دو سالگی ات را داری حسرت ِ پنجره ای مشرف به خیابان که شب ها صندلی را بکشانی پاش و سیگار ِ بعدی را با کون ِ سیگار ِ قبلی روشن کنی . حسرت ِ اینکه فیلم هایی که دوس داری رو رو پرده ببینی .
حسرت ِ اینکه شبای بی خوابی بزنی به جاده
و حسرت ِ اینکه ... .
اصلن به درک بگذار بیست و پنج سالگی رو اینجوری شروع کنم
* دیالوگی که انگلیسی اومده اول ِ پست از فیلم ِ Down By Law - جیم جارموش – هست .
اون چند پاراگراف ِ معروف ِ تولستوی که توی جنگ و صلح ، سرباز داره سرنیزه ش رو پاک می کنه خوندی ؟ به مخاطب حق بده که با خودش بگه " اَه ، خسته شدم ؛ خب اینو که گفته بودی ، چقدر اینو تکرار می کنی " و وقتی می فهمی که تولستوی ِ بزرگ ، تعمدا ً این کار رو کرده که خستگی ِ اون سرباز رو به تو منتقل کنه بازم جرات می کنی بگی که این چند پاراگراف مزخرف بود ؟
وقتی فیلم ِ اعتراض رو می دیدم با دیدن ِ سکانس ِ اول به خودم گفتم با یک فیلم ِ محشر مواجهم – هنوز هم فکر می کنم سکانس ِ آغازین ِ این فیلم یک شاهکار است – هر چقدر جلو تر رفت این فیلم ضعیف تر شد به نظرم تا جایی که حتی دفعه ی اول تصمیم گرفتم بی خیال شم دیدن ِ این فیلم رو .
حالا فرض کنید کسی چند بار وسط ِ فیلم ، نظرم را می پرسید – می دونم فرض ِ عاقلانه ای نیست کسی وسط ِ فیلم نمی پرسه نظرت چیه ولی گیر ندین این فقط یک فرضه – مطمئنا ً دقیقه ی پنج می گفتم یه فیلم محشره ، شاهکار ، دقیقه ی بیست ، معمولی ، دقیقه ی چهل غیر قابل تحمل !
راجع به رمان قضیه فرق می کنه به خاطر اینکه کاملن طبیعیه که خوندن ِ یک رمان ، چند روز یا حتی چند هفته یا بیشتر طول بکشه ؛ وقتی فصل ِ اول ِ پنین رو خوندم به سیا گفتم رمان ِ خوبیه ، فصل ِ دوم رو که خوندم گفتم چنگی به دل نمی زنه ، فصل سوم اش یه خورده وضعو بهتر کرد ؛ روزی که به سیا گفتم مزخرفه روزی بود که فصل چهارم رو خونده بودم و ... . وقتی کتاب تمام شد – فصل ِ آخر رو شاهکار می دونم – متوجه شدم که این کار ِ پنین تعمدی بوده که من احساس خستگی کنم و حالم به هم بخوره از بعضی جاها چرا که همونجور که توی پست ِ قبلی هم اشاره کردم این رمان ، رمان ِ زندگیه و کدوم آدمیه که توی زندگی خسته نشه حالش به هم نخوره و بعضی وقتا به وجد نیاد و لذت نبره ؟
منطقی اش اینه که آدم تا یه کاری رو تموم نکرده راجع بهش اظهار ِ نظر نکنه اما اگه چیزی گفت – گفتم – و نظرش – نظرم - برگشت بهش – بِهِم – حق بده
حسین ِ عزیز کاش همه ی مطلب ِ قبل رو می خووندی ؛ دست کم کاش این یکی رو تا اینجا خونده باشی
کماکان منتظر حضور ِ صمیمی ات توی پست های بعدی هستم .
دارد از کامپیوتر موسیقی متن فیلم کینگ کونگ پخش می شود که صدای درین درین موبایل حواس ام را پرت می کند رینگ تون نیست - صدای رینگتون قسمتی از موسیقی فرمان ششم است - آلارم هم نیست - قسمتی از موسیقی کیل بیل – صدای یادآوریه ، یادم می اندازد که امروز تولد ویم وندرس و درگذشت برتولت برشت است دو نفری که دوست شان دارم .و این بهانه ای است که امروز دوباره پاریس تگزاس را ببینم و شاید بهشت بر فراز برلین را .
يازده مرداد.مرداد جالبه.ميگن از امرتا مياد يعني ابديت. يازده هم عدد جالبيه.مخصوصن اگه يازده مرداد باشه.خيلي عددها بر يازده بخش پذيرن اما يازده بر هيچ عددي بخش پذير نيست،يازده اوله.
خيلي چيزها يازده هستن.سرعت فرار از سطح زمين يازده كيلومتر بر ثانيه اس وفقط يازده درصد يه كوه يخ روي سطح آب ديده ميشه.
امروز ۲۲ساله شدم.
نشسته ای روی صندلی منتظر سیا که ایستاده پای باجه نوبت اش شود چک اش را نقد کند روبروی تو زن و شوهری جوان نشسته اند مرد را برانداز می کنی که جوان است و خوش قیافه با نوع نگاهی حاکی از اعتماد به نفس به زن اش و جهت نگاه ات را که به سمت زن می بری می بینی خوشکل است و بخش هایی از سینه اش که نمایان است شهوت برانگیز – یاد شعری می افتی که زیبایی در کلماتی نیست که ادا می شوند ؛ زیبایی در سخنی است که از گفتن سر باز می زند ؛ پوشیده در حریر ، پستان های زن وسوسه انگیز تر است – و شاید تمام این ثانیه هایی که شعر را مرور کرده ای نگاه ات خیره بوده و حالا شوهر رفته پشت باجه و زن بخش های برهنه ی سینه را می پوشاند که تو نبینی – به وضوح از آن دسته ای نیست که دلبری کند بیفتی دنبال اش به هوایی – و تو این بار یاد صحنه ای از فیلم تصادف می افتی که زن چشم اش به دو تا رنگین پوست که می افتد دست شوهر اش را می چسبد و موجی نازک از ترس در چشم هاش حلقه می زند و یکی از دو مرد که متوجه این صحنه می شود چقدر بهش بر می خورد و بالاخره آن اتفاقی که نباید ، می افتد و باز هم تو فکر می کنی که این زن زیبایی اش را کتمان می کند که چی ؟ و تا واژه ی " که چی " می آید توی ذهن ات یاد سانسور های جمهوری اسلامی می افتد – که با نوع سینمایی اش که مواجه می شوی از خودت می پرسی که چی ؟ من اگر بوسیدن این زوج را ببینم چه اتفاقی می افتد ؟ دوس داری بلند شوی به زن بگویی که چی ؟ که سیا پول به دست می آید و ترجیح می دهی به روز کنی .
اینکه دو نفر ، زیر یک سقف – خدایا این دو نفر برادر هم هستند – و هر دو عشق ِ فوتبال ، نیمه نهایی جام جهانی را در دو اتاق ِ مختلف ، از دو تلویزیون مختلف ببیند – هیچ اتفاقی هم نیفتاده که مثلن حرف شان شده باشد با هم یا چه می دانم هر اتفاق دیگری - یعنی که انسان امروز چه قدر تنهاست و به این تنهایی خو کرده چقدر .
به قول ِ بودریار ، چیزی که در نیویورک زیاد می بینی ، آدم هایی است که روی کاپوت ِ ماشین شان مثلن یا روی یک نرده دارند غذای شان را آماده می کنند یا می خورند ؛ این یک صحنه ی معمولی نیست این یک فاجعه ی انسانی است .
دمتون گرم كه احوال من رو پرسيدين!!!!!
كجا بودم؟يه جاي بد!اونقدر بد كه تصورش سخته!بايد بگم يه چيزايي هست كه تا ازشون دور نباشي قدرشون رو نميدوني.براي همين هم ميخوام براي اينكه ثابت كنم قدرشون رو ميدونم بعضي از اين چيزها رو اعلام كنم!خوابيدن زير كولر تو تابستون ،آب يخ،حموم آب سرد،اينترنت،روسپيگري،دوستان وبلاگي وخيلي چيزاي ديگه.حالا شايد بتونيد تصور كنين كجا بودم.از آنتيگون عزيز كه تنها كسي بود كه سراغ من رو گرفت ممنونم.
ميخوام در اين اولين پست بعد از غيبت صغري درباره جام جهاني بنويسم واينكه اگر چند نفر رو بهم بدن درجا خفشون ميكنم.اول: پكرمن سرمربي آرژانتين كه با اون تعويضهاي مسخره باعث باخت آرژانتين شد (آخه يكي نيس به اين بشر بگه كدوم احمقي ريكلمه رو تعويض ميكنه تازه مسي رو هم به بازي نندازه)دوم:وين روني با اون بچه بازي كه درآورد(ظاهرن روني خواهرو مادر داور محترم رو مورد عنايت شداد وغلاظي قرار داده بود)كه باعث حذف انگليس -دومين تيم مورد علاقه ي من- شد.سوم:لمن دروازه بان آلمان.واسه قتل اين آخري دليل خاصي ندارم ولي در همه حال حاضرم كه ازشر زندگي خلاصش كنم!
ديگه اينكه اميدوارم ايتاليا قهرمان شه.![]()
آخي...نوشتن بعد از يه مدت طولاني چقدر سخت ميشه !دوست داشتم زودتر از اينا آپ كنم ولي مگه اين شاهرخ دهن سرويس ميذاره! از اين به بعد هستم.
خوشیم به خوشيتون.
هميشه که صحبت کردن از سينماي تارکوفسکي و برگمن و تقدم ِ وجود بر ماهيت و زمان بر مکان لذت بخش نيست ؛ خيلي وقت ها آدم دوست دارد بنشيند روي تراس ، تخمه بشکند و راجع به اندام ِ دختر ِ همسايه حرف بزند .
من فکر مي کنم جاي ادبيات ِ روزمره ، سينماي روزمره و کلا ً هنر ِ روزمره بدجور در عالم ِ هنر خالي است ، منظورم اين است که همان قدر که بزرگراه گمشده و جاده ي مالهالند ِ ديويد لينچ حال مي دهد همان قدر هم پيش از طلوع و پيش از غروب ِ ريچارد لينکليتر هم حال مي دهد . همانقدر که لورکا حال مي دهد اورهان ولي هم حال مي دهد .
" شهر ما " نوشته ي دکتر پرويز رجبي مجموعه اي است از چند داستان کوتاه – چند تاشون به شدت مزخرف اند – که حال مي دهد خواندن شان مثلا ً داستان ِ مسابقه ي اسب سواري که تا لحظه ي آخر اسب ِ شماره ي پنج جلو بود و ناگهان اسب شماره ي هفت از او جلو مي زند و اول مي شود ؛ همين . يا داستان ِ شهر ما که بعد از توصيف ِ شهر و بعضي خاطرات ِ کودکي – مجموعا ً در يکي دو پاراگراف – مردي با عينک و پالتو آمده دم ِ منزل و سراغ ِ راوي ِ داستان را گرفته – ترسي مي رود زير ِ پوست ِ آدم که نکند مي خواهد اتفاقي بيفتد – بعد که دوباره آن مرد ِ عينکي مي آيد راوي در را برايش باز مي کند ، مرد پالتويش را در مي آورد و تا صبح با هم حرف مي زنند ؛ همين !
ناگفته نماند که هر جا رجبي از اين ساده گويي – با ساده انگاري و مفت نويسي اشتباه نشود به من ه که پيرزاد چه جوري مي نويسد اصلا ً من از پيرزاد حرف زدم ؟ چرا الکي حرف دهن آدم ميذارين ؟ - دور مي شود به سمت ِ مزخرف نويسي مي رود آنقدر که ... خودتان بخوانيد .
دیروز که راجع به ژندارک و وطن پرستی با پیتر حرف میزدم بحثمون کشید رو ویلهلم تل ، گفتم : قضیه ی ویلهلم تل خیلی با ژندارک فرق می کنه ، حس انتقام ، کینه و فشاری که روی ادم هست ممکنه به هر کاری – انسانی یا غیر انسانی ، اخلاقی یا غیر اخلاقی ، شرافتمندانه یا غیر شرافتمندانه و ... – منجر بشه ویلهلم خودش ، خانواده اش ، دوستانش و همه ی نزدیکانش تحت ِ فشلر بودند ؛ این به این معنی نیست که چیزی از ارزش کار تل کم بشه نه من فقط دارم راجع به انگیزه ی کار های آدم ها فکر می کنم .
* آرتور میلر نمایشنامه ای دارد با همین عنوان " ویلهلم تل " *
اصل مطلب :
من دلم برای ایران تنگ می شود ؛ خیلی احمقانه است ؛ من دلم برای آذربایجان ِ شوروی مثلا ً تنگ نمی شود در حالی که آن قرارداد – گلستان بود یا ترکمانچای ؟ - بسته نمی شد لابد الان دلم برای قفقاز هم تنگ می شد ! مگر نه اینکه ایران ِ پهناور را کسانی از پهناوری انداختند که حتی من نمی توانم خودم را قانع کنم که هی فلانی قبول کن دیگر ! آخر اینکه مرز های آنجا را لطفعلی خان و کریم خان و نمی دانم کدام قرمساق خان دیگرتعیین کرده و حالا من باید دلم برای آنها نتگ بشود ! گفتم که احمقانه است .
از این حرف ها که بگذریم اینکه مثلا ً ژندارک – اعتقادات معنوی اش را کار ندارم – به خاطر وطن خواهی ، چنین بهایی می دهد برایم نامفهوم است ؛ وطن یعنی چی ؟ مرزهایی که دیگران تعیین کردند ، کوه ها و رودخانه هایی که ممکن است هرگز نرفته باشی ؛ از کی بود این حرف که " موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که دوستش می دارند " ؟
نه این احساس خیلی احمقانه است . پیترمیگه عجله کن Wait٬ I'm Comming
* عنوان مطلب هم طبق معمول ِ این چند وقت ، نمایشنامه ای است از برتولت برشت *
الف * این روز ها خیلی ها به خودشان حق می دهند راجع به خیلی چیزها اظهار نظر کنند خب این هم از ویژگی های دنیای پست مدرن است انگار ، ما چرا این وسط اظهار فضل نکنیم ؟
من التبه خیلی به خودم این حق را نمی دهم ولی به نظرم حکایت فریدون رهنما و فرخ غفاری و ابراهیم گلستان و بعدی ها که کم نیست تعدادشان و ( هر کس بر شاخ غول می نشیند مواظب باشد ! ) حکایت آن کمان دار و نیزه دار و شمشیر زن است در نمایشنامه ی هوراتی ها و کوریاتی های برشت ؛ همین !
* عنوان این مطلب ، نمایشنامه ای است از برتولت برشت *
ب * امروز ( سوم ژوئن ) تولد آلن رنه ی عزیز بود آلن رنه ی شب و مه آلن رنه ی سال گذشته در مارین باد آلن رنه ی هیروشیما عشق من و آلن رنه ی خیلی فیلم های خوب دیگر
ميگن از بها ر پيداست، سال اگر خوب باشه يا بد.بااون اتفاق، ديد خوبي به امسال نداشتم تا اينكه در اولين روز برگشتنم به اصفهان، سر درس و مشق(غم نامه ي ديويد لينچي شاه رخ رو در رثاي من كه خونديد)خبري بهم دادن كه نظرم نسبت به امسال عوض شد.هميشه گفتم كه هر دوست خوب يه اتفاقه و تو زندگيم اتفاق زياد افتاده شكر خدا.يكي از بزرگترينشون بدون شك اميره.از همون بدو ورودم به دانشگاه يكي از دلايلي بود كه باعث شد توغربت اين همه كاشي اصفهان گم نشم .از من بزرگتر بود هم از لحاظ جثه و هم اينكه ما كوچيكشيم.هميشه با يه لحن پدرانه ميگفت:" سيا زن نگير يا اگه ميگيري سعي كن زنت گاگول باشه ،چون زن گاگول رو هميشه ميشه با يه دوست دارم خر كرد."از پارسال كه فارق التحصيل شد خبري ازش نداشتم تا اينكه همين كه رسيدم اينجا شنيدم كه زن گرفته.جالب قضيه هم اينجاس،اسم خانمش مريمه و يكي از فمينيست ترين دخترهايي كه تو عمرم ديدم.كافيه دو كلمه باهاش حرف بزني تا شروع كنه و همه ي مردهاي تاريخ رو سلاخي كنه !.يه بار به خاطر اينكه درباره ي نظرات هانا آرنت اطلاعاتم كم بود اونقدر منو تحقير كرد كه اشكم دراومد!كسي نيس به اين امير ما بگه كل اگر طبيب بودي ...!
به هر حال خيلي خوشحالم كه دو تا از دوست داشتني ترين اتفاقهاي زندگيم با هم ازدواج كردن.
امير جان ،مريم جان،اميدوارم زندگيه شادي داشته باشيد.
سیا که برود من می مانم و این همه پیاده رو که تنها ، نیمکتی که عادت کرده به حرف هامان و یادم باشد دوتا دوتا سیگار روشن نکنم ، خواستم از تاکسی پیاده شوم یک نفر را حساب کنم و خدایا سیا را از من بگیر این حس ِ لعنتی را نه ، حس نیمکت ، کبریت ، سقراط و اینکه به نظرم مولفه های ِ یک فیلم ِ پست مدرن به خوبی در اینجا رعایت شده است ؛ به خاطر بیاورید طنزی را که قادر ، به خاطر ِ خود شیرینی مارمولک را با دندان می گیرد یا درام را در صحنه ای که جولیا زیر ماشین می رود و همین صحنه فید می شود به سونا بخار ی که رویای حاج محمود را در بستر ِ خالی ِ ژولیت چنان با واقعیت ِ مکانیکی ِ چرخ دنده ها و ابزار ها قاتی می کند که می مانی هاج و واج بین ِ چقدر ارجاعات بینا متنی که شکل می گیرد لا مصب ؛ بماند که رنگ بندی در مثلا ً سکانس ِ بمبئی چنان شاهکار است که جایی برای ِ حرف زدن نمی گذارد و بالاخره بازی زیبای ِ کسانی که نمی توانم قبول کنم نابازیگرند .
صورتش رو به ياد نميآرم.سرجمع دو سه بار بيشتر نديده بودمش.يه نسبت دور.چهار سالش تموم نشده بود .ديشب شنيدم كه مرده. سرطان خون.انگار خيلي درد كشيده بود.بعد از كلي دارو درمان و شيمي درماني .نميدونم.اگه بهم نميگفتن كه اين اتفاق افتاده شايد...من حتي درست نميشناختمش...فقط تو چند مهماني فاميلي...ولي چرا اينقدر برام ناراحت كننده اس ؟كه يه بچه...
نميدونم حالم اصلاً خوب نيست
اینی که انگشت شماست چقدر دایره است خانم ، این دایره کوچک تر از این هم می شود آقا ، کوچک تر ؟ من که گردنم از مو هم با کیر تر ببخشید باریک تر است ، این دایره جا ندارد آقا ، اینی که گردن من انداخته اید دایره نیست آقا دایره دست ان خانم است ، نه آقا دف که اینجوری نیست دف صداش اینجوریه تازه اینکه صدا نداره سوراخ داره ، از قدیم گفتن هر گردی گردو نمیشه هر دایره ای هم که انگ انگشت شما نیست فقط قبل از اینکه اون اهرم لعنتیو بکشی بذار یه چیزی بگم این دایره ها خیلی بهتون میاد خانم
اول: آزاد شدن اکبر گنجی رو از زندان تبریک میگیم.از این خبر خیلی خوشحال شدیم.شاه رخ پیشنهاد داد شیرینی بگیریم .
دیگه اینکه سال نو امروز شروع میشه.باز هم تبریک .صد سال به از این سالها.
خبر فوت استاد تجویدی رو که شنیدید.از طرف خودمون به همه هنردوستان تسلیت میگیم.
دیگه، دوستان در وبلاگ راز کتابهای دوست داشتنی سال رو انتخاب کردن.(اینجا) کتاب میرا به عنوان بهترین ترجمه انتخاب شد.جالب اینکه روز قبل من وشاه رخ بحث مفصلی راجب این کتاب داشتیم.میخواستیم چکیده ی بحثمون رو مکتوب کنیم که متاسفانه وقت نشد .
یک کار ناتمام دیگه اینکه میخواستم یه مطلب راجب حوادث اخیر دانشگاه شریف وسخنرانی افشاری و عطری در سنا ی امریکا بنویسم که اونقدر سرم شلوغ شد دم عیدی که ...،به هر حال ...
دیگه اینکه هیئت وزیران در راستای خلق شاهکارهای بی نظیر وتصمیمات داهیانه و بی بدیل اعلام فرمودند که امسال ساعتها عقب جلو نخواهد شد تا مردم دچار سردرگمی نشوند .بله آقا دلیلی ندارد هر کاری که اجانب میکنند ما هم بکنیم.!!!
دیگه... سلامتی.خوش بگذره تعطیلات.
1٭ اگر همواره مانند گذشته بينديشيد، هميشه همان چيزهايي را بهدست ميآوريد كه تا بحال كسب كردهايد (فایمن)
1/1 همیشه قبول یک تفکر جدید به اندازه ی از دست دادن یک تفکر قدیمی سخت بوده است .یک نمونه از این موارد را چند روز پیش سر کلاس فیزیک مدرن بررسی کردیم .جالب است که مفهوم موهومی مثل اتر تا اوایل قرن بیستم باقی مانده بود .برای فیزیکدانان قرن نوزدهم که ذات همه چیز را مکانیکی میدانستند نور برای انتشار خود به محیطی نیاز داشت به نام اتر .بعدها با مشاهده ی یک پدیده نجومی به نام ابیراهی(aberration)
معلوم شد که اتر نسبت به ستارگان دور از جمله خورشید باید ساکن باشد.در اواخر قرن نوزدهم مایکلسن ومورلی آزمایشی تر تیب دادند ودستگاهی اختراع کردند که اگر اتر وجود میداشت باید دستگاه آنها انحراف مشخصی را نشان میداد اما با وجود تکرار آزمایشها هیچ انحرافی مشاهده نشد و قاعدتاً باید حکم به عدم وجود اتر داده میشد اما لورنتس فیزیکدان بزرگ تبدیلا تی را به وجود آورد که علاوه بر توجیه آزمایش مورلی کماکان بر وجود اتر پافشاری میکرد .درنهایت یک انیشتن لازم بود تا این مفهوم را با قاطعیت رد کند جالب است که تبدیلات لورنتس یکی از زیر ساخت های نظریه های نسبیت انیشتن است.
برای بحث جالبی درباره این موضوع میتوانید به کتابهای فیزیک جدید مراجعه کنید.
۱/۲ به یک کتابفروشی سر بزنید وسراغ بخش فلسفه را بگیرید .با انبوهی از کتابهایی مواجه میشوید که عمدتا از انگلیسی ترجمه شده اند اما به ندرت میتوانید یک کتاب تالیفی در این حوزه بیابید .همه از نارساییهای ترجمه در بیان افکار جدید آگاهی داریم.خصوصا که معمولاً این ترجمه ها از یک زبان واسطه که عمدتاً انگلیسی است تر جمه میشوند. به هر حال یک ترجمه هر چند هم زیبا و با دقت نوشته شده باشد نمیتواند به تنهایی بار اتنقال افکار جدید را بر دوش بکشد. البته در کشورهایی که تفکر پویایی وجود دارد تاثیرپذیری از متون خارجی به این صورت نیست.به عنوان مثال همه از تاثیر اگزیستانسیالیسم هایدگر بر تفکر فرانسوی آگاهیم و متفکران بسیاری از جمله دریدا شاگرد مستقیم هایدگر بودند.اما کتاب هستی و زمان هایدگر حدود سال 1984یعنی حدود 60سال بعد از نگارش آن به طور کامل به فرانسه ترجمه شد. مهم است که یک تفکررا به زبان خود بیان کنیم نه صرفابه دنبال انتخاب لغت مترادف مناسب باشیم برای حفظ زبان مادری!البته شاید یکی از دلایل کم کاری در این حوزه علاوه بر کمبود نخبگان فرهیخته وجود منتقدان بی انصافی باشد که متاسفانه بدجوری دچار خودشیفتگی و خودبزرگ بینی هستند .
٭شماره گذاری به سبک تراکتاتوس ویتگنشتاین !!!
پرسیده بود کدام یک از روابط زیر برقرار نمی باشد :
الف : رابطه ی فلان ب : رابطه ی بهمان
ج : رابطه ی بیسان د : همه ی روابط برقرار می باشند
از نظر طراح ، پاسخ درست گزینه ی دال بود ؛ حالا فکر کنید با انتخاب گزینه ی دال به عنوان پاسخ درست چه اتفاقی می افتد شما قبول کرده اید که دال پاسخ درست است یعنی قبول کرده اید که " همه ی روابط برقرار می باشد " برقرار نمی باشد ( صورت سوال همین را خواسته بود ! ) یعنی لااقل یکی از روابط برقرار نمی باشد در حالیکه همه ی روابط برقرارند .
نتیجه گیری اخلاقی : شب امتحان کنکور فلسفه نخوانید
من که منظور طراحو فهمیدم شما منظور منو فهمیدین ؟
به خودم می بالم که نیاکانم هزار سال پیش _و بیشتر حتی_ مقام زن را گرامی می داشته اند ؛ امروز روز سپندارمزد است به خودم می بالم که نیاکانم هزار سال پیش _و بیشتر حتی_ مقام زن را گرامی می داشته اند ؛ امروز روز سپندارمزد استمی خواستم مقایسه کنم با اعراب همین اطراف _که بعد این همه سال دعوایشان سر حق رای زنان است_ دیدم انصاف نیست ، هر چقدر هم فرو رفته باشیم در بی فرهنگی و بی تمدنی عربی –اسلامی باز چیز هایی مانده برای مان که ، بگذریم .
شنیدم به خاطر انفجار " حرمین شریفین امامین عسکریین "_تأثیر رسانه ها را میبینید ؟ آدم همه چیز را حفظ می شود _یک هفته عزای عمومی اعلام کرده اند آدم می ماند بین زمین و آسمان ، بین نوشتن و ننوشتن ، دستم به کیبورد نمی رود سیا کمکم کن !
قبلش بگم که از این کار هیچ منظوری ندارم ونه تنها هیچ منظوری ندارم بلکه از سر بی منظوری و بی مطلبی دارم این کار رو میکنم.چون از اونجایی که شاه رخ عزیز بدجوری مشغول کاراشه وباید هر چه زودتر پایان نامه اش رو تموم کنه ومدرکش رو بگیره ومن هم هیچ حرف تازه ای ندارم; برای آپدیت کردن وبلاگ نمیدونستم چیکار کنم .به همین دلیل هم دارم این کار لوس وبیمزه رو میکنم.حالا این کار چیه:اولااینجا و بعد اینجا رو کلیک کنید;بعد ادامه مطلب رو بخونین.فکر میکنین چی در انتظارتونه!؟

در اینکه صداوسیمای جمهوری اسلامی سال هاست که شدیدا ً در حال فرهنگ سازی از نوع خودش است شکی نیست و این حرف ها هم دیگر برای همه ی کسانی که اندکی از قوه ی عاقله شان استفاده می کنند تکراری و عادی شده است اما جالب اینجاست که کار فقط به تحریف تاریخ این مملکت و وارونه نشان دادن شخصیت ها و اتفاقات و خلاصه تیشه به ریشه ی حس ملی این مردم زدن خلاصه نمی شود تفسیرهای عجیب و غریب از متن مقدس قرآن هم جای خود دارد ؛امروز تلویزیون ( شبکه ۲ساعت 10 صبح ) برنامه ای داشت به مناسبت روز عاشورا ، مهمان برنامه که استثنائا ً آخوند هم نبود می گفت ( نقل به مضمون ) : " در قرآن آیات بسیاری راجع به اصول دین وجود دارد ؛ راجع به توحید تا دلتان بخواهد آیه داریم راجع به معاد 1500 تا 2000 آیه داریم و کلی هم ایه راجع به نبوت اما امروز می خواهم راجع به آیات فراوانی که راجع به امامت و شخص امام حسین هست برایتان بگویم یک آیه ای که مستقیما ً اشاره به امام حسین و واقعه ی روز عاشورا دارد آیه ی سوره ی فصلت است که ان الذین قالو ربنا الله ثم استقامو ... "در اینکه امام حسین می تواند مصداق این آیه باشد شکی نیست اما اینکه مهمان این برنامه تلویزیونی اصرار داشت که این آیه اختصاصا ً تعلق به امام حسین داشته و بنا به دلایلی خداوند متعال اسم امام را مستقینا ً اینجا نیاورده . کمی انصاف به خرج دهیم اگر بخواهیم اینگونه فکر کنیم نباید تعجب کنیم اگر فردا روزی کسی بگوید در قرآن راجع به خسارتی که به ایران در قرارداد ترکمانچای وارد آمد آیه داریم که " ان الانسان لفی خسر " و یا راجع به موسسه ی اعتباری قوامین هم ایه داریم : کونوا قوامین بالقسط !
از شاه رخ ممنونم فکر اولیه ی وبلاگ مشترک از اون بود.